عشق آغشته به خون

عشق آغشته به خون🔪🩸
پارت 1
ویو هارونا:
هارونا تو دفترش بود داشت کار هایی که پدرش بهش داد بود رو انجام می داد که چشمش به یه برگه توافق می خوره با قوی ترین باند توکیو یعنی بانتن اولش زیاد اهمیت نمی‌ده و به بقیه کارهاش می رسه و وقتی که همه کارها رو انجام داد تنها چیزی که باقی می مونه همون قرار داده که بیشتر از اینکه برای این باشه که روش کار کرد شبیه به اطلاعیه بود.
ویو هامیا:
هامیا مثل همیشه بی محابا در رو باز کرد و پرید داخل دفتر هارونا ولی خودش نبود، خیلی عجیب بود رفت جلوتر و بعد چشمش به یه برگه رو میز هارونا افتاد، فقط چند خط اولش رو خوند به خودش زحمت ورق زدنم نداده بود ولی بعد با سرعت از اونجا خارج شد.
ویو هارونا:
هارونا رفته بود که در مورد این موضوع ازدواج با پدرش بحث کنه اما در آخر با یه نگاه ترسناک پدرش بیرون رفت همون موقع متوجه شد که هامیا از پنجره دفترش فرار کرده اما چون نمی خواست خواهرش وارد این همه دردسر سیاست و ازدواج اجباری باشه چیزی نگفت و تا جایی که تونست این موضوع رو مخفی نگه داشت اما در آخر پدرش فهمید و مجبورش کرد که بره دنبال هامیا بگرده.
ویو هامیا:
هامیا فقط داشت سعی می کرد دور بشه مهم نبود کجا، فقط هر جایی غیر از اونجا، اون حتی نمی‌دونست قراره با زور مجبورش کنن تا با یه نفر ازدواج کنه... ناجوانمردانه و سنگدلانه بود. همزمان با هامیا که شروع به گریه کرد ابر ها هم گریه اشون رو شروع کردن از کی درگیر کارهای پدرش و خواهرش شده بود؟ از کی؟
فلش بک :
پشت در اتاق فالگوش وایستاده بود و کمی بعد در باز شد.
_به به هامیا خانم، کاری داشتید؟
_خب، چیزه من...
_هارونا؟
+بله پدر؟
_جزئیات این کار رو بده به هامیا
زمان حال:
تو دلش می گفت لعنت به آدم های فضول. میمردم فالگوش واینستم؟ کمی بعد داخل پارک زیر آلاچیق ایستاد و منتظر ماند تا بارون بند بیاد ولی کمی بعد از دور چهره ای رو دید. احتملا اون هم زیر بارون مونده بود... بعد هامیا براش دست تکون داد.
_اینجا...
شخص به سمتش برگشت و بعد حرکت کرد، کمی بعد دقیقا رو به روی هم ایستاده بودند.
دیدگاه سانزو‌ :
کل روز داشتم کار می کردم، پس تصمیم گرفتم یه استراحت کوتاهی بکنم. از عمارت بیرون رفتم و از پاکت سیگار یه سیگار در آورد و روشنش کردم بعد دیدم که یهو بارون گرفت اهمیتی ندادم و به راهم ادامه دادم که به یه دختر که ظاهراً داشت ار چیزی یا کسی فرار می کرد برخورد کردم باز هم اهمیتی ندادم اما اون دختر برام دست تکون داد پس تصمیم گرفتم ببینم چی می خواد. به سمت دختر رفتم. جلوش ایستادم و دود سیگار رو تو صورتش خالی کردم.
سانزو‌: چی می خوای؟
دیدگاه ها (۴)

عشق آغشته به خون🔪🩸پارت2ویو هامیا:هامیا با خودش میگه : چرا مث...

#پارت4#عشقی.که.هرگز.پذیرفته.نشد ----------------------------...

#پارت3#عشقی.که.هرگز.پذیرفته.نشد-----------------------------...

#پارت12#ازت.متنفرم.اما.دوست.دارم ---------------------------...

عشق آغشته به خون🔪🩸پارت4ویو هارونا:هارونا آهی از روی ناامیدی ...

عشق آغشته به خون🔪🩸پارت7ویو هارونا:هارونا تمام روز رو با حال ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط