حالا امدا پاهایش را سوست کرد .. کم کم سر میخورد داداش اش

حالا امدا پاهایش را سوست کرد .. کم کم سر میخورد داداش اش بلند داد زد و بقیع هم همراهش .. تا اینکه دخترک ناگهانی... مچ دستش محکم اسیر جونگکوک شد و هر دو از روی ستون کوچیک پشت‌بام به سمت سئوجون افتادن.. دخترک پلک هایش روی هم گذاشته شدن و حالا در آغوش جونگکوک افتاده بود ..
سئوحون تند سمتش آمد و پرستار سو آه با ترس بالا سرش ایستاد .. همه پرستار و دکتر های که روی پشت‌بام ایستاده بودن و شهروندان عادی ای که پایین ساختمان ، حتی آن هایی که در جاده روی صندلی راننده نشسته بودن تند و تند تر برای جونگکوک کف میزدن و با خوشحالی میگفتن ٫ آفرین جوون آفرین ٫

دخترک با چهره بیرنگش چشم های گود افتاده اش کبودی بسیار بزرگی زیر چشم ابرو شکسته ای که حالا با چسپ‌زخم بسته شده بود .. پیشانی زخمی ای که با باند سرش را بسته ، کنج لب اش غوغای آبی ای داشت جونگکوک با هیرت به چهره دخترک زل زد بود تند نشست و ات را از روی خودش بر روی زمین گذاشت تنها سرش را روی زانو خود قرار گذاشت ..
برادرش با چهره بسیار. غمگین ای که انگار به این حادثه ها عادت داشت خیره شد
پرستار سو آه تند نبض دخترک را گرفت و با استرس گفت : وای خدا رو هزار مرتبه شد .. سئوجون غمگین اشک های خواهرش را پاک کرد سپس سخت بغضش را قورت داد دست اش را برد زیر زانو و دور کمر ات سپس آروم از روی زمین و یا حتی آغوش جونگکوک بلندش کرد ..
سئوجون : ممنون آقای دکتر
جونگکوک تند از روی زمین بلند شد و با استرس و لحن تند گفت : بریم زود باشین ...
.....

موهایش را خارون سپس کت چرمی اش را کشید و روی آویزان گذاشت و آروم کفش هایش را هم تعویض کرد صدا آروم مادرش به گوشش خورد : جونگکوک تویی
جونگکوک اهسته چشم نفس کشید سپس با گام های آرام سمت حال رفت مادرش کتاب در دستش را روی میز گذاشت .. جونگکوک بر روی مبل کنار مادرش نشست بلافاصله با حرکت تند سرش را روی ران مادرش گذاشت .. مادرش تنها لبخند ای زد سپس دستش را روی موهای براق و مشکی بلند اش کشید آرام سرش را نزدیک موهایش برد سپس آن بوی شامپو و عطر شیرینی را وارد ریه هایش برد
مروارید : پسرکم چرا کلافه شده





جونگکوک لبخند بی‌حالی روی لب هایش نشست و پلک روی هم گذاشت نرم گفت : مادر امروز یه چیزی رو فهمیدم ..
زن میان سال حالا چهره اش کمی نگران شد دست از نوازش کردن موهای پسرش برداشت سپس آروم گفت : بگو پسر کوچولو من !
جونگکوک به پهلو چرخید سپس پلک از روی هم برداشت غمگین. و ناراحت گفت : اینکه شما چقدر تو گذشته تلخی داشتین
زن میان سال چهره اش بلافاصله غمگین شد و با  انگشت هایش موهای پسرش را لمس کرد : چی باعث شد که یاد گذشته تاریک مادرت بیوفتی
جونگکوک در چشم های مادرش زل زد : مادر امروز یه دختره میخواست خودشو از بالا ساختمان پرت کنه پایین
زن میان سال لبخند تلخی زد سپس آروم گفت : شاید بدونم چرا داشت خودکشی میکرد
دیدگاه ها (۱)

جونگکوک: مادر من واقعا نمی‌خواستم به گذشته فکر کنی مروارید ت...

دخترک اشک ریخت و سمت صدا چرخید .. جونگکوک پلک زد و تند با اس...

حالا نیم ساعت گذشت .. دخترگ هنوز همون جا خیره به گلدون .. جو...

پرستار با ترس و گریه هایش تند گفت سو آه : ترو خدا این کارو ن...

جونگکوک لبخند بی‌حالی روی لب هایش نشست و پلک روی هم گذاشت نر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط