ابلیس

part 165
مراسم تموم شده بود و حالا روی تخت دراز کشیده بود و هیرویا کنارش خواب بود و دازای...معلوم نبود کجاست!
شلوارکی تا بالای رونش همراه با یه کراپ ساده تنش بود و موهای کم پشت هیرویا رو نوازش می‌کرد...چشمای قهویی رنگی داشت و برخلاف چشماش موهای نارنجی رنگ کم پشتی داشت که به سختی دیده می‌شد
سرشو سمت هیرویا خم کرد و نفس عمیقی کشید...بچه همیشه انقدر خوش بو بود؟
تکونی خورد و بدنش رو کش داد که بعدش خمیازه ای کشید که چویا خندید و فقط بهش نگاه میکرد که در باز شد و بلاخره این شوهر ولگردش رو دید
+ معلوم هست کجایی؟
_ با اون دوتا احمقا داشتم حرف میزدم
+ احمقا؟ منظورت کریس و لوکاعه؟
_ جز اونا کی میتونه احمق باشه؟
+ گفتم شاید اکوتاگاوا
لباسش رو در آورد و در حالی که داشت کمربندش رو باز می‌کرد گفت
_ حقیقتا اون از همه ی زیر دستام عاقل تره...بهش نمیخوره ولی اون داره این دو تا کودن رو مدیریت میکنه
چویا لبخندی زد و گفت
+ بهتره ارتقاع درجه بهش بدی
_ هنوز رسما رئیس نیستم...فعلا کارا رو موری سنسه بهشون رسیدگی میکنه من فقط برای معامله و جلسه میرم
+ کی میخوای مدیریت اصلی رو دست بگیری؟
_ میدونی که از ریاست مافیا متنفرم...اگه رئیس بشم جای ریو میشینم...دلم نمیخواد توی اون اتاق حتی نفس بکشم
+ ولی وقتی مرد تو...
نگاه سرد دازای رو روی خودش حس کردو ادامه نداد
_ مهم نیست...اون مرده
+ باید از لوکا ممنون باشی
_ اون قاتل نیست
چویا متعجب شد
+ ولی اونو گرفتی
_ اره اما اون نیست...خودم فراریش دادم
به زخمش تو آینه نگاه کرد و پانسمان رو باز کرد که کمی صورتش جمع شد
+ چه اتفاقی افتاده برات؟
_ چیزی نیست...فقط تو یکی از معامله ها تیر خوردم
چویا از رو تخت بلند و سمتش رفت و جلوش زانو زد و وسایل رو کنار پاش گذاشت و آروم زخمش رو تمیز کرد که دازای از دردش نتونست سر پا وایسه و روی صندلی جلو اینه نشست و بعد از تمیز کردن زخمش پانسمانش رو بست و با بانداژ روشو کشید
+ خوبه؟
_ ممنون
لبخند زد و بلند شد که دستش رو گرفت و بین پاهاش کشید که چویا دستاشو رو شونه هاش گذاشت. به چشماش خیره شد و بی حرکت موند...
دستش آروم سمت کمرش خزید و تا خواست روی پاش بشینه صدای گریه ی هیرویا بلند شد و سریع از هم فاصله گرفتن و دازای بلند شد و گفت
_ یه دوش میگیرم
و رفت که چویا هم سمت هیرویا رفت و بغلش کرد و تکونش داد و به خودشون خندید.
.......................................................
وارد مافیا شد و چویا نفس عمیقی کشید
+ خیلی وقت بود نیومده بودم
لوکا نگاه زیر چشمی ای بهش انداخت
" هیرویا رو کجا گذاشتی "
+ دخترا مراقبشن
سمت لوکا رفت و دستشو دور گردنش انداخت کمی خم شد
+ اینارو ولش تو هم اینجا کار میکنی؟
لوکا خنده استرسی ای کرد و گفت
" خب آره...بهتره این دستو بندازی پایین...دازای بفهمه زندم نمیزاره "
+ چرا انقدر از اون دراز میترسی...بی ازاره بابا!
دستشو برداشت و وارد جیبش کرد
دم د اتاق کار موری ایستاد و در باز شد
+ چخبر موری سنسه
دست تکون داد که موری لبخندی زد
" تبریک میگم مثل اینکه بلاخره بچت بدنیا اومد "
+ آره...دیگه مشکلی برای کار کردن ندارم
لوکا آهی کشید و گفت
" کاری با من ندارید رئیس؟ "
" بمون...کارت دارم "
لوکا ایستاد و چویا نگاه کنجکاوی بهش انداخت
" قراره با اکوتاگاوا بری سر معامله "
" ها؟ من چرا "
" هر طور شده باید بگیریش...معامله سر یه مواده که ارزششم بالاست...باید دست مافیا باشه "
" یه مواد...میخواید چقدر هزینه کنید؟ "
" اونو لازم نیست بدونی فقط مطمئن شو که به تو فروخته میشه "
لوکا سری تکون داد و چویا گفت
+ پس فکر کنم من امروز کاری ندارم
" نه...اومدنت به مافیا رو خوش آمد میگم "
چویا تشکری کرد و از اتاق خارج شد و سریع سمت اتاق کار دازای رفت و وقتی وارد شد...دوتا داداش ها رو دید که دست به یقه شدن...
___________________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۳۰)

ابلیس

روباه کوچولوی منپارت سی و پنجم꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚@ویو چویا دازا...

رمان سوم پارت هفتم 🔪࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو راوی 😏>> ...

[•] عمارت عشق [•] part: 8چویا خشکش زد. ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط