پدرخوانده

پدرخوانده

پارت : ۲۴

صبح روز بعد، عمارت هنوز حال‌وهوای شب گذشته را داشت. شیشه‌های شکسته جمع شده بودند و نیروهای امنیتی مشغول بررسی اطراف ساختمان بودند. با وجود آرامش ظاهری، همه می‌دانستند خطر هنوز از بین نرفته است.

نااون از پنجره اتاقش به حیاط نگاه می‌کرد. دیشب برای اولین بار از نزدیک دیده بود که زندگی جونگ کوک چقدر پر از خطر است.

صدای در آمد.

«بفرمایید.»

جونگ کوک وارد اتاق شد.

«خوب خوابیدی؟»

نااون لبخند تلخی زد.

«بعد از اون همه تیراندازی؟ فکر نکنم کسی می‌تونست راحت بخوابه.»

جونگ کوک چند قدم جلو آمد.

«ببخشید... نمی‌خواستم هیچ‌وقت این صحنه‌ها رو ببینی.»

نااون آرام گفت:

«من انتخاب کردم کنار تو بمونم... پس باید سختی‌هاش رو هم قبول کنم.»

برای لحظه‌ای، جونگ کوک فقط به او نگاه کرد.

همین جمله برایش ارزش بیشتری از هر چیز دیگری داشت.

چند ساعت بعد، نااون برای امتحان پایان‌ترمش به دانشگاه رفت.

این بار چهار محافظ با فاصله از او مراقبت می‌کردند تا کمتر جلب توجه کنند.

امتحان تقریباً دو ساعت طول کشید.

وقتی نااون از ساختمان خارج شد، نفس راحتی کشید.

«بالاخره تموم شد...»

در همان لحظه، دختر جوانی با لبخند به او نزدیک شد.

«ببخشید... شما نااون هستین؟»

نااون با مهربانی جواب داد:

«بله.»

دختر دفترچه‌ای در دست داشت.

«من دانشجوی سال اولم. همیشه دوست داشتم شاگرد اول دانشگاه رو ببینم. می‌شه این جزوه رو برام امضا کنین؟»

نااون خندید.

«امضا؟ من که آدم مشهوری نیستم.»

«برای من هستین.»

نااون دفترچه را گرفت و نامش را نوشت.

اما درست وقتی خواست دفترچه را پس بدهد، نگاهش به صفحه بعد افتاد.

داخل آن، عکسی از خودش و جونگ کوک چسبانده شده بود.

رنگ از صورتش پرید.

همان لحظه دختر لبخندش را جمع کرد.

خیلی آرام گفت:

«پس واقعاً همون دختری...»

نااون یک قدم عقب رفت.

«شما کی هستین؟»

دختر بدون جواب دادن، سریع میان جمعیت ناپدید شد.

محافظ‌ها دنبالش دویدند...

اما وقتی به در خروجی رسیدند، دیگر اثری از او نبود.

چند دقیقه بعد، ماجرا را به جونگ کوک گزارش دادند.

جونگ کوک با اخم گفت:

«اون دانشجو نبود...»

یکی از افرادش پرسید:

«رئیس، یعنی از افراد بلک‌دراگونه؟»

جونگ کوک آرام سرش را تکان داد.

«اونا دارن هر روز به نااون نزدیک‌تر می‌شن.»

همان شب...

در مخفیگاه بلک‌دراگون، همان دختر دفترچه را روی میز گذاشت.

رئیس باند نگاهی به نوشته‌ی نااون انداخت و لبخند زد.

«پس بالاخره نمونه دست‌خطش رو هم گرفتیم...»

یکی از افراد با تعجب پرسید:

«دست‌خط به چه درد می‌خوره؟»

مرد فقط لبخند زد.

«برای اجرای مرحله آخر نقشه...»

━━━━━━━━━━━━━━━

مرحله آخر نقشه دشمن آغاز شده بود؛ نقشه‌ای که می‌توانست نااون را در برابر جونگ کوک قرار دهد و همه اعتماد میان آن‌ها را از بین ببرد.

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۵)

پدرخوانده پارت : ۲۵ صبح روز بعد، هوای سئول برخلاف روزهای قبل...

پدرخوانده پارت : ۲۶ شب گذشته تا صبح، چراغ اتاق کار جونگ کوک ...

پدرخوانده پارت : ۲۳ صدای شکستن شیشه، سکوت عمارت را از بین بر...

پدرخوانده پارت : ۲۲ سه روز از ماجرای دانشگاه گذشته بود. خبره...

پدرخوانده پارت : ۱۵ ساعت از هشت شب گذشته بود، اما هنوز خبری ...

پدرخوانده پارت : ۱۷ صبح روز بعد، نااون با صدای زنگ ساعت از خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط