رمان سوکوکو p13 (عررر فک نمیکردم تا پارت ۱۳ بیاد😂)
رمان سوکوکو p13 (عررر فک نمیکردم تا پارت ۱۳ بیاد😂)
دازایی: ضد حال نباش بیا یکم خوش بگذرونیم ده
چوویا: حالت خوبه؟
که یکدفعه چشمش به مش*روب روی میز میوفته
چوویا: آهاااااان
دازایی: آهان چی؟
چوویا: ب تو چه؟
دازای از رو تخت میاد پایین میره پیش چوویا
دازایی: حالم خوب نییی
چوویا دازایی رو میبره رو تخت دراز میکشه کنارش: بگیر بخواب تا اثر مشرو*ب بره
دازایی هم ختشه ۳ نشده میخوابه
صبح...،
دازایی: صب بخیرررررررر چوچو جونممممم
چوویا: با قیافه بازرس مخفیا زل میزنه تو چشمای دازایی: از دیشب چی یادتهه؟
دازایی: هااا؟
چوویا: خودتو به خریت نزن خودت گفتی مستیت یادت میمونه
دازایی: آهاا نه من دیشب رو یادم نی
چوویا: من خرممممم؟؟؟
دازایی: نه هویجی😊
چوویا: پاشو بریم پیش موری اینا
دازایی: هعیی یادت نیست؟ تا ۶ روز دیگه هر کاری من بگم میکنیم
چوویا: خب مغز متفکر چ کنیم؟
دازایی: بریم پیش موری اینا
چوویا: ماشاالله خیلی ب مغزت فشار اوردی
دازایی: اریگاتو چوچو جونمممم
دازایی: ضد حال نباش بیا یکم خوش بگذرونیم ده
چوویا: حالت خوبه؟
که یکدفعه چشمش به مش*روب روی میز میوفته
چوویا: آهاااااان
دازایی: آهان چی؟
چوویا: ب تو چه؟
دازای از رو تخت میاد پایین میره پیش چوویا
دازایی: حالم خوب نییی
چوویا دازایی رو میبره رو تخت دراز میکشه کنارش: بگیر بخواب تا اثر مشرو*ب بره
دازایی هم ختشه ۳ نشده میخوابه
صبح...،
دازایی: صب بخیرررررررر چوچو جونممممم
چوویا: با قیافه بازرس مخفیا زل میزنه تو چشمای دازایی: از دیشب چی یادتهه؟
دازایی: هااا؟
چوویا: خودتو به خریت نزن خودت گفتی مستیت یادت میمونه
دازایی: آهاا نه من دیشب رو یادم نی
چوویا: من خرممممم؟؟؟
دازایی: نه هویجی😊
چوویا: پاشو بریم پیش موری اینا
دازایی: هعیی یادت نیست؟ تا ۶ روز دیگه هر کاری من بگم میکنیم
چوویا: خب مغز متفکر چ کنیم؟
دازایی: بریم پیش موری اینا
چوویا: ماشاالله خیلی ب مغزت فشار اوردی
دازایی: اریگاتو چوچو جونمممم
- ۶.۹k
- ۰۲ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط