پارت ۱۶

پارت ۱۶

چشم های کاکاشی روی اوبیتو قفل شده بود، انگار اگر لحظه ای جای دیگری را نگاه میکرد کار تمام بود.
ثانیه ها دیرتر میگذشتند، ولی در نظر کاکاشی. دلش میخواست اوبیتو را هل دهد کنار، بهش بگوید این یک بازی نیست و جواب او در مورد همه چیز از قبل 'نه' است.
ولی از طرفی دیگر، نمیخواست اوبیتو برود کنار. شاید‌...فقط شاید بخش کوچکی از او این نزدیکی را دوست داشت.
'بیخیال کاکاشی، به خودت بیا. بزن صاف وسط پای اوبیتو و در برو.' کاکاشی با خودش فکر کرد.
ولی پاهایش؟ نه، او را یاری نمیکردند. دقیقا مثل چوب خشک همانجا خشکش زده بود.
اوبیتو یک قدم دیگر نزدیک شد، حالا کاکاشی تقریبا میتوانست حس کند پشت گردنش عرق کرده.
و اوبیتو میدید که کاکاشی چجوری نگاهش میکند، او نیازی به کلمات نداشت.
حرف های ناگفته و اشتیاق پنهان، و شاید هم کمی سرکشی و بی اعتمادی توی نگاه کاکاشی.
و بعد...او ایستاد. تا حد خاصی جلو رفته بود، نه بیشتر.
اینبار...او وارد فضای شخصی بدن کاکاشی نشد. فقط روبروی او ایستاد.
کاکاشی تعجب کرد، شاید چون انتظار این را از اوبیتو نداشت. پلک زد [کاری که یادش رفته بود توی این پنج دقیقه ی اخیر انجام دهد] و پرسید:"چته چرا وایسادی؟"
اوبیتو چند لحظه به او نگاه کرد، بعد خندید:"چییی؟ مگه میخواستی بیام جلوتر؟"
بعد کاکاشی تازه فهمید چی گفته، گونه هایش رنگ قرمز گرفتند و خدا را شکر کرد که ماسک زده:"ه-هاا نههه منظورم این بود که...این بود کهههه...از یه حریم شکنی مثل تو انتظار نداشتم وایسی."
کاکاشی بدون اینکه اوبیتو بفهمد نفس راحتی کشید، داشت دچار کمبود بهانه میشد و لحظه ی اخر توانست جمعش کند.
پوزخند اوبیتو جمع و جور تر شد، اینبار تقریبا به یک لبخند.
لبخندی که کاکاشی از آن روی استاکر مانند او ندیده بود. لبخند های بیخیال اوبیتویی.
او شانه بالا انداخت:"بگذریم، نمیخوام تا وقتی درست حسابی جوابمو ندادی بهت از این نزدیک تر بشم. یجورایی بیشورانه بنظر میاد."
گلویش را کمی صاف کرد و ادامه داد:"به هر حال ما ربطی به هم نداریم...فعلا. الانم اومده بودم اینو بهت پس بدم."
و تی شرت تا شده ی سفیدی را از توی کوله اش دراورد.
چشم های کاکاشی گشاد شد. اره، تی شرت خودش بود. یونیفرم همیشگی اش.
حدس میزد دست اوبیتو باشد، ولی فراموشش کرده بود.
از ان عجیب تر برای کاکاشی، چیزهایی بود که اوبیتو گفت.
ان کلمات لعنتی یجوری توی قلبش جا خوش کردند، مثل چسب مسخره ای که نمیخواست کنده شود. اوبیتوی لعنتی راهش را بلد بود، و کاکاشی هم مدام گولش را میخورد.
K:"یهویی مهربون شدی."
او گفت و سعی کرد تی شرت را بگیرد. ولی وقتی اوبیتو لباس را بالا نگه داشت و دوباره با بازیگوشی به او نگاه کرد، از حرفش پشیمان شد.
K:"بدش دیگه، باز چته؟"
اوبیتو نچ نچ کرد، با حالت بچگانه و رو مخی که همیشه توی کلاس انجامش میداد، انگشتش را جلوی صورت کاکاشی تکان داد:"عا عا، اول قول میخوام ازت."
کاکاشی اخم کرد:"بنال."
O:"بعدا که بیشتر در مورد احساساتت فکر کردی، باید راستشو بهم بگی. نمیخوام بعدا عذاب وجدان بندازی تو جونم."
و ایندفعه کمی لحنش جدی تر بود، تا جایی که کاکاشی را متوجه ضروری بودن نکته بکند.
کاکاشی به اوبیتو نگاه کرد. او از همین الان هم در مورد احساسات لعنتی صادق بود (بابا دوسش داری دیگه کله خر کل دنیا میدونن) فقط نمیخواست تو روی اوبیتو بگوید.
K:"یجوری نگو انگار قراره جوابم مثبت باشه."
و تماشا کرد که قیافه ی اوبیتو وا میرود.
او دقیقا اوبیتو را درک نمیکرد.
یکبار اوبیتوی خشن
دفعه ی بعد مرموز
بعد تبدیل به فرد سردی میشد
یک روز مهربان بود
یک روز شوخ طبع بود
یک روز کنار گوشش نفس میکشید
دفعه ی بعد میگفت دوست ندارد وارد حریم شخصی او شود.
'مودی' اولین کلمه ای بود که به ذهن کاکاشی رسید. بعد وانمود کرد که خیلی برای قبول کردنش اکراه دارد:"باشه بابا. تی شرتو رد کن بیاد."
اوبیتو با بازیگوشی لباس را پرت کرد تو صورت کاکاشی. نه محکم، ولی رو مخ:"مارک پودر لباسشوییتو بعدا بهم بگو."
دیدگاه ها (۵)

بقیشK:"عااممم، گای میشه امروز بریم خونه با هم اگه کاری نداری...

پارت ۱۷K:"اره دیگه همش این بود. جون مادرت به کسی نگیا."گای ب...

پارت ۱۶ احتمالا قلب ساسکه حالا احساس سبکی میکرد.بعد از اینکه...

خیلی بد زدصدا داد🌝

پارت ۹کاکاشی یک نفس عمیق کشید و سینه اش را داد جلو. سیس آرتی...

و پارت ۴۷اوبیتو سر جایش خشکش زد، یعنی کاکاشی انها را دیده بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط