حواسم را، می گذارم در دستانت

حواسم را، می گذارم در دستانت
پرتش کن، هر جا که خواستی
تا ببینی
هر کجا که باشد،
خودش را باز هم، می رساند به تو...!
حالا بنشین و از قصه ی نرسیدن، برای من بگو!
آب، مدت هاست که از سر من گذشته!
حالا، چه باشی،
چه نباشی،
این حواس که هیچ
این من،
شش دانگ،
پیش توست.
دیدگاه ها (۱)

شاید دیدن این پست اتفاقی نباشه…شاید خدا خواسته همین الان این...

درخواستی برای رمان جدید

سه پارتی✨ات بعد از یه روز خسته‌کننده بالاخره رفت حموم.همه‌چی...

سناریو ریندو

خسف | قصه بیست و یکم: حضرت عباس (ع) (بخش پایانی)

ایران حمله به شاتلها را شروع کرد

رمان انتقام ازدواج کامل

از ترس تا اعتمادpart: 7 ...

تالار در سکوت فرو رفته بود.سوکونا روی تخت سنگی نشسته بود و ب...

#مافیا_عزیز_من#Part28عطر شکلات حالا کل فضای آشپزخونه رو پر ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط