پارت در جستجوی سنگ اژدها
پارت 1 «در جستجوی سنگ اژدها»
از زبان میدوریا
امروز هم مثل هر روز بود!
خیلی خسته شدم.
گیاهان دارویی امروز خیلی پیچیده بود. نباید قبولش میکردم، ولی کار از کار گذشته بود.
وقتی که ساخت گیاه دارویی تمام شد، شروع به جمع کردن وسایلم کردم~
ولی از شدت خستگی، وسطهای جمع کردن وسایل بودم که ناگهان متوجه شدم پلکهایم دارند سنگین میشن. پس متوقف شدم و رفتم تا علامت «مغازه تعطیل است» را بزارم که متوجه شدم یکی از پشت در دارد من را صدا میکند!
یعنی کی پشته دره میتونه باشه؟
«آقای میدوریا، نامه دارید.»
پستچی بود؛ ولی من که نامه نداشتم؟
در رو باز کردم و با پستچی مواجه شدم.
نامه رو ازش گرفتم و ازش پرسیدم کی این نامه را برایم فرستاده؟ و از جوابی که بهم داد، شکه شدم!
«نامه از طرف پادشاه بود .»
شوکه و سردرگم شده بودم! پادشاه؟ ولی... پادشاه با من چه کاری میتواند داشته باشد؟
ولی پستچی جوابم رو نداد و به راهش ادامه داد.....
چند دقیقه که از شوک نامه گذشته بود، دوباره وارد کلبهام شدم و به سمت میز کارم رفتم~
و نامه رو باز کردم و شروع به خواندنش کردم.
«میدوریا ایزوکو، شما را به دیدار پادشاه دعوت میکنیم.....»
وقتی نامه رو خواندم، متوجه شدم که پادشاه من را به قصر دعوت کرده، اما توی نامه دلیل دعوتم رو ننوشته بود، ولی گفته بود که نباید کسی از این نامه خبردار شود!
آون شب گذشت. پادشاه من رو برای فردا ساعت ۹ صبح دعوت کرده بود.
من هم برای اینکه پرانرژی به دیدار پادشاه بروم، آون شب رو زودتر از همیشه خوابیدم ولی ......
از زبان میدوریا
امروز هم مثل هر روز بود!
خیلی خسته شدم.
گیاهان دارویی امروز خیلی پیچیده بود. نباید قبولش میکردم، ولی کار از کار گذشته بود.
وقتی که ساخت گیاه دارویی تمام شد، شروع به جمع کردن وسایلم کردم~
ولی از شدت خستگی، وسطهای جمع کردن وسایل بودم که ناگهان متوجه شدم پلکهایم دارند سنگین میشن. پس متوقف شدم و رفتم تا علامت «مغازه تعطیل است» را بزارم که متوجه شدم یکی از پشت در دارد من را صدا میکند!
یعنی کی پشته دره میتونه باشه؟
«آقای میدوریا، نامه دارید.»
پستچی بود؛ ولی من که نامه نداشتم؟
در رو باز کردم و با پستچی مواجه شدم.
نامه رو ازش گرفتم و ازش پرسیدم کی این نامه را برایم فرستاده؟ و از جوابی که بهم داد، شکه شدم!
«نامه از طرف پادشاه بود .»
شوکه و سردرگم شده بودم! پادشاه؟ ولی... پادشاه با من چه کاری میتواند داشته باشد؟
ولی پستچی جوابم رو نداد و به راهش ادامه داد.....
چند دقیقه که از شوک نامه گذشته بود، دوباره وارد کلبهام شدم و به سمت میز کارم رفتم~
و نامه رو باز کردم و شروع به خواندنش کردم.
«میدوریا ایزوکو، شما را به دیدار پادشاه دعوت میکنیم.....»
وقتی نامه رو خواندم، متوجه شدم که پادشاه من را به قصر دعوت کرده، اما توی نامه دلیل دعوتم رو ننوشته بود، ولی گفته بود که نباید کسی از این نامه خبردار شود!
آون شب گذشت. پادشاه من رو برای فردا ساعت ۹ صبح دعوت کرده بود.
من هم برای اینکه پرانرژی به دیدار پادشاه بروم، آون شب رو زودتر از همیشه خوابیدم ولی ......
- ۴۲۴
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط