سناریو ساسونارو
سناریو ساسونارو💙🧡
《کتابخونه ی بانو سوناده》💊📚🩺💫
همینطور که حرف میزدن، ساکورا از فرصت استفاده کرد و خودش رو به ساسوکه چسبوند:
ساکورا: «ساسوکه-کون! چقدر امشب خوشتیپ شدی! سال نو مبارک!»
ساسوکه، بدون اینکه حتی نگاهش کنه، سرد جواب داد:
«هم...»
(و تو دلش گفت: *«فقط کیمونوهای دیگه باعث نمیشن دیگه اینقدر رو مخ باشی.»*)
بعد، ناروتو جلو اومد.
با هیجان کمتر از همیشه:
ناروتو: «سلام ساسوکه.»
ساسوکه، با لحنی که سعی میکرد عادی باشه ولی یه تَه لرزش داشت:
«هوم. سلام ناروتو.»
بعد، نوبت ایتاچی بود که با همه سلام و احوالپرسی کنه.
وقتی به ناروتو رسید، لبخندش بزرگتر شد.
دستش رو گذاشت رو شونهی ناروتو.
ایتاچی: «ناروتو! حالت چطوره پسر؟»
ناروتو، که از این حرکت ایتاچی یکم شوکه شده بود، با صدای آروم جواب داد:
«خوبم… ممنون ایتاچی-سان.»
ساسوکه، با دیدن دست ایتاچی روی شونهی ناروتو، ناخودآگاه نگاهش رو دزدید.
قلبش یه جوری شد.
یه حس *مالکیت* عجیب.
که تا حالا تجربه نکرده بود.
کاکاشی، که زیر ماسکش داشت لبخند میزد، با خودش فکر کرد:
«این دوتا… 😭 عجب نمایشی! کاش ساکورا هم یه ذره میفهمید!»
ایتاچی هم با لبخند نگاهی به ناروتو انداخت.
یه نگاهی که انگار میگفت:
«من از همهچی خبر دارم، کوچولوی عاشق.»
---
چند دقیقه گذشت.
مردم میرفتند و میآمدند.
صداها اوج میگرفت.
ناروتو داشت با کاکاشی حرف میزد که یکهو…
به خودش اومد.
دیگه خبری از اون حس گرما و نزدیکی…
اون حس ناخودآگاهِ «نگرانتم» نبود.
ناروتو نگاهی به اطراف انداخت.
دنبال ساسوکه گشت.
ولی…
چیزی نبود.
ساسوکه رفته بود.
انگار ناپدید شده بود.
ناروتو چشمهاش گرد شد.
یه حس ترس آشنا توی دلش افتاد.
ترس از دست دادن.
«پس… ساسوکه رفت…؟»
اون حس سنگینی که صبح داشت…
دوباره برگشت.
و این بار…
شدیدتر.
---
و همینطور که ناروتو داشت دور و بر رو نگاه میکرد…
با چشمهای نگران…
یه نفر از دور داشت نگاهشون میکرد.
با لبخندی که از پشت ماسک کاکاشی هم معلوم بود…
و لبخند عمیقتر ایتاچی.
اونها میدونستن.
میدونستن که این فقط شروع ماجراست.
《کتابخونه ی بانو سوناده》💊📚🩺💫
همینطور که حرف میزدن، ساکورا از فرصت استفاده کرد و خودش رو به ساسوکه چسبوند:
ساکورا: «ساسوکه-کون! چقدر امشب خوشتیپ شدی! سال نو مبارک!»
ساسوکه، بدون اینکه حتی نگاهش کنه، سرد جواب داد:
«هم...»
(و تو دلش گفت: *«فقط کیمونوهای دیگه باعث نمیشن دیگه اینقدر رو مخ باشی.»*)
بعد، ناروتو جلو اومد.
با هیجان کمتر از همیشه:
ناروتو: «سلام ساسوکه.»
ساسوکه، با لحنی که سعی میکرد عادی باشه ولی یه تَه لرزش داشت:
«هوم. سلام ناروتو.»
بعد، نوبت ایتاچی بود که با همه سلام و احوالپرسی کنه.
وقتی به ناروتو رسید، لبخندش بزرگتر شد.
دستش رو گذاشت رو شونهی ناروتو.
ایتاچی: «ناروتو! حالت چطوره پسر؟»
ناروتو، که از این حرکت ایتاچی یکم شوکه شده بود، با صدای آروم جواب داد:
«خوبم… ممنون ایتاچی-سان.»
ساسوکه، با دیدن دست ایتاچی روی شونهی ناروتو، ناخودآگاه نگاهش رو دزدید.
قلبش یه جوری شد.
یه حس *مالکیت* عجیب.
که تا حالا تجربه نکرده بود.
کاکاشی، که زیر ماسکش داشت لبخند میزد، با خودش فکر کرد:
«این دوتا… 😭 عجب نمایشی! کاش ساکورا هم یه ذره میفهمید!»
ایتاچی هم با لبخند نگاهی به ناروتو انداخت.
یه نگاهی که انگار میگفت:
«من از همهچی خبر دارم، کوچولوی عاشق.»
---
چند دقیقه گذشت.
مردم میرفتند و میآمدند.
صداها اوج میگرفت.
ناروتو داشت با کاکاشی حرف میزد که یکهو…
به خودش اومد.
دیگه خبری از اون حس گرما و نزدیکی…
اون حس ناخودآگاهِ «نگرانتم» نبود.
ناروتو نگاهی به اطراف انداخت.
دنبال ساسوکه گشت.
ولی…
چیزی نبود.
ساسوکه رفته بود.
انگار ناپدید شده بود.
ناروتو چشمهاش گرد شد.
یه حس ترس آشنا توی دلش افتاد.
ترس از دست دادن.
«پس… ساسوکه رفت…؟»
اون حس سنگینی که صبح داشت…
دوباره برگشت.
و این بار…
شدیدتر.
---
و همینطور که ناروتو داشت دور و بر رو نگاه میکرد…
با چشمهای نگران…
یه نفر از دور داشت نگاهشون میکرد.
با لبخندی که از پشت ماسک کاکاشی هم معلوم بود…
و لبخند عمیقتر ایتاچی.
اونها میدونستن.
میدونستن که این فقط شروع ماجراست.
- ۳.۶k
- ۲۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط