فکــر می کــردم

فکــر می کــردم
در قلب تــــــو...
محکومم به حبــس ابد...!
به یکبــاره جــا خــوردم...
وقتـــی...
زندان بان برســـرم فریاد زد:
هــی...
تــو...
آزادی...!
و صـــدای گامهای غریبـــه ای که به سلـــول من می آمـــد...
دیدگاه ها (۱)

مشت میکوبم بر در پنجه می سایم بر پنجره ها من دچار خفقانم ، خ...

ﺩﻝ ﺁﺩﻡ ...ﭼﻪ ﮔﺮﻡ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ ﮔﺎﻫﻲ ﺳﺎﺩﻩ ... ﺑﻪ ﻳﮏ ﺩﻟﺨﻮﺷﻲ ﮐﻮﭼﮏ ...ﺑ...

میخکوب شده ام .......خدایا!کمکم کنچیزی بفرست برای قـُربانی ک...

بلاتکلیفم…مـثل کتاب فـراموش شده ایکه روی نـیمکت یک پارک سوت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط