قهوه تلخ

قهوه تلخ
پارت ۳۶

ویو دازای
چویا رو رسوندیم ، رفتیم خونه . وارد شدم ، خونه توی یک هفته خاک گرفته بود و باید تمیز کاری میکردم . وارد اتاق شدم ، چمدون هارو باز کردم وسایلش رو بیرون آوردم و سر جاشون گذاشتم. اتاق رو گردگیری کردم و دوش گرفتم و روی تخت دراز کشیدم و از خستگی زیاد خواب رفتم



با بوی غذا از خواب بیدار شدم،یکی توی خونه بود. فقط چویا و فوجیوارا سان کلید خونه ام رو داشتن. چویا که حتما خسته هست ، پس فوجیوارا سان اومده. از اتاق خارج شدم ، فوجیوارا سان بود که داشت غذا درست میکرد.
منو دید و به سمتم اومد
فوجیوارا: بلاخره بیدار شدی ، سفر چطور بود خوش گذشت؟
دازای: خوب بود
فوجیوارا: خوبه ، برات غذا درست کردم و چند نفر هم آوردم خونت رو تمیز کنن
دازای:ممنون
فوجیوارا:غذا آمادس بیا
دازای: باشه
غذا رو آورد . هیچ حس و حالی نداشتم و میخواستم زودتر فوجیوارا سان بره
دیدگاه ها (۲)

قهوه تلخ پارت ۳۷فوجیوارا: غذا چطوره؟دازای: خوبهفوجیوارا سان ...

قهوه تلخ پارت ۳۸ولم کرد و همینطور که وسایلش رو جمع می‌کرد اد...

قهوه تلخ پارت ۳۵ویو چویا دازای جواب نمی‌داد و همینطور سرش رو...

پارت هفتم ................................ویو دازایموقعی که ...

Soukoku

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط