ات بدون هیچ حرفی رفت اشپزخونه و کمی آب خوزدم و رفتم روی ت

ات بدون هیچ حرفی رفت اشپزخونه و کمی آب خوزدم و رفتم روی تخت و انگار بدنم خسته بود.
کوک: میخوای ماساژت بدم؟
ات: با اینکه فرزند تو رو توی شکمم دارم ولی ما نه ازدواج کردیم نه نسبتی با هم داریم...
کوک پرید وسط حرف ات‌ و گفت: ازدواج کنیم
ات: من هوزمونای بدنم به هم خورده بود ناگهان داد زدم و گفتم: تا دیروز محل سگ بهم نمیدادی....الان که بچه دار شدم....(گریه کرد) هق...از اتاق برو بیرون هق
کوک: ات من منظورم اون نبود
ات؛ هق برو بیرون...
کوک: دکتر گفته نباید زیاد خسته شی...
ات پشت به کوک روی تخت چشماشو بست
کوک اومد اروم پتو رو روی ات کشید و گفت: هوا سرده... نباید سرما بخوری..
ات با هق هق گفت: اره الان که فکر فرزندتی....معلومه که روم پتو می‌کشی
کوک کنار ات دراز کشید و اروم گفت: راستش تو واسم بیشتر از بچه مهمتری
ات به چشمای کوک نگاه کرد دنبال دروغ بود ولی تصلا دروغ نمیگفت
کوک: اگه میخوای ازدواج کنیم....
کوک بلند شد و یه حلقه که مدتها پیش حاضر کزده بود رو آورد
کوک: کن خیلی وقته میخوام همسرم باشی
دیدگاه ها (۱۱)

ات به حلقه ظریف نگاه کرد و گفت: من خسته ام...کوک حلقه رو روی...

کوک با چشمانی پر از اشک رفت بیمارستان پیش ات و از پشت شیشه ا...

کوک: چی میخوایات پتو رو ول کرد و دوباره دستشو روی شکمش گذاشت...

کوک میخواست صورت ات سمت خودش نگه داره ولی ات ترسید و فک کرد ...

کوک برای جیمین و شوگا یه پیراهن و شلوار راحت داد و گفت: بپوش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط