پدرخوانده
پدرخوانده
پارت : ۷
غروب همان روز، نااون با ذهنی آشفته از دانشگاه بیرون آمد. تمام مسیر، حرفهای جونگ کوک در ذهنش تکرار میشد. هر بار که کارت مشکی داخل کیفش را لمس میکرد، سریع دستش را کنار میکشید و با خودش میگفت: «نه... من هیچوقت به اون عمارت نمیرم.»
اولین مقصدش کتابفروشی بود. هنوز امیدوار بود شاید صاحب مغازه نظرش عوض شده باشد. با لبخند وارد شد، اما صاحب مغازه فقط با ناراحتی سرش را پایین انداخت و پاکت حقوقش را روی میز گذاشت.
«ببخشید نااون... خودم هم دلم نمیخواست اینطوری بشه. اوضاع مالی مغازه اصلاً خوب نیست.»
نااون با وجود بغضی که گلویش را گرفته بود، تعظیم کرد.
«ممنونم... همین که تا الان بهم اعتماد کردین، برای من ارزش داشت.»
وقتی از کتابفروشی بیرون آمد، آسمان کاملاً ابری شده بود. چند قطره باران روی صورتش نشست، اما او حتی حوصله باز کردن چترش را هم نداشت. انگار تمام خستگی چند سال گذشته، یکباره روی شانههایش سنگینی میکرد.
او مستقیم به خانه کوچک اجارهایاش رفت. هنوز کلید را داخل قفل نینداخته بود که صاحبخانه صدایش زد.
«نااون... یک لحظه بیا.»
نااون با نگرانی جلو رفت.
«اتفاقی افتاده؟»
مرد میانسال آهی کشید و گفت:
«من این خونه رو فروختم. خریدار گفته تا سه روز دیگه باید تخلیه بشه.»
چشمهای نااون از تعجب گرد شد.
«سه روز؟! ولی... من الان پول پیش یه خونه دیگه رو ندارم.»
صاحبخانه با ناراحتی نگاهش کرد.
«باور کن تقصیر من نیست. خودمم نمیخواستم اینقدر عجلهای بشه.»
نااون فقط لبخند تلخی زد.
«متوجهام... ممنون که خبر دادین.»
وقتی وارد اتاق کوچکش شد، کولهاش را روی زمین انداخت و آرام روی تخت نشست. برای اولین بار، اشک بیاختیار از گوشه چشمش پایین آمد. نه شغل درستوحسابی داشت، نه خانوادهای که به او پناه بدهد، و حالا حتی سقفی هم بالای سرش نمیماند.
نگاهش ناخواسته به کارت مشکی جونگ کوک افتاد که از لای کتابش بیرون زده بود. چند ثانیه به آن خیره ماند، اما بعد با عصبانیت آن را داخل کشو انداخت.
«نه... من از هیچکس کمک نمیگیرم.»
همان لحظه، صدای زنگ تلفنش بلند شد. یکی از همکاران کافه بود.
«نااون... میتونی امشب شیفتم رو هم کار کنی؟ یکی از بچهها نیومده.»
نااون با اینکه حالش اصلاً خوب نبود، جواب داد:
«باشه... نیم ساعت دیگه میرسم.»
او نمیتوانست نه بگوید؛ چون هر ساعت اضافهکاری، برایش یعنی چند وعده غذا یا بخشی از اجاره خانه آینده.
در همان زمان، داخل عمارت، یکی از محافظها گزارش کاملی را به جونگ کوک داد.
«رئیس... دختر کارش رو از دست داده. صاحبخونه هم گفته باید تا سه روز دیگه خونه رو تخلیه کنه.»
جونگ کوک چند لحظه سکوت کرد. نگاهش از پنجره به خانه کوچک نااون افتاد.
بعد آرام گفت:
«دیگه بیشتر از این تنها نمیذارمش.»
محافظ پرسید:
«دستور میدین ماشین آماده بشه؟»
جونگ کوک کتش را برداشت و بدون هیچ تردیدی پاسخ داد:
«امشب... خودم میرم دنبالش.»
━━━━━━━━━━━━━━━
اما جونگ کوک نمیدانست وقتی به کافه برسد، نااون درست وسط دردسر بزرگی قرار گرفته که همهچیز را تغییر خواهد داد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت : ۷
غروب همان روز، نااون با ذهنی آشفته از دانشگاه بیرون آمد. تمام مسیر، حرفهای جونگ کوک در ذهنش تکرار میشد. هر بار که کارت مشکی داخل کیفش را لمس میکرد، سریع دستش را کنار میکشید و با خودش میگفت: «نه... من هیچوقت به اون عمارت نمیرم.»
اولین مقصدش کتابفروشی بود. هنوز امیدوار بود شاید صاحب مغازه نظرش عوض شده باشد. با لبخند وارد شد، اما صاحب مغازه فقط با ناراحتی سرش را پایین انداخت و پاکت حقوقش را روی میز گذاشت.
«ببخشید نااون... خودم هم دلم نمیخواست اینطوری بشه. اوضاع مالی مغازه اصلاً خوب نیست.»
نااون با وجود بغضی که گلویش را گرفته بود، تعظیم کرد.
«ممنونم... همین که تا الان بهم اعتماد کردین، برای من ارزش داشت.»
وقتی از کتابفروشی بیرون آمد، آسمان کاملاً ابری شده بود. چند قطره باران روی صورتش نشست، اما او حتی حوصله باز کردن چترش را هم نداشت. انگار تمام خستگی چند سال گذشته، یکباره روی شانههایش سنگینی میکرد.
او مستقیم به خانه کوچک اجارهایاش رفت. هنوز کلید را داخل قفل نینداخته بود که صاحبخانه صدایش زد.
«نااون... یک لحظه بیا.»
نااون با نگرانی جلو رفت.
«اتفاقی افتاده؟»
مرد میانسال آهی کشید و گفت:
«من این خونه رو فروختم. خریدار گفته تا سه روز دیگه باید تخلیه بشه.»
چشمهای نااون از تعجب گرد شد.
«سه روز؟! ولی... من الان پول پیش یه خونه دیگه رو ندارم.»
صاحبخانه با ناراحتی نگاهش کرد.
«باور کن تقصیر من نیست. خودمم نمیخواستم اینقدر عجلهای بشه.»
نااون فقط لبخند تلخی زد.
«متوجهام... ممنون که خبر دادین.»
وقتی وارد اتاق کوچکش شد، کولهاش را روی زمین انداخت و آرام روی تخت نشست. برای اولین بار، اشک بیاختیار از گوشه چشمش پایین آمد. نه شغل درستوحسابی داشت، نه خانوادهای که به او پناه بدهد، و حالا حتی سقفی هم بالای سرش نمیماند.
نگاهش ناخواسته به کارت مشکی جونگ کوک افتاد که از لای کتابش بیرون زده بود. چند ثانیه به آن خیره ماند، اما بعد با عصبانیت آن را داخل کشو انداخت.
«نه... من از هیچکس کمک نمیگیرم.»
همان لحظه، صدای زنگ تلفنش بلند شد. یکی از همکاران کافه بود.
«نااون... میتونی امشب شیفتم رو هم کار کنی؟ یکی از بچهها نیومده.»
نااون با اینکه حالش اصلاً خوب نبود، جواب داد:
«باشه... نیم ساعت دیگه میرسم.»
او نمیتوانست نه بگوید؛ چون هر ساعت اضافهکاری، برایش یعنی چند وعده غذا یا بخشی از اجاره خانه آینده.
در همان زمان، داخل عمارت، یکی از محافظها گزارش کاملی را به جونگ کوک داد.
«رئیس... دختر کارش رو از دست داده. صاحبخونه هم گفته باید تا سه روز دیگه خونه رو تخلیه کنه.»
جونگ کوک چند لحظه سکوت کرد. نگاهش از پنجره به خانه کوچک نااون افتاد.
بعد آرام گفت:
«دیگه بیشتر از این تنها نمیذارمش.»
محافظ پرسید:
«دستور میدین ماشین آماده بشه؟»
جونگ کوک کتش را برداشت و بدون هیچ تردیدی پاسخ داد:
«امشب... خودم میرم دنبالش.»
━━━━━━━━━━━━━━━
اما جونگ کوک نمیدانست وقتی به کافه برسد، نااون درست وسط دردسر بزرگی قرار گرفته که همهچیز را تغییر خواهد داد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۲۹۲
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط