#سایه_ای_در_خانه_چئون
#سایه_ای_در_خانه_چئون
# part_11
یونا با و جود استرس خندید . تقریباً ، اما خیلی زود دوباره جدی شد .
« اون ازم متنفره. »
جههون با خونسردی گفت:
« از تو میترسه. »
یونا با تعجب گفت:
« من؟ من که هنوز هیچ کاری نکردم. »
جهت هون نزدیک میز رفت و پوشه را باز کرد.
« دقیقا به همین دلیله. تو هنوز خیلی خطرناک نیستی... ولی میتونی بشی. »
یونا به او خیره شد.حالا دیگر نمیدانست این مرد دارد از او تعریف میکند یا هشدار میدهد.
روز بعد ، رقابت رسماً شروع شد.
در سالن کنفرانس اصلی ، همهی نوه ها و چند مدیر ارشد شرکت دور میز بزرگ شیشه ای جمع شده بودند. فضای اتاق آنقدر سرد و رسمی بود که نفسکشیدن هم سخت میشد.
پدربزرگ در رأس میز نشسته بود.
یک نگاه کوتاه به همه انداخت و گفت:
«اولین آزمون سادهست. هرکسی باید ظرف یک هفته، راهکاری برای پروژهی ساحلی چئونسان ارائه بده. پروژهای که هم سودآور باشه، هم از نظر افکار عمومی و قانونی بینقص. هر اشتباهی، امتیاز منفی داره.»
یکی از نوهها با اعتماد به نفس گفت:
«این که چیزی نیست.»
پدربزرگ حتی پلک هم نزد.
«پس ثابتش کن.»
یونا پشت دفترش را محکم فشار داد.
واقعیت این بود که او هنوز خیلی از اصطلاحات مالی و حقوقی را نمیفهمید. اما بدتر از آن، حس میکرد همه منتظرند زمین بخورد.
# part_11
یونا با و جود استرس خندید . تقریباً ، اما خیلی زود دوباره جدی شد .
« اون ازم متنفره. »
جههون با خونسردی گفت:
« از تو میترسه. »
یونا با تعجب گفت:
« من؟ من که هنوز هیچ کاری نکردم. »
جهت هون نزدیک میز رفت و پوشه را باز کرد.
« دقیقا به همین دلیله. تو هنوز خیلی خطرناک نیستی... ولی میتونی بشی. »
یونا به او خیره شد.حالا دیگر نمیدانست این مرد دارد از او تعریف میکند یا هشدار میدهد.
روز بعد ، رقابت رسماً شروع شد.
در سالن کنفرانس اصلی ، همهی نوه ها و چند مدیر ارشد شرکت دور میز بزرگ شیشه ای جمع شده بودند. فضای اتاق آنقدر سرد و رسمی بود که نفسکشیدن هم سخت میشد.
پدربزرگ در رأس میز نشسته بود.
یک نگاه کوتاه به همه انداخت و گفت:
«اولین آزمون سادهست. هرکسی باید ظرف یک هفته، راهکاری برای پروژهی ساحلی چئونسان ارائه بده. پروژهای که هم سودآور باشه، هم از نظر افکار عمومی و قانونی بینقص. هر اشتباهی، امتیاز منفی داره.»
یکی از نوهها با اعتماد به نفس گفت:
«این که چیزی نیست.»
پدربزرگ حتی پلک هم نزد.
«پس ثابتش کن.»
یونا پشت دفترش را محکم فشار داد.
واقعیت این بود که او هنوز خیلی از اصطلاحات مالی و حقوقی را نمیفهمید. اما بدتر از آن، حس میکرد همه منتظرند زمین بخورد.
- ۳۰۱
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط