قسمت نهم

قسمت نهم
آدریانا عینکشو جا به جا کرد و سرشو به علامت تاسف تکون داد و گفت:فرمانده ویسگون برای موندن مناسب نییییست 😐
فرمانده یو چان:ن ...نه پیداش میکنم.. قاتلشو پیدا میکنم قول میدم 😫
آدریانا نگاهی به جنازه کردو گفت:اینو چیکارش کنم فرمانده،؟
فرمانده یو چان: نمیدونم..نمی‌دونم کارای لازمو انجام بده
آدریانا: چشم

فرمانده یوچان با دست پاچگی به اتاقش رفت
به قیافه ی بچه ها نگاه کردم تغریبا همه ترسه عجیبی تو چشماشون بود جزو ...رضا که نیشش تا بناگوش باز 😓 ✋
بهاره:رضا:neutral_face:
رضا:هوم:grinning_face:
بهاره:تو این موقعیت لبخندت نشونه ی چیست😐 مکثی کردو دو قدم از رضا فاصله گرفت ن..نکنه تو قاتلی😐
رضا:اهههه نه ناموسا ببین چقدر خفنه با کلی ذوق و شوق اومدیم ویسگون الانم قراره بمیریم😀
بهاره:ق..قراره بمیریم؟😓
رضا:پ ن پ قراره بریم ۱۳,به در😐
عارفه چشم غره ای به رضا رفت و محکم دسته بهاره رو گرفت و گفت:قرار نیست کسی بمیره😐
رضا:به چپم😐 ✋

از جنازه فاصله گرفتم و به اوستاد فاطیما اشاره کردم که بریم😐
اوستاد فاطیما هم راهم اومد و سریع گفتم :اوستاد یعنی غیر ما کسه دیگه ای هم قصده گرفتنه ویسگونو داره😐
اوستاد فاطیما شونه هاشو بالا انداخت و گفت:نمی‌دونم بسه لطفا تمومه حواست به میوسا و کشتنش باشه ..
تا نیمه خم شدم و گفتم:چشم رییس😐
اوستاد فاطیما:تا غروب مرده تحویلش میدی
پریدم وسط حرفشو گفتم:ن ..نه رییس وقت بیشتریو میخوام‌😑
اوستاد فاطیما دستشو به علامت سکوت روی لبش گرفتم و گفت:غروب جنازشو می‌خوام 😑
دستشو گذاشت رو شونمو با یه لبخند تغریبا ترسناک گفت:ازت انتظارای زیادی دارم😊
ادامه دارد 😐
همانا کسانی که کامنت نذاشتن مشکل از خودتونه😐
دیدگاه ها (۱۶۳)

قسمت یازدهم.😀 با ترس به جنازه ای که رو زمین افتاده بود نگاه...

قسمت چهارم😆 دیانا:خیلی ذوق زده بودم بالاخره ..بالاخره میرسید...

قسمت نوزدهم😓 اوستاد فاطیما یه آبنبات از جیبش در آودو به سمت...

قسمت هفتم😐 یه نکته:برای اینکه داستانمون جذاب بشه نمی‌تونستم ...

قسمت هشتم 😐 بالاخره مدرسه هم تموم شد و من حتی یه ذره هم به م...

قسمت ششم 😐 ✌ پسره به اسم خوندن ادامه داد...میوسا و علی😐 رضا ...

قسمت سوم 😀 علی:توی راه روه های قطار قدم میزدم و مشغول شمردن...

قسمت سیزدهم😀 سانی کمرشو صاف کردو با جدیت گفت:من از کلاس نمی‌...

قسمت دوم 😀 دیانا...واقعا خسته کننده بود که بشینی و به قیافه ...

قسمت پنجم😐 دیانا: از کنار اوستاد فاطیما کم کم گذشتم و به راه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط