𝓪𝓸𝓼𝓽𝓪𝓭𝓛𝓸𝓿𝓮 𝓶𝓮 ♡
𝓪𝓸𝓼𝓽𝓪𝓭𝓛𝓸𝓿𝓮 𝓶𝓮 ♡
Ⓟⓐⓡⓣ38
[ویو جنی]=
صبح با صدای در بیدار شدم.
چشمامو به سختی باز کردم.
+"بفرمایید..."
در آروم باز شد.
جونگکوک بود.
همون لباس مشکی همیشگیشو پوشیده بود.
_"بیداری؟"
سرمو تکون دادم.
+"آره..."
_"صبحونه آمادهست."
لبخند کوچیکی زدم.
+"الان میام."
خواست از اتاق بره بیرون که یهو صداش زدم.
+"کوک..."
برگشت سمتم.
_"جانم؟"
یکم مکث کردم.
+"ممنون..."
نگاهش آرومتر شد.
_"برای چی؟"
+"برای اینکه... دیشب مراقبم بودی."
چند ثانیه فقط نگام کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
_"این وظیفهی منه."
در رو بست و از اتاق بیرون رفت.
ولی نمیدونستم چرا...
حس میکردم اون حرف فقط یه «وظیفه» نبود.
---
لباسمو عوض کردم و پایین رفتم.
همه دور میز صبحونه نشسته بودن.
تهیونگ تا منو دید گفت:
_"بالاخره خانم خوابالو بیدار شد."
اخم مصنوعی کردم.
+"حداقل من مثل بعضیا ساعت شش صبح داد نمیزنم."
یونگی خندید.
_"این یکی رو راست گفت."
تهیونگ زیر لب غر زد.
کوک که کنار میز ایستاده بود، صندلی کنار خودش رو کمی عقب کشید.
_"بیا اینجا بشین."
بدون اینکه چیزی بگم، رفتم کنار اون نشستم.
خدمتکار صبحونه رو جلوم گذاشت.
چند دقیقه همه در سکوت غذا میخوردن.
تا اینکه گوشی کوک زنگ خورد.
به صفحه نگاه کرد و اخماش تو هم رفت.
تماس رو جواب داد.
_"بگو."
صدای مردی از اون طرف خط میومد اما چیزی نمیشنیدم.
فقط دیدم حالت صورت کوک هر لحظه جدیتر میشه.
تماس که تموم شد، گوشی رو روی میز گذاشت.
تهیونگ پرسید:
_"چی شده؟"
کوک چند لحظه سکوت کرد.
بعد آروم گفت:
_"پیداشون کردیم..."
من با تعجب نگاهش کردم.
+"کیو؟"
نگاهش روی من ثابت موند.
_"کسایی که به عمارت حمله کرده بودن."
سکوت سنگینی روی میز حاکم شد...
ادامه دارد...
Ⓟⓐⓡⓣ38
[ویو جنی]=
صبح با صدای در بیدار شدم.
چشمامو به سختی باز کردم.
+"بفرمایید..."
در آروم باز شد.
جونگکوک بود.
همون لباس مشکی همیشگیشو پوشیده بود.
_"بیداری؟"
سرمو تکون دادم.
+"آره..."
_"صبحونه آمادهست."
لبخند کوچیکی زدم.
+"الان میام."
خواست از اتاق بره بیرون که یهو صداش زدم.
+"کوک..."
برگشت سمتم.
_"جانم؟"
یکم مکث کردم.
+"ممنون..."
نگاهش آرومتر شد.
_"برای چی؟"
+"برای اینکه... دیشب مراقبم بودی."
چند ثانیه فقط نگام کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
_"این وظیفهی منه."
در رو بست و از اتاق بیرون رفت.
ولی نمیدونستم چرا...
حس میکردم اون حرف فقط یه «وظیفه» نبود.
---
لباسمو عوض کردم و پایین رفتم.
همه دور میز صبحونه نشسته بودن.
تهیونگ تا منو دید گفت:
_"بالاخره خانم خوابالو بیدار شد."
اخم مصنوعی کردم.
+"حداقل من مثل بعضیا ساعت شش صبح داد نمیزنم."
یونگی خندید.
_"این یکی رو راست گفت."
تهیونگ زیر لب غر زد.
کوک که کنار میز ایستاده بود، صندلی کنار خودش رو کمی عقب کشید.
_"بیا اینجا بشین."
بدون اینکه چیزی بگم، رفتم کنار اون نشستم.
خدمتکار صبحونه رو جلوم گذاشت.
چند دقیقه همه در سکوت غذا میخوردن.
تا اینکه گوشی کوک زنگ خورد.
به صفحه نگاه کرد و اخماش تو هم رفت.
تماس رو جواب داد.
_"بگو."
صدای مردی از اون طرف خط میومد اما چیزی نمیشنیدم.
فقط دیدم حالت صورت کوک هر لحظه جدیتر میشه.
تماس که تموم شد، گوشی رو روی میز گذاشت.
تهیونگ پرسید:
_"چی شده؟"
کوک چند لحظه سکوت کرد.
بعد آروم گفت:
_"پیداشون کردیم..."
من با تعجب نگاهش کردم.
+"کیو؟"
نگاهش روی من ثابت موند.
_"کسایی که به عمارت حمله کرده بودن."
سکوت سنگینی روی میز حاکم شد...
ادامه دارد...
- ۵۴۰
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط