چقدر دلم می خواهد همه,داستانهای پروانه ها را بدانند که

چقدر دلم می خواهد همه,داستانهای پروانه ها را بدانند که
بی نهایت
بار
در نامه ها و شعر ها
در شعله ها سوختند...
تا سند سوختن نویسنده شان باشند
پروانه ها

آخ
تصور کن
آن ها در اندیشه چیزی مبهم
که انعکاس لرزانی از حس ترس و امید را
در ذهن کوچک و رنگارنگشان می رقصاند به گلها نزدیک می شوند
یادم می اید
روزگاری ساده لوحانه
صحرا به صحرا
و بهار به بهار
دانه دانه بنفشه های وحشی را یک دسته می کردم
عشق را چگونه می شود نوشت
در گذر این لحظات پرشتاب شبانه
که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت

دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است
وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش میدادم که در آن دلی می خواند

من تو را
او را
کسی را دوست می دارم
دیدگاه ها (۲)

ﺗﻮ ﺭﺍ "زن " ﻣﯽﻧﺎﻣﻨﺪ ... !!ﻣﻀﻤﻮﻧﯽ ﮐﻪ ﺟﺬﺍﺑﯿﺘﺶ ﻧﻔﺲ ﮔﯿﺮ ﺍست ... ...

آمبولانس پشت دربیهوده جیغ می کشد . . . .من ,خون تمام کرده ام...

پس از اَفرینش اَدم خدا گفت به او: نازنینم اَدم.... با تو را...

عاشق نیستم ،شاعرم . . . .فقط نمی دانم چرا وقتِ نوشتن از تو ,...

و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانم که ب...

چقدر دلم مي خواهد همه,داستانهاي پروانه ها را بدانند که بي نه...

چقدر دلم می خواهد همه,داستانهای پروانه ها را بدانند که بی نه...

و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانم که ب...

و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانم که ب...

و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانم که ب...

یادم می‌آیدروزگاری ساده لوحانهصحرا به صحراو بهار به بهاردانه...

حق با تو بود می بایست می خوابیدم اما چیزی خوابم را آشفته کرد...

عشق را چگونه می توان نوشت ...دانه دانه بنفشه های وحشی را یک ...

عشق را چگونه می شود نوشتدر گذر این لحظات پرشتاب شبانهکه به غ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط