‏به من می گفت :

‏به من می گفت :
"چشم های تو مرا به این روز انداخت ...
این نگاهِ تو کارِ مرا به اینجا کشاند
تاب و تحمل نگاه‌های تو را نداشتم
نمی‌دیدی که چشم بر زمین میدوختم!؟"
به او گفتم :
"در چشم های من دقیق‌تر نگاه کن
جز تو
هیچ چیزی در آن نیست..."
دیدگاه ها (۱)

اگر می شد توان فراموش کردن را از انسان گرفت ،او ديگر هيچ ستم...

دستانت زیبـاترین هدیـه خداست که نصیب من شده ...❤️

‏چيه اين كلمه ى '' بمون '' ؟؟ ‏كه وقتى ميشنويش انگارى دنيار ...

"سكوت" در دنياى ما زخم خورده هاكه دستمان به هيچ جايى بند نيس...

به او #نگاه کردم.ازجا پرید!دست انداخت زیر چانه‌ی من و با چنا...

شهید جواد پرویزی محل شهادت : شیراز چرا صورت پر نورت را برایم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط