#گذشته_تلخ
#گذشته_تلخ
Part: 2
من یه برادر کوچیک تر از خودم دارم اسمش هیونجینه و توی یه خونه نقلی زندگی میکنیم...
﴿علامت ات: + ﴾
+هیون بلند شو مدرست دیر میشه
هیونجین: وِلِمان کو بابا
+عه میگم بلند شو (دمپایی میگیره دستش)
هیونجین: جومونگ مناطق محروم(اروم، خنده)
+شنیدما بلند شو عه
هیونجین: باشه بابا
ایشش مردیکه دراز هنوز من باید کاراشو بکنم، خودش غولی شده بعد شبیه بچه دوسالس...
هیونجین: اتتت چرا اب قطعه؟؟؟
+ای خاک...
+آبو قطع کردن(شرمنده)
هیونجین: بابا اشکال نداره بطری که تو یخچال هست اره؟؟
+اره...(شرمنده)
هیونجین: پس حل چشمات
ات تو واقعا یه ادم بی عرضه هستی.
حتی نمیتونی خوب از داداشت مراقبت کنی واقعا برای خودم متاسفم...
تق.... تق....(صدا دره🗿🎀)
یا خدا... خداکنه باز اینجارو پیدا نکرده باشه....
رفتم سمت در و درو باز کردم.
بازم اون همون ادم هکونی که دارو ندارمو ازم گرفت.
سوهو: سلام... میبینم که خونتو عوض کردی؟؟(نیشخند)
+اینجا چکار میکنی؟ گمشو برو(عصبی)
سوهو: من... من فقط اومدم پیش کسی که مال من سده البته از 8سال پیش(نیشخند مسخره)
8سال پیشو قشنگ تاکید کرد.
ای تف به ذات کثیفت مردک اشغال...
+برو... برو چمشو از جلو چشمام(بغض)
سوهو: بغض نکن کوچولو،چیه؟؟ برات دردناکه؟؟(تمسخر امیز)
+گفتم گورتو گم کنننن...مگه کری(بلند)
سوهو: من گورمو گم میکنم ولی توی اون کلت خاطرات لذت بخشمون هست(تمسخر امیز)
درو محکم توی روش کوبیدم بهم.
چرا دست از سرم بر نمیداره...
به در تکیه دادم و اروم نشستم زمین، که از زیر در کاغذی اومد تو...
{ شمارمه کارم داشتی یا کمک خواستی زنگ بزن...
0.......................
سوهو. }
#اد_لوسی
.
Part: 2
من یه برادر کوچیک تر از خودم دارم اسمش هیونجینه و توی یه خونه نقلی زندگی میکنیم...
﴿علامت ات: + ﴾
+هیون بلند شو مدرست دیر میشه
هیونجین: وِلِمان کو بابا
+عه میگم بلند شو (دمپایی میگیره دستش)
هیونجین: جومونگ مناطق محروم(اروم، خنده)
+شنیدما بلند شو عه
هیونجین: باشه بابا
ایشش مردیکه دراز هنوز من باید کاراشو بکنم، خودش غولی شده بعد شبیه بچه دوسالس...
هیونجین: اتتت چرا اب قطعه؟؟؟
+ای خاک...
+آبو قطع کردن(شرمنده)
هیونجین: بابا اشکال نداره بطری که تو یخچال هست اره؟؟
+اره...(شرمنده)
هیونجین: پس حل چشمات
ات تو واقعا یه ادم بی عرضه هستی.
حتی نمیتونی خوب از داداشت مراقبت کنی واقعا برای خودم متاسفم...
تق.... تق....(صدا دره🗿🎀)
یا خدا... خداکنه باز اینجارو پیدا نکرده باشه....
رفتم سمت در و درو باز کردم.
بازم اون همون ادم هکونی که دارو ندارمو ازم گرفت.
سوهو: سلام... میبینم که خونتو عوض کردی؟؟(نیشخند)
+اینجا چکار میکنی؟ گمشو برو(عصبی)
سوهو: من... من فقط اومدم پیش کسی که مال من سده البته از 8سال پیش(نیشخند مسخره)
8سال پیشو قشنگ تاکید کرد.
ای تف به ذات کثیفت مردک اشغال...
+برو... برو چمشو از جلو چشمام(بغض)
سوهو: بغض نکن کوچولو،چیه؟؟ برات دردناکه؟؟(تمسخر امیز)
+گفتم گورتو گم کنننن...مگه کری(بلند)
سوهو: من گورمو گم میکنم ولی توی اون کلت خاطرات لذت بخشمون هست(تمسخر امیز)
درو محکم توی روش کوبیدم بهم.
چرا دست از سرم بر نمیداره...
به در تکیه دادم و اروم نشستم زمین، که از زیر در کاغذی اومد تو...
{ شمارمه کارم داشتی یا کمک خواستی زنگ بزن...
0.......................
سوهو. }
#اد_لوسی
.
- ۳۴۹
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط