پارت ۵۴

پارت ۵۴

🌅 ویو آت

کم‌کم هوا تاریک‌تر شد و ساحل خلوت‌تر شد. وسایلمون رو جمع کردیم و کنار هم ایستادیم. نسیم خنکی می‌وزید و صدای موج‌ها آروم‌تر از قبل به گوش می‌رسید. 🌊✨

جین:
خب بچه‌ها، دیگه وقت رفتنه.

کوک:
من که از خستگی دیگه جون ندارم 😭😂

جیمین:
تو از اول هم فقط دنبال غذا بودی 😂

کوک:
اونم یه بخش مهم از سفره! 😭😂

همه خندیدیم. 😂💜

جیا:
آت، وسایلت رو برداشتی؟

آت:
آره، همه‌چی هست.

ته:
مطمئنی؟

آت:
آره بابا، این‌قدر نگران نباش 😂

ته:
بعداً نگی چیزی جا گذاشتم.

آت:
باشه آقای مسئول وسایل 😌😂

هانا بدون اینکه چیزی بگه، وسایلش رو برداشت و رفت سمت ماشین.

جیا:
من با هانا میرم.

آت:
چرا؟ 🤨

جیا:
خوب برم دیگه.

آت:
باشه.

🌙 ویو توی ماشین جیا

هوا تاریک شده بود و نور چراغ‌های خیابون روی شیشه‌های ماشین می‌افتاد. چند دقیقه هیچ‌کدوم حرفی نزدیم.

هانا:
جیا؟ چی شده؟

جیا:
یه چیزی می‌خوام بهت بگم.

هانا:
خب بگو.

گوشیم رو درآوردم و یه ویدیو رو باز کردم.

هانا با دیدنش یکدفعه جا خورد. 😳

هانا:
این... اینو از کجا آوردی؟!

جیا:
مهم نیست از کجا آوردم.

هانا:
جیا، پاکش کن!

جیا:
قبلش یه چیزو خوب گوش کن.

هانا:
چی؟

جیا:
دیگه سمت آت نرو.

هانا:
تو نمی‌تونی برای من تصمیم بگیری!

جیا:
من برای تو تصمیم نمی‌گیرم. فقط نمی‌خوام دوباره با آت دعوا کنی.

هانا:
و اگه برم سمتش چی؟

جیا:
اگه دوباره اذیتش کنی، مجبور می‌شم این ویدیو رو به بقیه نشون بدم.

هانا چند ثانیه ساکت موند و با عصبانیت نگاهم کرد. انگار حرف‌های جیا بیشتر از چیزی که می‌خواست، ناراحتش کرده بود.

هانا:
تو خیلی عوض شدی، جیا.

جیا:
شاید. ولی آت دوست منه و نمی‌ذارم هر دفعه سرش خالی کنی.

هانا:
باشه...

جیا:
پس تمومش کن.

هانا بدون حرف وسایلش رو برداشت و رفت.

منم گوشی رو قفل کردم و چند لحظه به صفحه‌ی خاموشش خیره شدم.

جیا:
امیدوارم مجبور نشم واقعاً ازش استفاده کنم... 🥺

🏠 ویو آت

بالاخره رسیدم خونه. خستگی کل روز روی تنم مونده بود.

آت:
خداروشکر رسیدیم. 😮‍💨

دایی:
آره، بیا بریم استراحت کنیم.

آت:
دایی... بریم بخوابیم؟ 🥱

دایی:
آره، بریم.

با یه لبخند کوچیک خداحافظی کردم و رفتم سمت اتاقم. قبل از اینکه بخوابم، چند لحظه به اتفاقات امروز فکر کردم...

آت:
چه روز عجیبی بود... 🥺💭

بعد آروم چشمامو بستم.

🌙 ویو ته

رسیدم خونه.

خسته‌تر از همیشه بودم. بدون اینکه زیاد فکر کنم، رفتم توی اتاقم و خودمو روی تخت انداختم.

ته:
امروز واقعاً خسته‌کننده بود...

گوشیم رو کنار گذاشتم و چند دقیقه بعد خوابم برد. 😴

🌅 ویو فردا صبح...

اما هیچ‌کدوممون نمی‌دونستیم صبح فردا قراره چه چیزی منتظرمون باشه... 👀✨

#پشت_نگاه_سردت #رمان_عاشقانه #رمان_احساسی #رمان_ویسگون #تهیونگ #BTS #Taehyung #جیا #هانا #آت
دیدگاه ها (۰)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط