𝑀𝓎 𝐻𝑒𝒶𝓇𝓉 {قلب من}
𝑀𝓎 𝐻𝑒𝒶𝓇𝓉 {قلب من}
𝕻𝖆𝖗𝖙:3
که احساس کردم همینطور داریم بهم نزدیکو نزدیک تر میشیم..قلبم شروع به تند زدن کردو گونه هام قرمز شدن..این چه حسیه لعنتی..داشتم آروم چشامو میبستم که با پوزخند پسره و نگاهی که به سرتاپام کرد به خودم اومدم
-چرا رفتی تو حس...چه فکری کردی با خودت ها
+ها..چی من؟چه فکری کنم
-نمیدونم..مثلا بوسیدنم
+اوهو..چی میگی دیوونه..میدونی داری چی میگی
-ببخشید..چرا گارد میگیری شوخی کردم
+مگه رفیقتم..شوخی شوخیه درست و حسابی اععع
-گفتم ببخشید!
+هه..بیخیال من میرم
-کجا..هنوز آشنا نشدیم
+آشنای چی
-باید بدونم کی رو توی خونم راه دادم
+هوففف...گفتم که یه بار
-خوب یه بار دیگه بگو یادم نیس
+لی اتم برای تمیز کاری اصطبل عمارتت اومدم
-منم کیم تهیونگم...یه پسر پولدار از ایتالیا
+ایتالیا¿چطوری اینقدر خوب کره ای حرف میزنی
-مادرم کره ای بود به خاطر اون
+هاا خوب خوشبختم..دیگه هیچی خداحافظ👋
+اینو گفتمو زدم بیرون.. میدونم احمقانه جلوش رفتار کردم لعنتی..بابام نبودش هوا هم تاریک شده بود راستش خیلی میترسیدم اما حرکت کردم سمت خونه همینطوری میدویدم که بالاخره به در خونمون رسیدم خیلی دویده بودم پس عرق سردی ازم میچکید...رسیدم خونه و یه دوش گرفتم ..اومدم بیرون موهام رو خشک کردم و ولو شدم روی تخت هنوز داشتم به اون تهیونگه و زخم دستم نگاه میکردم که خوابم برد
(ویو ته)
اون دختر دیوونه از خونم زد بیرون نمیدونم چرا فکرم درگیرش بود..دختر باحالی بود نسبت به پدر پول دوستش..یاد بابای پولپرستش اوفتادم که حدود دوسال پیش کل خونه رو روی سرش گذاشته بود فقط به خاطر دوقرون پول بیشتر...ههه چه آدم رو مخی بود..باهمین فکرو خیالا خوابم برد
(فردا صبح)
ویو ات
+به زور چشمامو باز کردم رفتم صورتمو بشورم و بعد برای کمک به خاله سونیون برم به بازار... کم کم حاضر شودم که برم یه لباس خیلی خوشگل پوشیدم امروز هوا واقعا گرم بود برای همین دوتا بطری آب پرتغال برداشتم که راه اوفتادم رفتم در مغازه خاله بهم گفت بلوت های پخته شده رو ببرم دم در خونه یکی از روستایی ها اومدم از مغازه بیام بیرون که.........
(ادامه دارد)
دخترا چطورین؟نظرتون چیه درباره رومان.ببینین واقعا نظرتون برام مهمه پس بگید لطفا راستی عکس لباس ات رو اسلاید دوم گذاشتم.اسلاید ۲ لباس ات. عاشقتونممم و بایییییییی☆♡♡♡☆
شرطا
لایک:۸
کامنت:۸
بازنشر:۳
فالو:۲
𝕻𝖆𝖗𝖙:3
که احساس کردم همینطور داریم بهم نزدیکو نزدیک تر میشیم..قلبم شروع به تند زدن کردو گونه هام قرمز شدن..این چه حسیه لعنتی..داشتم آروم چشامو میبستم که با پوزخند پسره و نگاهی که به سرتاپام کرد به خودم اومدم
-چرا رفتی تو حس...چه فکری کردی با خودت ها
+ها..چی من؟چه فکری کنم
-نمیدونم..مثلا بوسیدنم
+اوهو..چی میگی دیوونه..میدونی داری چی میگی
-ببخشید..چرا گارد میگیری شوخی کردم
+مگه رفیقتم..شوخی شوخیه درست و حسابی اععع
-گفتم ببخشید!
+هه..بیخیال من میرم
-کجا..هنوز آشنا نشدیم
+آشنای چی
-باید بدونم کی رو توی خونم راه دادم
+هوففف...گفتم که یه بار
-خوب یه بار دیگه بگو یادم نیس
+لی اتم برای تمیز کاری اصطبل عمارتت اومدم
-منم کیم تهیونگم...یه پسر پولدار از ایتالیا
+ایتالیا¿چطوری اینقدر خوب کره ای حرف میزنی
-مادرم کره ای بود به خاطر اون
+هاا خوب خوشبختم..دیگه هیچی خداحافظ👋
+اینو گفتمو زدم بیرون.. میدونم احمقانه جلوش رفتار کردم لعنتی..بابام نبودش هوا هم تاریک شده بود راستش خیلی میترسیدم اما حرکت کردم سمت خونه همینطوری میدویدم که بالاخره به در خونمون رسیدم خیلی دویده بودم پس عرق سردی ازم میچکید...رسیدم خونه و یه دوش گرفتم ..اومدم بیرون موهام رو خشک کردم و ولو شدم روی تخت هنوز داشتم به اون تهیونگه و زخم دستم نگاه میکردم که خوابم برد
(ویو ته)
اون دختر دیوونه از خونم زد بیرون نمیدونم چرا فکرم درگیرش بود..دختر باحالی بود نسبت به پدر پول دوستش..یاد بابای پولپرستش اوفتادم که حدود دوسال پیش کل خونه رو روی سرش گذاشته بود فقط به خاطر دوقرون پول بیشتر...ههه چه آدم رو مخی بود..باهمین فکرو خیالا خوابم برد
(فردا صبح)
ویو ات
+به زور چشمامو باز کردم رفتم صورتمو بشورم و بعد برای کمک به خاله سونیون برم به بازار... کم کم حاضر شودم که برم یه لباس خیلی خوشگل پوشیدم امروز هوا واقعا گرم بود برای همین دوتا بطری آب پرتغال برداشتم که راه اوفتادم رفتم در مغازه خاله بهم گفت بلوت های پخته شده رو ببرم دم در خونه یکی از روستایی ها اومدم از مغازه بیام بیرون که.........
(ادامه دارد)
دخترا چطورین؟نظرتون چیه درباره رومان.ببینین واقعا نظرتون برام مهمه پس بگید لطفا راستی عکس لباس ات رو اسلاید دوم گذاشتم.اسلاید ۲ لباس ات. عاشقتونممم و بایییییییی☆♡♡♡☆
شرطا
لایک:۸
کامنت:۸
بازنشر:۳
فالو:۲
- ۱۵
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط