.

.
دوباره به آفتاب سلامی دوباره دادم!
سلام می کنم به باد، 
به بادبادک و بوسه،
به سکوت و سوال
و به گلدانی، 
که خواب ِ گل ِ همیشه بهار می بیند!
سلام می کنم به چراغ،
به «چرا» های کودکی،
به چالهای مهربان ِ گونه ی تو!
سلام می کنم به پائیز ِ پسین ِ پروانه،
به مسیر ِ مدرسه،
به بالش ِ نمناک،
به نامه های نرسیده!
سلام می کنم به تصویر ِ زنی نِی زن،
به نِی زنی تنها،
به آفتاب و آرزوی آمدنت!
سلام می کنم به کوچه، به کلمه،
به چلچله های بی چهچه،
به همین سر به هوایی ِ ساده!
سلام می کنم به بی صبری،
به بغض، به باران،
به بیم ِ باز نیامدن ِ نگاه ِ تو

باورکن من به یک پاسخ کوتاه،
به یک سلام ِ سر سری راضیم!
آخر چرا سکوت می کنی؟
.
«یغما گلرویی»
دیدگاه ها (۲)

ﻭ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ کم کم می آید ....ﺩﻭﺭ ﻗﻠﺒﺘﺎﻥ ﺷﺎﻝ ﮔﺮﺩﻥ ﺑﭙﯿﭽﯿﺪﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻮ...

برای خودم مردی شده ام! بی صدا گریه میکنم، این روزها در سکوت ...

من که آواره ترین ابر بهارم بی توشانه ای امن ندارم که ببارم ب...

می روم ، اما نمی پرسم ز خویشره کجا؟ منزل کجا؟ مقصود چیست؟بوس...

𝐋𝐈𝐋𝐈:: 𝐁𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐭𝐰𝐨 𝐰𝐨𝐫𝐥𝐝𝐬𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:: 𝟏𝟒𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫:: 𝐥𝐢𝐥𝐢> "گاهی جو...

مهتاب قرمزپارت چهارمآن شب، بعد از حرف‌های موان، سکوت سنگینی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط