می خواهم و می خواستمت تا نفسم بود

می خواهم و می خواستمت تا نفسم بود

می سوختم از حسرت و عشقِ تو بَسَم بود

 

عشق تو بَسَم بود که این شعله بیدار

روشنگرِ شبهای بلندِ قفسم بود

 

آن بختِ گُریزنده دمی آمد و بگذشت 

غم بود که پیوسته نفس در نفسم بود

 

دست من و آغوش تو ! هیهات ! که یک عمر

تنها نفسی با تو نشستن هوسم بود

 

بالله که بجز یادِ تو ، گر هیچ کسم هست

حاشا که به جز عشق تو گر هیچ کسم بود

 

لب بسته و پر سوخته ، از کوی تو رفتم

رفتم ، بخدا ، گر هوسم بود بَسَم بود !
دیدگاه ها (۱)

باید در امتداد باد گیسو رها کنیمضمون شعر تازه ای از نو بنا ک...

قول دادم به خودم غصه تراشی نکنمفکر این را که تو باشی و نباشی...

دل من تنگ تو شد، کاش که پیدا بشویکه بیایی و در این تنگیِ دل ...

وقتی تورا از این دل تنگم خدا گرفتبا من تمام عالم و آدم عزا گ...

#شعر_معاصر 🍂می‌خواهم و می‌خواستمت تا نفسم بود می‌سوختم از حس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط