پارت ۴۷ : لباسم سمت راستش خونی بود .
پارت ۴۷ : لباسم سمت راستش خونی بود .
( جونگ کوک )
بعد دو دقیقه نگا کردم که نیستن یا نه . نبودن .
به نایکا نگا کردم که خیلی شوکه بود .
گفتم : نایکا حالت خوبه ؟؟؟!چیزیت نشده ؟؟نایکا : خ خوبم .
با دست چپم دست راستشو اروم گرفتم و با خودم بردمش خونه .
درو باز کردم و رفتیم تو خونه .
نایکا رنگش پریده بود .
رفتم تو اشپزخونه و روی صندلی نشستم .
داشت میومد تو اشپزخونه که گفتم : نایکا رنگت پریده خوبی؟؟؟من : آ آره خوبم .
به چشماش نگا میکردم که چشمم به بدنش افتاد .
لباسش خیس بود و همینطور بالای شلوارش .
یک لحظه که دستشو بالا برد که خون روی پوستش دیدم .
سریع بلند شدم و رفتم سمتش که رفت عقب و گفت : ج جونگ کوک من : اون خون چی بود ... میخوام ببینم نایکا : چ چیز خاصی ... .
با دوتا دستام لباسشو گرفتم و کامل جرر دادم که حرفشو خورد .
از سرشونه راستش خون میریخت .
نصف بدنش خونی بود .
بند سوتین مشکیشو دادم پایین و زخمشو نگا کردم .
سریع یک دستمال روش گذاشتم .
به دیوار تکیه اش دادم و روی زمین نشوندمش .
زخمشو بستم .
( خودم )
یک تیشرت سیاه پوشیدم .
با جونگ کوک کلی بحث کردم و بلااخره منو تو خونه تنها گذاشت .
جلو ایینه نشستم و لباسمو دراوردم و پانسمانو باز کردم و زخممو نگا کردم .
خون روی بدنم خشک شده بود .
رفتم حموم و تمیز شدن . اومدم بیرون و با حوله لباسی سفید روی تخت دراز کشیدم .
به سقف اتاق خیره شدم و خوابم برد .
تو یک خیابون ..شب بود و بارون میومد
یک نفر اومد ..صورتشو نمیدیدم و سیاه بود .
داشتم باهاش دعوا میکردم که چاقو برداشت و فرو کرد تو گردنم .
یکدفعه پریدم .
خواب بود!!!!لعنتی خواب درستی ام ندارم .
ساعت هشت صبح بود . لباس نپوشیده بودم .
بلند شدم و رفتم یک لباس سیاه استین بلند دکمه دار که سر استیناش سفید بود با یقه اش پوشیدم با یک شلوار کشی تنگ سیاه .
موهام حالت گرفته بود بخاطر دیشب که با موهای خیس خوابیدم .
بلند شدم رفتم تو حال که در باز شد .
جیمین بود گفت : سلام بیدار بودی؟؟ من : سلام الان پاشدم جیمین : خوبه پس حاضر شو بریم من : کجا؟جیمین : کمپانی من : نه من نمیام جیمین : حرف نباشه میای من : جیمین....نمیام جیمین : .....باشه پس شب میام پیشت من : ب باشه جیمین : خب پس خدافظ من : بای .
جیمین رفت بیرون .
رفتم کیفم و برداشتم و رفتم خرید .
بارون اومد و سریع رفتم خونه .
درو باز کردم و خریدارو گذاشتم رو اپن .
روی مبل دراز کشیدم . توی اعماق ذهنم یک جمله تکرار میشد
اونا بخاطر من دارن اسیب میبینن .
با همین فکر خوابم برد . با صدای وزش شدید باد و بارون بیدار شدم .
ساعت سه بود . یک غذایی درست کردم و خوردم .
تا ساعت های هشت شب داشتم فیلم میدیدم .
چرا جیمین نیومد؟؟
به گوشیش زنگ زدم . جواب نداد .
دوباره زنگ زدم . رعد و برق بزرگی زد .
فصل ۲
( جونگ کوک )
بعد دو دقیقه نگا کردم که نیستن یا نه . نبودن .
به نایکا نگا کردم که خیلی شوکه بود .
گفتم : نایکا حالت خوبه ؟؟؟!چیزیت نشده ؟؟نایکا : خ خوبم .
با دست چپم دست راستشو اروم گرفتم و با خودم بردمش خونه .
درو باز کردم و رفتیم تو خونه .
نایکا رنگش پریده بود .
رفتم تو اشپزخونه و روی صندلی نشستم .
داشت میومد تو اشپزخونه که گفتم : نایکا رنگت پریده خوبی؟؟؟من : آ آره خوبم .
به چشماش نگا میکردم که چشمم به بدنش افتاد .
لباسش خیس بود و همینطور بالای شلوارش .
یک لحظه که دستشو بالا برد که خون روی پوستش دیدم .
سریع بلند شدم و رفتم سمتش که رفت عقب و گفت : ج جونگ کوک من : اون خون چی بود ... میخوام ببینم نایکا : چ چیز خاصی ... .
با دوتا دستام لباسشو گرفتم و کامل جرر دادم که حرفشو خورد .
از سرشونه راستش خون میریخت .
نصف بدنش خونی بود .
بند سوتین مشکیشو دادم پایین و زخمشو نگا کردم .
سریع یک دستمال روش گذاشتم .
به دیوار تکیه اش دادم و روی زمین نشوندمش .
زخمشو بستم .
( خودم )
یک تیشرت سیاه پوشیدم .
با جونگ کوک کلی بحث کردم و بلااخره منو تو خونه تنها گذاشت .
جلو ایینه نشستم و لباسمو دراوردم و پانسمانو باز کردم و زخممو نگا کردم .
خون روی بدنم خشک شده بود .
رفتم حموم و تمیز شدن . اومدم بیرون و با حوله لباسی سفید روی تخت دراز کشیدم .
به سقف اتاق خیره شدم و خوابم برد .
تو یک خیابون ..شب بود و بارون میومد
یک نفر اومد ..صورتشو نمیدیدم و سیاه بود .
داشتم باهاش دعوا میکردم که چاقو برداشت و فرو کرد تو گردنم .
یکدفعه پریدم .
خواب بود!!!!لعنتی خواب درستی ام ندارم .
ساعت هشت صبح بود . لباس نپوشیده بودم .
بلند شدم و رفتم یک لباس سیاه استین بلند دکمه دار که سر استیناش سفید بود با یقه اش پوشیدم با یک شلوار کشی تنگ سیاه .
موهام حالت گرفته بود بخاطر دیشب که با موهای خیس خوابیدم .
بلند شدم رفتم تو حال که در باز شد .
جیمین بود گفت : سلام بیدار بودی؟؟ من : سلام الان پاشدم جیمین : خوبه پس حاضر شو بریم من : کجا؟جیمین : کمپانی من : نه من نمیام جیمین : حرف نباشه میای من : جیمین....نمیام جیمین : .....باشه پس شب میام پیشت من : ب باشه جیمین : خب پس خدافظ من : بای .
جیمین رفت بیرون .
رفتم کیفم و برداشتم و رفتم خرید .
بارون اومد و سریع رفتم خونه .
درو باز کردم و خریدارو گذاشتم رو اپن .
روی مبل دراز کشیدم . توی اعماق ذهنم یک جمله تکرار میشد
اونا بخاطر من دارن اسیب میبینن .
با همین فکر خوابم برد . با صدای وزش شدید باد و بارون بیدار شدم .
ساعت سه بود . یک غذایی درست کردم و خوردم .
تا ساعت های هشت شب داشتم فیلم میدیدم .
چرا جیمین نیومد؟؟
به گوشیش زنگ زدم . جواب نداد .
دوباره زنگ زدم . رعد و برق بزرگی زد .
فصل ۲
- ۸۱.۳k
- ۱۵ فروردین ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۳۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط