کاش بیدارم کنی تا خواب شیرینت شوم

کاش بیدارم کنی تا خواب شیرینت شوم
دردهایت را بگو بگذار تسکینت شوم

عمر دست اوست اما جان تو جان من است
با تو پیمانی که بستم ذوق پنهان من است

عصر پاییز تو را،صبح بهاری می کنم
زندگی را باز در جان تو جاری می کنم

کاش بیدارم کنی تا خواب شیرینت شوم
دردهایت را بگو بگذار تسکینت شوم
دیدگاه ها (۲)

خودنویس و دفتر و جام شراب شمع و میز چوبی و حال خراب مینویسم ...

میخوانمت... به طعم بوسه های باران بر حریر آبی عشق و نقش میزن...

بی نیاز از صبح عیدم ، چونکه عید من تویی . ای بهار بی خزان ، ...

تو رها در من و من محو سراپای توامتو همه عمر من و من همه دنیا...

بگذار در نگاهِ تو باران شوم به #شوقدردت بغل گرفته پریشان شوم...

می‌گویند مردها گریه نمی‌کنند...کاش یک‌بار جای من بودند؛جای پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط