p...22
p...22
لی مین و چن ژیوان رسیدن به جشن فانوس
چن ژیوان..واوو چقد اینجا باشکوهه واقعا مردم اریندل خیلی سرزنده هستن
لی مین..بله خب این از خیلی وقت پیش رسم بوده که ار سال تو اریندل جشن فانوس دارن این رسمو پادشاه قبلی گزاشتن
چن ژیوان..که اینطور اینجا خیلی خوشگله مگه نه
لی مین..اره
چن ژیوان..انگار زیاد ازین چیزا خوشت نمیاد ؟
لی مین..نه خب راستش زیاد اهمیت نمیدم
چن ژیوان..اره خب تو کلا فرق داری با دخترا حتا اون اولا که دیدمت فک کردم پسری
لی مین..خودم ترجیع میدم بیشتر شبیه پسرا باشم تا دختر
یهو یکی از بچه ها خورد به لی مین و باحس شد بیوفته
بچه..معذرت میخام حواسم نبود
لی مین..اشکالی نداره زودی برو با رفیقات تا گم نشدی
بچه هه لبخندی زدو رفت
لی مین یهو سمت چن ژیوان نگا کرد دید یه لبخند رو لباشه بهش زل زده
لی مین..چیزی شده؟
چن ژیوان..نه نظرت چبه فانوس حوا کنیم
لی مین خب راستش
لی مین بخاطر اینکه از بچگی تا حالا به قرز برادرش با کسه دیگه ای فانوس حوا نکرده بود یکم حس خوبی نداشت
چن ژیوان.خب چیزی شده اها شاید تاحالا فانوس حوا نکردی خب نظرت چیه بیایی امسال با من فانوس حوا کنی
لی مین که مجبور بود قبول کنه گفت
لی مین.. اهام باشه
ژان از دلربا جدا شده بود داشت برای خودش میگشت
ییبو تو بازار بود و خواست برای خودش فانوس بخره
ییبو..ایمجا چی میپروشید؟
غرفه داره..ما اینجا چیزی نمیپروشیم اینجا شعر مینویسی اگه قشنگ بود در عوضش فانوس هدیه میگیری
ییبو..پس میخام امتحان کنم
ییبو یه شعر زیبا نوشت ولی غمگین بود و در عوضش غرفه داره بهش یه فانوس داد
ییبو داشت رد میشد که یکی از کنارش رد شد و ییبو حواسش بهش نبود
ژان همینطوری داشت میگشت که از کنار یکی رد شد و یهو عقبو نگا کرد فک کرد یه اشنارو دید ولی کسیو ندید و به راش ادامه داد رسید به غرفه دار
ژان..ببخشید من فانوس میخام
غرفه دار..شرمنده فانوس هامون تموم شدن ولی میتونم بجاش بهت یه شعر هدیه بدم
ژان.پس خودم انتخاب میکنم
یکی از شعر ها نظر ژان جلو کرد که غمگین بود
ژان..اینو برمیدارم
غرفه دار..عهه اینو همین چنددقیقه پیش یه پسره جوون نوشت
ژان.. که اینطور پس من برم از یجایه دیگه فانوس بخرم فعلا
موقع ارزو کردن بود و همه فانوس هاشونو رها کردن به اسمون
دینگ یوشی و لیژان که رفته بودن
ییبو..ارزو میکنم یبار دیگه ژلن ببینم هرچندکه ممکن نیست
ژان..ارزو میکنم ییبوخوشبخت بشه حتا بدون من
شوکای..ارزو میکنم زندگی راحتی برای مردمم بسازم
لینگ هه..ارزو میکنم دینگ یوشی به مراد دلش نرسه
دلربا..ارزو میکنم شوکای منوببخشه
لی مین ..ارزو میکنم برادرم همیشه سالم باشه
چن ژیوان که داشت به لی مین نگا میکرد و لبخند رو لبش بود و یه ارزو کرد
..................
لی مین و چن ژیوان رسیدن به جشن فانوس
چن ژیوان..واوو چقد اینجا باشکوهه واقعا مردم اریندل خیلی سرزنده هستن
لی مین..بله خب این از خیلی وقت پیش رسم بوده که ار سال تو اریندل جشن فانوس دارن این رسمو پادشاه قبلی گزاشتن
چن ژیوان..که اینطور اینجا خیلی خوشگله مگه نه
لی مین..اره
چن ژیوان..انگار زیاد ازین چیزا خوشت نمیاد ؟
لی مین..نه خب راستش زیاد اهمیت نمیدم
چن ژیوان..اره خب تو کلا فرق داری با دخترا حتا اون اولا که دیدمت فک کردم پسری
لی مین..خودم ترجیع میدم بیشتر شبیه پسرا باشم تا دختر
یهو یکی از بچه ها خورد به لی مین و باحس شد بیوفته
بچه..معذرت میخام حواسم نبود
لی مین..اشکالی نداره زودی برو با رفیقات تا گم نشدی
بچه هه لبخندی زدو رفت
لی مین یهو سمت چن ژیوان نگا کرد دید یه لبخند رو لباشه بهش زل زده
لی مین..چیزی شده؟
چن ژیوان..نه نظرت چبه فانوس حوا کنیم
لی مین خب راستش
لی مین بخاطر اینکه از بچگی تا حالا به قرز برادرش با کسه دیگه ای فانوس حوا نکرده بود یکم حس خوبی نداشت
چن ژیوان.خب چیزی شده اها شاید تاحالا فانوس حوا نکردی خب نظرت چیه بیایی امسال با من فانوس حوا کنی
لی مین که مجبور بود قبول کنه گفت
لی مین.. اهام باشه
ژان از دلربا جدا شده بود داشت برای خودش میگشت
ییبو تو بازار بود و خواست برای خودش فانوس بخره
ییبو..ایمجا چی میپروشید؟
غرفه داره..ما اینجا چیزی نمیپروشیم اینجا شعر مینویسی اگه قشنگ بود در عوضش فانوس هدیه میگیری
ییبو..پس میخام امتحان کنم
ییبو یه شعر زیبا نوشت ولی غمگین بود و در عوضش غرفه داره بهش یه فانوس داد
ییبو داشت رد میشد که یکی از کنارش رد شد و ییبو حواسش بهش نبود
ژان همینطوری داشت میگشت که از کنار یکی رد شد و یهو عقبو نگا کرد فک کرد یه اشنارو دید ولی کسیو ندید و به راش ادامه داد رسید به غرفه دار
ژان..ببخشید من فانوس میخام
غرفه دار..شرمنده فانوس هامون تموم شدن ولی میتونم بجاش بهت یه شعر هدیه بدم
ژان.پس خودم انتخاب میکنم
یکی از شعر ها نظر ژان جلو کرد که غمگین بود
ژان..اینو برمیدارم
غرفه دار..عهه اینو همین چنددقیقه پیش یه پسره جوون نوشت
ژان.. که اینطور پس من برم از یجایه دیگه فانوس بخرم فعلا
موقع ارزو کردن بود و همه فانوس هاشونو رها کردن به اسمون
دینگ یوشی و لیژان که رفته بودن
ییبو..ارزو میکنم یبار دیگه ژلن ببینم هرچندکه ممکن نیست
ژان..ارزو میکنم ییبوخوشبخت بشه حتا بدون من
شوکای..ارزو میکنم زندگی راحتی برای مردمم بسازم
لینگ هه..ارزو میکنم دینگ یوشی به مراد دلش نرسه
دلربا..ارزو میکنم شوکای منوببخشه
لی مین ..ارزو میکنم برادرم همیشه سالم باشه
چن ژیوان که داشت به لی مین نگا میکرد و لبخند رو لبش بود و یه ارزو کرد
..................
- ۲.۳k
- ۰۱ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط