کله پوک صورتی
کله پوک صورتی ✨️
پارت ۱۰
هندرسون به مارتا زنگ زد و همه ی اتفاقات و به طور خلاصه توضیح داد ولی مارتا گفت من توی شرکت یک کار خیلی مهم دارم راجب سود صنعت بلکبل هاست بگین یکم صبر کنن تا کلاس تموم بشه من دنبال خانم جوان 《بکی》 که اومدم کا اونا رو هم را میندازم
هندرسون گفت خیله خب فقط سعی کنید زود تر تشریف بیارین
تلفن و قطع کرد و هندرسون گفت : مارتا نمیتونه بیاد سرش توی یکسری کار اداری شلوغه واسه ی همین هر وقت خواست دنبال دوشیزه بلکبل بیاد شما رو هم جدا میکنه
دامیان : نههه من با این احمق صورتی نمیگردمممم
انیا : احمق خودتی پسره ی عوضی
بکی: ایول حالا این دوتا باید ۴ ساعت دیگه از هم جدا بشن زنگ ناهار درس و...
انیا و دامیان : ساخت شوووووو
بکی : باشه حالا
آقای هندرسون :شماها باید کنار هم بنشینین دوشیزه فورجر شما میرین جای جناب دزموند
انیا و دامیان :چییییییییی
دامیان : من عمرا نمیزارم این دختره کثیف بشینه رو نیم کتم
انیا : هییی کثیف خودتییی
اقای هندرسون : خیله خب سریعا برین بیرون
دامیان : ولی
آقا هندرسون : ولی بی ولی
انیا دامیان باهم وارد کلاس میشن همه تعجب میکننن مخصوصا نادیا وقتی دامیان داشت میرفت نادیا از دامیان پرسید با اون دختره جیم شدی؟
دامیان وایستاد تا جوابشو و بده و انیا یکم جلو تر رفت که باعث شد موهاش کشیده بشه
انیا : هی آروم تر راه برو
دامیان : تو هم حواست و جمع کن
معلم ریاضی وارد کلاس شد و گفت : خب بچه ها دفتر ریاضی ها باز انیا و دامیان برین بنشینین
انیا رفت که بشینه وقتی انیا کنار دامیان نشست غیبت های دخترا شروع شد یکی یواشکی به دوستش گفت : هی خوش به حالش کنار دامیان نشسته
انیا تو ذهنش : خوش به حال شما که کنار این یزید نشستین
ایمل و اوین که بخاطر انیا یک میز جلو نشستن به پشت برگشتن
ایمل: جناب دامیان ببینم شما که کنار این خوکه نشستین چندشتون نمیشه ؟
دامیان : هیسس دارم درس گوش میدم
انیا داشت سوالات ریاضی و مینوشت اما به سختی چون به دلیل اختلاف قد و اون و دامیان باعث میشد سرش کج بشه به سختی درس شو مینوشت که .......
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
ببخشید دوستان امروز یکم فعالیتم کم بودم کلی تکلیف داشتم نت هم نداشتم اما در عوض رمان ها رو طولانی تر مینویسم
پارت ۱۰
هندرسون به مارتا زنگ زد و همه ی اتفاقات و به طور خلاصه توضیح داد ولی مارتا گفت من توی شرکت یک کار خیلی مهم دارم راجب سود صنعت بلکبل هاست بگین یکم صبر کنن تا کلاس تموم بشه من دنبال خانم جوان 《بکی》 که اومدم کا اونا رو هم را میندازم
هندرسون گفت خیله خب فقط سعی کنید زود تر تشریف بیارین
تلفن و قطع کرد و هندرسون گفت : مارتا نمیتونه بیاد سرش توی یکسری کار اداری شلوغه واسه ی همین هر وقت خواست دنبال دوشیزه بلکبل بیاد شما رو هم جدا میکنه
دامیان : نههه من با این احمق صورتی نمیگردمممم
انیا : احمق خودتی پسره ی عوضی
بکی: ایول حالا این دوتا باید ۴ ساعت دیگه از هم جدا بشن زنگ ناهار درس و...
انیا و دامیان : ساخت شوووووو
بکی : باشه حالا
آقای هندرسون :شماها باید کنار هم بنشینین دوشیزه فورجر شما میرین جای جناب دزموند
انیا و دامیان :چییییییییی
دامیان : من عمرا نمیزارم این دختره کثیف بشینه رو نیم کتم
انیا : هییی کثیف خودتییی
اقای هندرسون : خیله خب سریعا برین بیرون
دامیان : ولی
آقا هندرسون : ولی بی ولی
انیا دامیان باهم وارد کلاس میشن همه تعجب میکننن مخصوصا نادیا وقتی دامیان داشت میرفت نادیا از دامیان پرسید با اون دختره جیم شدی؟
دامیان وایستاد تا جوابشو و بده و انیا یکم جلو تر رفت که باعث شد موهاش کشیده بشه
انیا : هی آروم تر راه برو
دامیان : تو هم حواست و جمع کن
معلم ریاضی وارد کلاس شد و گفت : خب بچه ها دفتر ریاضی ها باز انیا و دامیان برین بنشینین
انیا رفت که بشینه وقتی انیا کنار دامیان نشست غیبت های دخترا شروع شد یکی یواشکی به دوستش گفت : هی خوش به حالش کنار دامیان نشسته
انیا تو ذهنش : خوش به حال شما که کنار این یزید نشستین
ایمل و اوین که بخاطر انیا یک میز جلو نشستن به پشت برگشتن
ایمل: جناب دامیان ببینم شما که کنار این خوکه نشستین چندشتون نمیشه ؟
دامیان : هیسس دارم درس گوش میدم
انیا داشت سوالات ریاضی و مینوشت اما به سختی چون به دلیل اختلاف قد و اون و دامیان باعث میشد سرش کج بشه به سختی درس شو مینوشت که .......
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
ببخشید دوستان امروز یکم فعالیتم کم بودم کلی تکلیف داشتم نت هم نداشتم اما در عوض رمان ها رو طولانی تر مینویسم
- ۱۲.۰k
- ۲۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط