این داستان زجر دادن آیلین شروع میشود🥹😂👈🏻👉🏻

این داستان زجر دادن آیلین شروع میشود🥹😂👈🏻👉🏻

اول اسلاید هارو بخونید🤗♥️

مردی بود. بلندقامتی، با حرکاتی که چنان آرام و بی‌صدا بود که انگار با زمین یکی شده است. او لباس‌هایِ مشکیِ تیره به تن داشت که هیچ نوری را بازتاب نمی‌داد.

آیلین، در حالی که از شدتِ شوک، به دیوار تکیه داده بود، با چشمانی که از اشک و ترس می‌سوخت، به او خیره شد. مرد از سایه بیرون آمد. او ماسک داشت ، ماسکی که فقط چشم هایش را به نمایش میگذاشت
حتی اگر ماسک نداشت هم چهره‌اش در آن تاریکی دیده نمیشد

او به سمتِ جیمین نگاه کرد. نگاهی که نه از سرِ خشم، بلکه از سرِ یک بی‌تفاوتیِ محض بود. او فقط یک وظیفه را به انجام رسانده بود.

«با…بام؟»
صدای آیلین، به سختی از لایه‌یِ لرزشِ لب‌هایش خارج شد.

مرد ایستاد. او به سمتِ آیلین چرخید. در آن لحظه، آیلین حس کرد تمامِ جهان در یک نقطه متوقف شده است. این مرد، همان کسی نبود که در اخبار یا داستان‌ها از او می‌شنیدند؛ او خودِ “تاریکی” بود.

«اون راهش رو اشتباه رفته بود، خانوم کوچولو.»
صدای مرد، بم و آرام بود، مثلِ حرکتِ یک مار در میانِ علف‌هایِ خشک.
«اون سعی داشت جلویِ چیزی رو بگیره که حتی تو رویاهاش هم نمی‌تونست تصور کنه.»

آیلین، در حالی که دنیا دورِ سرش می‌چرخید، احساس کرد که زمین از زیرِ پایش خالی شده است. تمامِ آنچه می‌دانست، تمامِ آنچه به آن باور داشت، در یک شب به خاکستر تبدیل شده بود.

ناگهان، مردِ سیاه، قدمی به سمتِ او برداشت. آیلین می‌خواست فرار کند، اما پاهایش یاری نمی‌کردند. او همان‌طور روی زمین افتاد. مرد بالای سرش ایستاد. سایه‌یِ عظیمِ او، تمامِ نورِ باقی‌مانده‌یِ اتاق را بلعید.

مرد خم شد. او دستش را به سمتِ صورتِ لرزانِ آیلین دراز کرد. آیلین چشم‌هایش را بست، منتظرِ ضربه‌ای که قرار بود زندگی‌اش را به پایان برساند. اما به جایِ درد، چیزی را حس کرد که بسیار ترسناک‌تر بود: یک لمسِ بسیار سرد ، بی حس و مالکانه.

انگشتانِ مرد، با ملایمتی که به طرزِ وحشتناکی متناقض با صحنه‌یِ خون و مرگ بود، گونه‌یِ آیلین را لمس کرد.

«گریه نکن.»
مرد زمزمه کرد. صدایش حالا، دقیقاً همان صدایی بود که آیلین در کابوسهایش میشنید، اما حالا با واقعیتی مرگبار.
«از این به بعد، دیگه نیازی به اشکهایِ بی معنی نیست. از حالا ، تو متعلق به دنیایِ منی. دنیایی که توی اون ، فقط قوی ها زنده میمونن.»

آیلین چشم‌هایش را باز کرد. در آن لحظه، در عمقِ چشمانِ مرد، او چیزی را دید که از مرگ هم ترسناک‌تر بود: او خود تاریکی بود . مردی که نه تنها خانه‌اش را ویران کرده بود، بلکه حالا، داشت روحِ او را هم به اسارت می‌گرفت.

آیلین فهمید که نجات، در این تاریکی، وجود ندارد. او فقط دو راه داشت: یا در این خون و خاکستر دفن شود، یا از میانِ این خاکسترها، دوباره برخیزد.

پایان فصل اول
دیدگاه ها (۴)

بانو فیک نویسه!

بانو فیک نویسه!

🏰 قصر تاریکیقسمت ۴: لمس تاریکیسایه با سرعتی غیرطبیعی به سمت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط