𝑨 𝒑𝒍𝒂𝒄𝒆 𝒇𝒐𝒓 𝒃𝒓𝒐𝒌𝒆𝒏 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕𝒔
𝑨 𝒑𝒍𝒂𝒄𝒆 𝒇𝒐𝒓 𝒃𝒓𝒐𝒌𝒆𝒏 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕𝒔
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟏
از بین اون همه نگاه و اون همه سال آخری رد شدم،
آخیششششش،
حس آزادی میده،
به راه رویی رسیدم که تهش به سالن تیر اندازی ختم میشه،
یه حس غریبی منو فرا گرفت،
انگار که مثلا پشت اون در یه هیولاس،
یه چیز خیلی خیلی خیلی بد!
ولی خب اهمیت ندادم،
آرام و محکم حرکت کردم،
تا اینکه بلخره رسیدم.
دستم و گذاشتم روی در و بازش کردم,
وارد سالن شدم.
واووووووو،
یه جای خيلي بزرگ و سیاه بود،
نزدیک ۱۵ تا جایگاه داشت،
و توی جایگاه پنجم یه پسره قد بلند و تقریبا عضله ای...
تقریبا که چه عرض کنم عضله ای بود خداوکیلی،
عینک و گوش گیر مخصوص تیر اندازی گذاشته بود،
یه تیشرت جذب مشکی با یه شلوار کارگو سیاه و چکمه های سیاه که بندشون رو محکم بسته بود پوشیده بود،
واو،
تحت تاثیر قرار نگرفتم!
چهره اش زیاد مشخص نبود ولی خیلی شدید تمرکز کرده بود،
و هر تیری که با تفنگ میزد دقیقا مینشست وسط هدف!
نه کارش خوبه!
در و پشت سرم بستم و چند قدم جلو اومدم.
اطراف و نگاه کردم،
یه رختکن بود با جایی که تیر و تفگ ها رو میذاشتن،
با یه سری چیز های دیگه،
جای مجهزی بود،
چند دقیقه ای گذشت،
هوا بوی باروت میداد!
پسره: قصد نداری بری بیرون نه؟ یا اینکه میخوای مثل بقیه دخترا بگی راهتو گم کردی میخوای کمکت کنم؟
تفنگش و گذاشت پایین و گوش گیر هاشو در آورد،.
و بعد چشم تو چشم شدیم،
موهای بلند مشکی و موج دار داشت که یکیش روی چشمای کشیده و طوفانی خاکستریش ریخته بود،
صورتش کشیده و زاویه دار بود،
ابرو های تقریبا پرپشت و کشیده ای هم داشت،
سرد بهم خیره شده بودیم،
هه جو: نه راه گم نکردم!
پسره: جدیدی، تاحالا ندیدمت،
هه جو: اولین روزم تو این مدرسه است، نمیخوای خودتو معرفی کنی؟
نگاه تیزی بهم کرد،
و سپس به فرمم نگاه کرد،
داشت اسمم و میخوند،
پسره: خانم سونگ هه جو! خیلی جرعت داری! بچه ها بهت نگفته بودن من نفرین شدم؟ سایه مرگی که نزدیکش بشی میخورتت!
هه جو: اینجا مدرسه اس نه دنیای کتاب فانتزی ها!
جا خورد،
ولی به روش نیاورد،
ولی من حسش کردم،
پسره: خب کارت اینجا چیه؟ مزاحم تمرینم شدی،
هه جو: اینقدر خودتو نگیر جناب خودشیفته! منم جزئی از تیم تیر اندازی ام،
یه لنگه از ابرو هاش رفت بالا،
پسره: جدی؟ از کی تاحالا روباه ها به تیراندازی علاقه پیدا میکنن؟
سرد جواب دادم
هه جو: روباه عمته، هرکی بخواد میتونه تیر اندازی دوست داشته باشه،
یکی از تفگ ها رو برداشتم و از همین فاصله ی دور هدف گرفتم،
به نفس عمیق کشیدم و ماشه رو کشیدم،
تیر دقیقا وسط هدف نشست،
ابرو هامو دادم بالا و گفتم
هه جو: خودتو معرفی نکردی!
نگاه تاریکی به حرکات ام انداخت،
این کجاش سایه مرگه؟
دمپایی مرگ هم نیست چه برسه سایه مرگ!
پسره: کوان ته وو،
ته وو: میخوای تمرین کنی یازدهمی؟
هه جو: نه فقط خواستم اینجا رو یه نگاه بندازم،
ته وو: عجب!
چند قدم جلوتر اومد تا اینکه چند سانتی متر فاصله بین صورت هامون موند،
نفسش سرد بود،
مثل کوه یخ،
منم خودمو خونسرد نگه داشتم،
ته وو: اولین کسی هستی که اینجوری نسبت به من ریلکسه!
خودمو بهش نزدیک تر کردم
هه جو: از نزدیک شدن به چیز های که همه ازش فرار میکنن خوشم میاد!
پوزخندی زد
ته وو: که اینطور! مثل اینکه می آمور ما چیز های خطرناک دوست داره!
صداش تو هوا پیچید،
می آمور،
به ایتالیایی میشه عشق من،
هلش دادم عقب و گفتم
هه جو: درست صدام کن!
ته وو: مگه می آمور چیه؟ خیلی هم بهت میاد،
هه جو: اگه دوست داری دندون هات تو دهنت خورد بشه ادامه بده،
خنده ی تو گلویی کرد،
ته وو: خیلی خشنی میآمور!
اوفففففففف اگه الان فکشو بشکنم اشکال نداره نه؟
یا نه دوربین میگیره ما رو?
تفنگ و گرفتم طرفش،
هه جو: دیگه اونطوری صدا نکن!
ته وو:چطوری صدات نکنم میآمور؟
لعنت بهت!
در با شتاب باز شد و یه پسری که تقریبا هم قد و قواره ته وو بود وارد شد،
چشماش قهوه ای بود و موهاش تقریبا کوتاه و خرمایی،
مین سوک: عه فککنم بد موقع مزاحم شدم!
تفنگ و آوردم پایین،
روبه من گفت
مین سوک؛ من مین مین سوک ام! تو باید عضو جدید باشی؟ از 11b?
هه جو:آره خودمم،
مین سوک: خوشوقتم، به تیم خوش اومدی،
هه جو: مرسی!
روبه ته وو گفت.
مین سوک: پایین کارت دارن، بدو،
ته وو: اومدم.
مین سوک رفت بیرون.
عینک تیر اندازی و در آورد،
درحالی که به سمت در میرفت گفت: میبینمت میآمور!
و بعد رفت و در پشت سرش بست،
آههههههههه مرتیکه تو مخ!
اینجوری میگه بره تو مخ منننننن،
الهی از پله ها رفتی پایین بیوفته بشکنه!
ایش،
دمپایی مرگ!
شرمنده کم شد، حمایت یادتون نره 🙆🏽♀️🍓
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟏
از بین اون همه نگاه و اون همه سال آخری رد شدم،
آخیششششش،
حس آزادی میده،
به راه رویی رسیدم که تهش به سالن تیر اندازی ختم میشه،
یه حس غریبی منو فرا گرفت،
انگار که مثلا پشت اون در یه هیولاس،
یه چیز خیلی خیلی خیلی بد!
ولی خب اهمیت ندادم،
آرام و محکم حرکت کردم،
تا اینکه بلخره رسیدم.
دستم و گذاشتم روی در و بازش کردم,
وارد سالن شدم.
واووووووو،
یه جای خيلي بزرگ و سیاه بود،
نزدیک ۱۵ تا جایگاه داشت،
و توی جایگاه پنجم یه پسره قد بلند و تقریبا عضله ای...
تقریبا که چه عرض کنم عضله ای بود خداوکیلی،
عینک و گوش گیر مخصوص تیر اندازی گذاشته بود،
یه تیشرت جذب مشکی با یه شلوار کارگو سیاه و چکمه های سیاه که بندشون رو محکم بسته بود پوشیده بود،
واو،
تحت تاثیر قرار نگرفتم!
چهره اش زیاد مشخص نبود ولی خیلی شدید تمرکز کرده بود،
و هر تیری که با تفنگ میزد دقیقا مینشست وسط هدف!
نه کارش خوبه!
در و پشت سرم بستم و چند قدم جلو اومدم.
اطراف و نگاه کردم،
یه رختکن بود با جایی که تیر و تفگ ها رو میذاشتن،
با یه سری چیز های دیگه،
جای مجهزی بود،
چند دقیقه ای گذشت،
هوا بوی باروت میداد!
پسره: قصد نداری بری بیرون نه؟ یا اینکه میخوای مثل بقیه دخترا بگی راهتو گم کردی میخوای کمکت کنم؟
تفنگش و گذاشت پایین و گوش گیر هاشو در آورد،.
و بعد چشم تو چشم شدیم،
موهای بلند مشکی و موج دار داشت که یکیش روی چشمای کشیده و طوفانی خاکستریش ریخته بود،
صورتش کشیده و زاویه دار بود،
ابرو های تقریبا پرپشت و کشیده ای هم داشت،
سرد بهم خیره شده بودیم،
هه جو: نه راه گم نکردم!
پسره: جدیدی، تاحالا ندیدمت،
هه جو: اولین روزم تو این مدرسه است، نمیخوای خودتو معرفی کنی؟
نگاه تیزی بهم کرد،
و سپس به فرمم نگاه کرد،
داشت اسمم و میخوند،
پسره: خانم سونگ هه جو! خیلی جرعت داری! بچه ها بهت نگفته بودن من نفرین شدم؟ سایه مرگی که نزدیکش بشی میخورتت!
هه جو: اینجا مدرسه اس نه دنیای کتاب فانتزی ها!
جا خورد،
ولی به روش نیاورد،
ولی من حسش کردم،
پسره: خب کارت اینجا چیه؟ مزاحم تمرینم شدی،
هه جو: اینقدر خودتو نگیر جناب خودشیفته! منم جزئی از تیم تیر اندازی ام،
یه لنگه از ابرو هاش رفت بالا،
پسره: جدی؟ از کی تاحالا روباه ها به تیراندازی علاقه پیدا میکنن؟
سرد جواب دادم
هه جو: روباه عمته، هرکی بخواد میتونه تیر اندازی دوست داشته باشه،
یکی از تفگ ها رو برداشتم و از همین فاصله ی دور هدف گرفتم،
به نفس عمیق کشیدم و ماشه رو کشیدم،
تیر دقیقا وسط هدف نشست،
ابرو هامو دادم بالا و گفتم
هه جو: خودتو معرفی نکردی!
نگاه تاریکی به حرکات ام انداخت،
این کجاش سایه مرگه؟
دمپایی مرگ هم نیست چه برسه سایه مرگ!
پسره: کوان ته وو،
ته وو: میخوای تمرین کنی یازدهمی؟
هه جو: نه فقط خواستم اینجا رو یه نگاه بندازم،
ته وو: عجب!
چند قدم جلوتر اومد تا اینکه چند سانتی متر فاصله بین صورت هامون موند،
نفسش سرد بود،
مثل کوه یخ،
منم خودمو خونسرد نگه داشتم،
ته وو: اولین کسی هستی که اینجوری نسبت به من ریلکسه!
خودمو بهش نزدیک تر کردم
هه جو: از نزدیک شدن به چیز های که همه ازش فرار میکنن خوشم میاد!
پوزخندی زد
ته وو: که اینطور! مثل اینکه می آمور ما چیز های خطرناک دوست داره!
صداش تو هوا پیچید،
می آمور،
به ایتالیایی میشه عشق من،
هلش دادم عقب و گفتم
هه جو: درست صدام کن!
ته وو: مگه می آمور چیه؟ خیلی هم بهت میاد،
هه جو: اگه دوست داری دندون هات تو دهنت خورد بشه ادامه بده،
خنده ی تو گلویی کرد،
ته وو: خیلی خشنی میآمور!
اوفففففففف اگه الان فکشو بشکنم اشکال نداره نه؟
یا نه دوربین میگیره ما رو?
تفنگ و گرفتم طرفش،
هه جو: دیگه اونطوری صدا نکن!
ته وو:چطوری صدات نکنم میآمور؟
لعنت بهت!
در با شتاب باز شد و یه پسری که تقریبا هم قد و قواره ته وو بود وارد شد،
چشماش قهوه ای بود و موهاش تقریبا کوتاه و خرمایی،
مین سوک: عه فککنم بد موقع مزاحم شدم!
تفنگ و آوردم پایین،
روبه من گفت
مین سوک؛ من مین مین سوک ام! تو باید عضو جدید باشی؟ از 11b?
هه جو:آره خودمم،
مین سوک: خوشوقتم، به تیم خوش اومدی،
هه جو: مرسی!
روبه ته وو گفت.
مین سوک: پایین کارت دارن، بدو،
ته وو: اومدم.
مین سوک رفت بیرون.
عینک تیر اندازی و در آورد،
درحالی که به سمت در میرفت گفت: میبینمت میآمور!
و بعد رفت و در پشت سرش بست،
آههههههههه مرتیکه تو مخ!
اینجوری میگه بره تو مخ منننننن،
الهی از پله ها رفتی پایین بیوفته بشکنه!
ایش،
دمپایی مرگ!
شرمنده کم شد، حمایت یادتون نره 🙆🏽♀️🍓
- ۳۳۶
- ۰۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط