از همان اول یک حس غریبی به من می گفت این رابطه را تو ...

از همان اول یک حس غریبی به من می گفت این رابطه را تو تمام می کنی ، یک روز می آیی و می گویی : " کافی یه . تمومش کنیم ." حتی یک بار این را به تو گفتم ولی تو گفتی : " مطمئنی خودت این کارو نمی کنی ؟" به خاطر آن لحظه ی قشنگ از تو متشکرم . آن لحظه ی قشنگ می ارزد به همه ی سختی ها و بکش و واکش هایی که بعدش برای من درست کردی .
این روزها به این فکر می کنم که چه قدر کلماتی مثل همیشه و تا ابد ابلهانه است ، چه قدر گول زنک است ، چه قدر کم دوام است – درست مثل قول های تو .

بعد از ان شب
مرجان شیر محمدی
دیدگاه ها (۱۷)

ماشین را جلوی کلانتریِ نزدیک میدان دربند، پارک کردم. گفتم: «...

یه سوال شرعی داشتم:من دیشب تو کوچه اتفاقی دختر همسایه رو دید...

آرزوی بزرگ زندگی اش بوسیدن مرضیه ( خواننده)‌بود و روی میز کو...

به دیدارم بیا هر شبدر این تنهایی تنها و تاریکِ خدا ماننددلم ...

دو پارتی دریکو مالفوی ~درخواستی~

سناریو توکیو ریونجرزموضوع : اگه عاشقت باشن و بهت اعتراف نکرد...

پری عزیزم:) امروز خورشید به گونه دیگری می‌تابد ، امروز هوا ط...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط