♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥
⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 10・⁠]⁠ᕗ

پام رو کمی بلند کرد که اخ پردرد و بلندی گفتم. 
حس کردم سرش بلند شد. 
مرد : چیزی نیست. فقط ضربه خورده.. و به اطراف نگاهی انداخت و بعد بلند شد و گیاهی رو چید و با دستاش خردکرد و فشارش داد و خردشده اش رو روی پام گذاشت و بعد دستمال کوچکی از جیبش بیرون کشید و دور پام روی اون گیاه پیچید و بعد اروم وبا احتیاط پام رو داخل پوتینم برگردوند و زیپش رو بست. همه اینکارا رو با جدیت و بدون هیچ حرکت اضافه ای انجام میداد. 
بلند شد و دستاش رو تکوند و گفت: اسمت چیه؟ لازمه بدونی؟ 
مرد‌ : فک کردم شاید خوش اخلاق شده باشی..
سرتق گفتم : فرض کن نشدم و دلیلی نداره به سوالات 
جناب عالی جواب بدم. 
و به بارون خیلی شدید و بی وقفه خیره شدم. 
ریز و مردونه خندید و چیزی نگفت. 
پر استرس گفتم : پس این بارون لعنتی کی بند میاد؟ 
مرد : بارون لعنتی نیست.. من دوسش دارم. 
عصبی و پر غیض گفتم : من خودم عاشق بارونم..ولی انقدر 
شدیدش نوبره.. و من باید برم... 
به اسمون نگاه کردم و غمگین گفتم : داره شب میشه..پدر و 
مادرم منتظر من.. 
مرد : بند میاد.. 
اروم رو جعبه نشستم و سرم رو به ستون تکیه دادم 
کم کم از شدت بارون کم شد. خوشحال بلند شدم و نرم رفتم زیر بارون 
پام درد میکرد و کمی لنگ میزدم. 
مرد : کجا؟ 
با غیض زیرلب گفتم خونه عمه تو.. 
و بلند گفتم : اگه اجازه بفرمایین دارم میرم.. قرار نیست تا 
ابد اونجا وایستم که.... اجازه میدین؟ 
مرد : با این پا؟ 
- خیلی هم بد نیست.. فعلا چلاغ و زمین گیر نشدم
و راه افتادم و دو سه قدم بیشتر نرفته درد بدی تو پام پیچید و توان قدم برداشتن رو ازم گرفت. از درد خم شدم. 
مرد از کنارم رد شد و گفت : بد زمین خوردی و باید مدتی استراحت کنی.. اروم بیا.. کالسکه من کمی اونور تره..میرسونمت... 
- نمیخواهم
سریع وجدی که رگههایی از خشم داشت گفت: ببین با این پات هیچ جا نمیتونی بری و بهتره قبل از اینکه بارون دوباره شدت بگیره و اوضاع خراب بشه بحث رو تموم کنی و بیای.. 
و درحالیکه میرفت زیرلب غرغر کرد : یه جوری ناز میکنه 
هرکی ندونه فک میکنه دختر پادشاهه 
..
دیدگاه ها (۷)

بفرستید برای اونایی که اهل خوندن متن‌های خاص هستن رفیق من هم...

برای کسانی که ارزش کلمات واقعی رو میدونن پشت این شخصیت جدی ر...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 9・⁠]⁠ᕗبارون خیلی خیلی شدید ش...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 8・⁠]⁠ᕗمامان و بابا تصمیمشون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط