ࡅ᳟ߺߺߊرܝߺ̈ߺߺ ¹
ࡅ᳟ߺߺߊرܝߺ̈ߺߺ ¹
ܟ᳟ߺܢߺ߭د ࡅ᳟ߺߺߊرܝߺ̈ߺی ܟ᳝ߺنߺࡋیߺسا
ܢߺ߭وܢߺ࡙سܢߺ߭دܣ::ߊܩܢߺ࡙ࡋܢߺ࡙ دܢߺ࡙ࡏܢߺ߭سوܢߺ߭🦢
میگفتند مرز میان بهشت و دوزخ، فقط یک خط باریک از مه است.
اما هیچکس نگفته بود گاهی قلبها از آن خط عبور میکنند.
لیسا، شیطانی بود با چشمانی سرخ که مثل شعلههای آرام میدرخشید. برخلاف بقیهی همنوعانش، درونش پر از خشم نبود. بیشتر… پر از سوال بود. همیشه از خودش میپرسید چرا باید فقط تاریکی باشد؟
آن شب، برای اولینبار از مرز مه عبور کرد.
بالهای سیاهش در باد تکان خوردند و ناگهان—نور.
روبهرویش، در میان درختانی که با نور نفس میکشیدند، جنی ایستاده بود. فرشتهای با موهای طلایی و بالهایی سفید که انگار از صبح ساخته شده بودند.
چشم در چشم هم شدند.
هیچکدام حرفی نزدند.
فقط جهان، برای لحظهای، ساکت شد.
جنی آرام گفت:
«تو نباید اینجا باشی.»
لیسا لبخند محوی زد.
«شاید. ولی… نمیتونستم نیام.»
جنی نگاهش کرد. انتظار داشت نفرت حس کند. ترس. خشم.
اما چیزی که دید… تنهایی بود.
آن شب، هیچ نبردی اتفاق نیفتاد.
فقط دو موجود از دو جهان مخالف، کنار یک رودخانهی نور نشستند و حرف زدند.
از آسمان. از آتش. از تنهایی.
و وقتی لیسا برگشت، برای اولینبار قلبش نمیسوخت.
میدرخشید.
#رܩߊܢߺ߭
#ܟ᳝ߺنߺࡋیߺسا
#لܢߺ࡙سا
#ܟ᳝ߺنߺی
ܟ᳟ߺܢߺ߭د ࡅ᳟ߺߺߊرܝߺ̈ߺی ܟ᳝ߺنߺࡋیߺسا
ܢߺ߭وܢߺ࡙سܢߺ߭دܣ::ߊܩܢߺ࡙ࡋܢߺ࡙ دܢߺ࡙ࡏܢߺ߭سوܢߺ߭🦢
میگفتند مرز میان بهشت و دوزخ، فقط یک خط باریک از مه است.
اما هیچکس نگفته بود گاهی قلبها از آن خط عبور میکنند.
لیسا، شیطانی بود با چشمانی سرخ که مثل شعلههای آرام میدرخشید. برخلاف بقیهی همنوعانش، درونش پر از خشم نبود. بیشتر… پر از سوال بود. همیشه از خودش میپرسید چرا باید فقط تاریکی باشد؟
آن شب، برای اولینبار از مرز مه عبور کرد.
بالهای سیاهش در باد تکان خوردند و ناگهان—نور.
روبهرویش، در میان درختانی که با نور نفس میکشیدند، جنی ایستاده بود. فرشتهای با موهای طلایی و بالهایی سفید که انگار از صبح ساخته شده بودند.
چشم در چشم هم شدند.
هیچکدام حرفی نزدند.
فقط جهان، برای لحظهای، ساکت شد.
جنی آرام گفت:
«تو نباید اینجا باشی.»
لیسا لبخند محوی زد.
«شاید. ولی… نمیتونستم نیام.»
جنی نگاهش کرد. انتظار داشت نفرت حس کند. ترس. خشم.
اما چیزی که دید… تنهایی بود.
آن شب، هیچ نبردی اتفاق نیفتاد.
فقط دو موجود از دو جهان مخالف، کنار یک رودخانهی نور نشستند و حرف زدند.
از آسمان. از آتش. از تنهایی.
و وقتی لیسا برگشت، برای اولینبار قلبش نمیسوخت.
میدرخشید.
#رܩߊܢߺ߭
#ܟ᳝ߺنߺࡋیߺسا
#لܢߺ࡙سا
#ܟ᳝ߺنߺی
- ۳۹۱
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط