رمان رویای او

رمان رویای او
وقسم به تمام مقدساتم که تو رویای منی 🫀
پارت :7
*رزا*
وارد اتاقش شدم کاملا ریلکس ومنطقی بود باتحکم گفت بشین ...
*ویهان *
آماده ومرتب به سمت پرورشگاه تو راه بودم میترسیدم دیر بشه و دلبرکم را دست دستی از دست بدم با این فکر دستام دور فرمون سفت شدن آخ که دلم می‌خواد اون دیوثو با برادرش جر بدم با سرعت به پرورشگاه رسیدم وفهیمیدم که اتاق رئیس شون طبقه‌ ششم هست ولی درکمال تعجب آسانسور نداره ..ازپله ها داشتم میرفتم بالا که رزا گریان باشدت بهم برخورد کرد ولی متوجه نشدم وهمینجوری گذاشت رفت لعنتی کدوم عوضی اشکاشو داورده بود به سمت اتاق رئیس شون رفتم ودرزدم
ساره؛(رزا بهتره خودتو خسته نکنی وبری واسع شنبه آماده بشینم هیچ کس قرار نیست بهت کمک کنه به پدرت دلت خوش نباشه حالا هری)
دوربازکردم با دیدن من جا خورد زنی 30 ساله با کلی آرایش ..زبون باز کرد
ساره:(سلام ببخشید من فکر کردم یکی از دخترهاست بفرمائید بشینید )
ویهان :سلام )
نشستم روبه روم نشست وشروع کرد به زرزدن
ساره:(خب آقای عزیز کارتون چیه )




از اتاقش اومدم بیرون قرار نبود تا شنبه از مکالمه من وسرپرست خبرشه سورپرایز خوبیه دقیقا زمانی که فکر میکنه همچی تمومه دریچه امید براش سبز خواهد شد اونم از سمت من چی بهتر ازاین
دیدگاه ها (۰)

رمان رویای او وقسم به تمام مقدساتم که تو رویای منی 🫀*رزا*با ...

کاش میشد برگردی 🖤

رمان:رویای او وقسم به تمام مقدساتم که تو رویای منی 🫀 پارت:5ب...

رمان:رویای او وقسم به تمام مقدساتم که تو رویای منی پارت :۴وی...

رمان:رویای او وقسم به تمام مقدساتم که تو رویای منی 🫀 پارت:6ا...

عکس های منتشرشده از اعضا در حال رفتن به ژاپن(ناگویا)🤍✨️چانگب...

پارت ۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط