رمان فیک پارت شرط لایک کامنت
رمان فیک پارت 17 شرط لایک 4کامنت 20
بچه ها وقتی سرطان رسید بهم بگید
ن:البته از یه راه دیگه فهمیدم
ج:افرین حالا چی هست؟ 🎀
ن:اینکه هیچ سگی نمیتونه اخلاق سگی تورو تحمل کنه
ج:واتت
این الان به من تیکه انداخت یا خودش؟
گفتم
خوبه که خودت میدونی حیونی
2اونقت اگه اخلاق من سگیه تو چرا میخوای با من ازدواج کنی؟؟
ن:ی چیز دیگه هم هست
ج:چی؟
ن:میدونی پسرا از چجور دخترایی خوششون میاد
ج:نمیدونم نمیخوامم بدونم
ن:مث..
ج:گفتم نمیخوام
که انگشتش گذاشت به لبم گفت
ج:ولی باید بدونی
از دخترایی مثل انا..
ج:اسم اون سگو پیش من نیار
ن:میگم تو چرا همه رو حیون حساب میکنی؟ من رو خر انا رو سگ 😐💔
ج:لابد هستید که میگم
ا:دختره ی.....( مادرته 🤬)
امروز رفتم از داروخونه قرص بیهوشی گرفتم برای جنی جونم
3تا شربت درست کردم توی 2تاشپن قرص ریختم
یکی بیهوشی( غیر قانونی بود که یعنی خیلی خطرناکه اینا( اصلا نمیدونم همچین قرصی هست یا نه واسه رمانه🤣))
یکیش بیهوشی واسه جنی
یکی واسه نامجون قرص خواب ریختم
واسه خودم هیچی
رفتم دم اتاقشون در زدم
ج:دیدم 2دا در امد درو باز کردم که با خانم دوهزاری سگ مواجه شدم
دیدم 3من ارایش کرده بود
یه لباس صورتی به شدت جذب باز بود جوری که همه بدنش زده بود بیرون( میزارم)
و یهو.....
بچه ها وقتی سرطان رسید بهم بگید
ن:البته از یه راه دیگه فهمیدم
ج:افرین حالا چی هست؟ 🎀
ن:اینکه هیچ سگی نمیتونه اخلاق سگی تورو تحمل کنه
ج:واتت
این الان به من تیکه انداخت یا خودش؟
گفتم
خوبه که خودت میدونی حیونی
2اونقت اگه اخلاق من سگیه تو چرا میخوای با من ازدواج کنی؟؟
ن:ی چیز دیگه هم هست
ج:چی؟
ن:میدونی پسرا از چجور دخترایی خوششون میاد
ج:نمیدونم نمیخوامم بدونم
ن:مث..
ج:گفتم نمیخوام
که انگشتش گذاشت به لبم گفت
ج:ولی باید بدونی
از دخترایی مثل انا..
ج:اسم اون سگو پیش من نیار
ن:میگم تو چرا همه رو حیون حساب میکنی؟ من رو خر انا رو سگ 😐💔
ج:لابد هستید که میگم
ا:دختره ی.....( مادرته 🤬)
امروز رفتم از داروخونه قرص بیهوشی گرفتم برای جنی جونم
3تا شربت درست کردم توی 2تاشپن قرص ریختم
یکی بیهوشی( غیر قانونی بود که یعنی خیلی خطرناکه اینا( اصلا نمیدونم همچین قرصی هست یا نه واسه رمانه🤣))
یکیش بیهوشی واسه جنی
یکی واسه نامجون قرص خواب ریختم
واسه خودم هیچی
رفتم دم اتاقشون در زدم
ج:دیدم 2دا در امد درو باز کردم که با خانم دوهزاری سگ مواجه شدم
دیدم 3من ارایش کرده بود
یه لباس صورتی به شدت جذب باز بود جوری که همه بدنش زده بود بیرون( میزارم)
و یهو.....
- ۱۴۹
- ۰۹ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط