ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صاب

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صاب
ᴘᴀʀᴛ: 15

جونگکوک:«دوتاتون بچه این یا مافیا..؟»

تهیونگ:«مافیای ترسو...»

جیمین:«فقط خودت نترس...»

پوزخند کوتاهی زدم و در اصلی مدرسه رو باز کردم...

بعد از مطمئن شدن از خالی بودن خیابون، سریع سوار ماشین شدیم و حرکت کردم سمت خونه...

[چند دقیقه بعد...]

به خونه رسیدیم...

به محض اینکه وارد شدیم جین که روی کاناپه خوابش برده بود با صدای در بیدار شد...

جین:«بالاخره اومدین... چرا انقدر طول کشید..؟»

جونگکوک:«داستانش طولانیه...»

جین کامل نشست و با دیدن قیافه های جدی مون اخم کرد...

جین:«چی پیدا کردین..؟»

تهیونگ:«یه اتاق مخفی...»
جیمین:«یه عالمه پرونده قدیمی...»
جونگکوک:«و یه دیوار تحقیق که انگار سال هاست یکی داره روی اون گنج کار میکنه...»

جین:«چی..؟!»

رفتم سمت میز و یکی از کاغذایی که یواشکی برداشته بودم گذاشتم جلوی جین...

جین کاغذ رو برداشت و خوند...

روی کاغذ نوشته شده بود:

[افراد زیادی برای پیدا کردن گنج کشته شدند.]

چند ثانیه سکوت کل خونه رو گرفت...

تهیونگ:«این داستان خیلی بزرگ تر از چیزیه که فکر میکردیم...»

جیمین:«اره... انگار سال هاست همه دنبالشن...»

جین اهی کشید و دستشو روی صورتش کشید...

جین:«لعنتی... یعنی نامجون ما رو فرستاده وسط یه جنگ قدیمی...»

جونگکوک:«احتمالا...»

همونطور که داشتم حرف میزدم یاد اون عکس ات افتادم...

اخمام رفت تو هم...

جونگکوک تو ذهنش:«چرا عکس اون دختر اونجا بود...؟»


[ساعت 8:30 صبح]

از زبان جونگکوک:

بعد از تماس دیشبم با جین، تقریبا تا صبح خوابم نبرد...
هی توی ذهنم اون اتاق، پرونده ها، عکس ها و اون زن ناشناس میچرخید...

و بیشتر از همه...خانم ژین سون مالک اصلی مدرسه نمیدونستم چرا ولی حس میکردم یه چیزی رو داره پنهون میکنه...
یه چیز خیلی بزرگ.

ماشین رو توی پارکینگ پارک کردم و پیاده شدم...جیمین و تهیونگ هم پشت سرم اومدن پایین...

تهیونگ:«امروز قیافت ترسناک تر از همیشست...»
جیمین:«از دیشب تا حالا سه بار خواستم باهاش حرف بزنم نزدیک بود خفم کنه...»
جونگکوک:«اگر حرف اضافه زدین همین الان برتون میگردونم خونه...»

هر دو ساکت شدن...

جیمین آروم زیرلبی:«صبحونه نخوردی باز اعصاب نداره...»
تهیونگ:«من که میگم عاشق شده...»
جونگکوک:«شنیدمااا...»

هردوشون سریع صاف وایسادن.

ته و جیمین:«هیچی نگفتیم رئیس🙂...»

پوزخند کوتاهی زدم و وارد مدرسه شدم...
همه مثل همیشه داشتن پچ پچ میکردن و عکس میگرفتن ولی امروز اصلا حوصله هیچکسو نداشتم...

داشتم میرفتم سمت دفتر مدیر که یه دفعه صدایی از پشت سرم اومد...

ات:«اقای جئون..!»

برگشتم سمتش...
همون یونیفرم مدرسه رو پوشیده بود و موهاش باز بود...
ولی رنگ صورتش هنوز یکم پریده بود.

جونگکوک:«ات سلام... ـچرا انقدر رنگت پریده هنوز حالت کامل خوب نشده...»

ات لبخند کوچیکی زد..

ات:«خوبم اقا نگران نباشید...»
جونگکوک:«دارو هاتو خوردی..؟»
ات:«بله اقا...»
جونگکوک:«صبحونه چی..؟»
ات:«اهم... نه هنوز...»

اخم کردم.

جونگکوک:«ویون ات.»(جدی)
ات:«باشه الان میرم میخورم...»

جیمین از پشت سرم آروم زد به پهلوم.

جیمین:«عهههه ببین چجوری نگرانشه...»

قبل اینکه حرف بیشتری بزنه با آرنج زدم تو شکمش.

جیمین:«اوخ شی بات...»

ات خندش گرفت و سریع جلوی دهنشو گرفت.
دیدگاه ها (۰)

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 16تهیونگ:«وااای ات خ...

ɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 17از زبان جونگکوک:دست...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 14چشمام گشاد شد...جو...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 13از زبان جونگکوک: ب...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 08جونگکوک:«بله جیمین...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 18برگشتم سمتش... یه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط