»blood shadows»
»blood shadows»
(سایه های خونی)
part ۲۰/
___
دانای کل:
الیویا با لباس خواب روی تخت نشسته بود و با برس، موهای بورش را نوازش میکرد.
افکار گرهخورده به امشب، توی ذهنش میچرخیدند؛ اون نزدیکی، اون هیاهو، اون لمسهای مورمورانهی جکسون.
چیزی که شاید تا قبل از این، تجربهاش کرده بود، اما هیچکدام به دلش نمینشست؛ هیچکدام اون هیاهوی آرام و لرزانی که جکسون با هر لمس بیدار کرده بود را نداشت.
با تقتق ریزی، در باز شد...
میرا هنگامی که داشت در را میبست، گفت:
«تا این وقت شب کجا بودی!»
الیویا چیزی نگفت و لبخندی بر روی لبهایش عمیقتر شد.
میرا محکم الیویا را در آغوش گرفت، در حد خفه شدن، و متوجه ردهای روی گردن و ترقوهی الیویا شد. چونهاش را بالا گرفت تا بهتر بنگرد.
«شبیه رد دندون... این نشونهها از طرف کیه؟»
الیویا دستش را به گردنش برد و با لبخندی که سعی میکرد بیتفاوت باشد، گفت:
«یه یادگاری... از یه شب خاص.»
میرا لبخندش محو شد و بدنش واکنش سردی به خودش گرفت و با چشمانی که انتظار باورش را نداشت، با جدیت گفت:
«از جکسون؟»
الیویا چیزی نگفت. فقط لبخند زد.
و در اون لبخند،هزاران کلمه ی ناگفته،مثل خنجر،توی دل میرا نشست.
میرا لحظه ای مکث کرد و بعد،با نگاهی که پشتش تاریکی های قدیمی را حمل می کرد،به خودش آمد.
او می دانست که چطور حال خواهرش را بد کند.
با صدای که سعی می کرد عادی باشد،اما ته اش زهر داشت،گفت:
«میونهی تو و دیمین چطوره؟ با اینکه از هم دورین، باز هم خبر هم رو میگیرین؟»
لبخند الیویا محو شد و نگاهش به جایی خیره شد که نه تاریکی دلنشین بود، نه کنار فرد مهمی که دوست داشت همیشه توش غرق بشه؛
بلکه تاریکی عجیب و وحشتانگیزی بود که سعی داشت ببلعدش.
یاد چیزی افتاد که سعی میکرد توی خودش محو کند: دانشگاه خارج از کشور، دیمین، خیانت با بهترین دوستش،توی تاریک ترین شب زندگیش رقم خورد.
با صدای که به سختی از گلوش بیرون آمد،نازک گفت:
«بعد از اومدن به خونه...دی....ارتباطم باهاش کم شده.»
گفتن اسمش هم برای الیویا سخت بود.
میرا از آن خیانت خبر داشت. اون شب های که الیویا با میرا تماس تصویری می گرفت،دیمین هم اونجا بود،میرا نه به عنوان خواهر به عنوان رقیبی که آرام آرام عاشق می شد،نگاهش می کرد.
و برای اینکه میونه الیویا و دیمین بد بشه،سعی کرد دوست الیویا را به دیمین نزدیک کند.
بی آنکه الیویا حتی شک کند خواهرش،پشت این خیانت بوده.
(سایه های خونی)
part ۲۰/
___
دانای کل:
الیویا با لباس خواب روی تخت نشسته بود و با برس، موهای بورش را نوازش میکرد.
افکار گرهخورده به امشب، توی ذهنش میچرخیدند؛ اون نزدیکی، اون هیاهو، اون لمسهای مورمورانهی جکسون.
چیزی که شاید تا قبل از این، تجربهاش کرده بود، اما هیچکدام به دلش نمینشست؛ هیچکدام اون هیاهوی آرام و لرزانی که جکسون با هر لمس بیدار کرده بود را نداشت.
با تقتق ریزی، در باز شد...
میرا هنگامی که داشت در را میبست، گفت:
«تا این وقت شب کجا بودی!»
الیویا چیزی نگفت و لبخندی بر روی لبهایش عمیقتر شد.
میرا محکم الیویا را در آغوش گرفت، در حد خفه شدن، و متوجه ردهای روی گردن و ترقوهی الیویا شد. چونهاش را بالا گرفت تا بهتر بنگرد.
«شبیه رد دندون... این نشونهها از طرف کیه؟»
الیویا دستش را به گردنش برد و با لبخندی که سعی میکرد بیتفاوت باشد، گفت:
«یه یادگاری... از یه شب خاص.»
میرا لبخندش محو شد و بدنش واکنش سردی به خودش گرفت و با چشمانی که انتظار باورش را نداشت، با جدیت گفت:
«از جکسون؟»
الیویا چیزی نگفت. فقط لبخند زد.
و در اون لبخند،هزاران کلمه ی ناگفته،مثل خنجر،توی دل میرا نشست.
میرا لحظه ای مکث کرد و بعد،با نگاهی که پشتش تاریکی های قدیمی را حمل می کرد،به خودش آمد.
او می دانست که چطور حال خواهرش را بد کند.
با صدای که سعی می کرد عادی باشد،اما ته اش زهر داشت،گفت:
«میونهی تو و دیمین چطوره؟ با اینکه از هم دورین، باز هم خبر هم رو میگیرین؟»
لبخند الیویا محو شد و نگاهش به جایی خیره شد که نه تاریکی دلنشین بود، نه کنار فرد مهمی که دوست داشت همیشه توش غرق بشه؛
بلکه تاریکی عجیب و وحشتانگیزی بود که سعی داشت ببلعدش.
یاد چیزی افتاد که سعی میکرد توی خودش محو کند: دانشگاه خارج از کشور، دیمین، خیانت با بهترین دوستش،توی تاریک ترین شب زندگیش رقم خورد.
با صدای که به سختی از گلوش بیرون آمد،نازک گفت:
«بعد از اومدن به خونه...دی....ارتباطم باهاش کم شده.»
گفتن اسمش هم برای الیویا سخت بود.
میرا از آن خیانت خبر داشت. اون شب های که الیویا با میرا تماس تصویری می گرفت،دیمین هم اونجا بود،میرا نه به عنوان خواهر به عنوان رقیبی که آرام آرام عاشق می شد،نگاهش می کرد.
و برای اینکه میونه الیویا و دیمین بد بشه،سعی کرد دوست الیویا را به دیمین نزدیک کند.
بی آنکه الیویا حتی شک کند خواهرش،پشت این خیانت بوده.
- ۲۵۲
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط