#رمان
#رمان
#چشمان_سیاه
#BTS
#part:۴
بلا:حرف میزنی یا بزنم دندوناتو خورد کنم؟
سونگیین:آرام باشه بابا...پارک تهیونگ
بلا:جانم؟پارک تهیونگ کیه دیگه؟چی میگی تو؟ی پارک جیمین داریم با ی کیم تهیونگ!
سونگیین:اها نه پارک جیمین
بلا:تو غل...اها اوکی پس...خودم بهش میرسم
سونگیین:ولی خانم گفتن...
بلا:خانم برا خودشون میگن بهت میگم من میارمش...شما هم آماده باشید
سونگیین:خدایا...باشه
بلا:حالا بریم بشینیم...باید کنسرت تموم بشه بعد
سونگیین:اوکی
بلا:این خر رفت و نشست سر جاش....اوکی و درد مرض...نه واقعا با خودتون چی فکر کردید هان؟سویون با خودش چی فکر کرده مثلا ها؟یعنی من نمیفهمیدم؟اول و آخرش میفهمیدم...قصدش از اینکار چیه؟یعنی نمیدونه برادرم باهاشون صمیمیه؟نمیدونم من کلی باهاش همنشینی داشتم...درسته صمیمی نیستم اما بله باهم حرف زدیم...برادرم باهاش دوسته
فک کرده اجازه میدم بلایی سرش بیاره؟درسته اولین ماموریتمه اما ببخشید انجامش نمیدم...الانکه اون زرنگ بازی دراورده منم خوب بلدم زرنگ بازی دربیارم سویون خانم!
خودم بهت نشون میدم بازی واقعی یعنی چی؟
سونگیین:کنسرت شروع شد
بلا:هوی حرف نزن انگار خودمون چشم نداریم!
اینم خفه خون گرفت و کنسرت شروع شد...تا حالا نشده کنسرتشونو ببینم و محو اجرا و خودشون نشم
چقدر خوووبن...سعی کردم حواسم پرت نشه...ولی آخه جیمین مگه میزاره؟آقا این چرا اینقدر خوشتیپههههههه....چقدر جذابههههه....این سویون چطور دلش اومد همچین فکری کنه...برو بابا شده بزارم خون به پا بشه اما نمیزارم بهش دست هم بزنن
......
تقریبا کنسرت تموم شد اعضا داشتن خداحافظی میکردن که برن...اما قبل از اینکه برن من بادیگارد ها رو کنار زدم و رفتم رو استیج
با تعجب بهم نگاه میکردن سالن چند هزار نفری جز سکوت چیزی نفهمید
میکروفون رو برداشتم شروع کردم حرف زدن
بلا:اوکی های گایز...خب میدونم الان تقریبا حرکتم ناگهانی بود و شما تعجب کردید ولی لازم نیست قراره فقط یکم بازی کنیم...
برگشتم سمت اعضا و گفتم:اجازه هست؟
نامجون:اره بفرما...
بلا:خب بازی ما اینطوره که همه باید دستاشونو بزارن رو چشماشون و چشماشونو ببندن و بعدش....
با صدایی که از اعضا شنیدم واسه ی لحظه ساکت شدم!
جونگکوک:کسی میشناستش؟
شوگا:خواهر یونجونه!
جیمین:ولی داره چیکار میکنه؟من اطلاعی ندارم! از یونجون پرسیدم گفت کار داره نمیاد کنسرت الان اینجا چخبره من نمیدونم
#چشمان_سیاه
#BTS
#part:۴
بلا:حرف میزنی یا بزنم دندوناتو خورد کنم؟
سونگیین:آرام باشه بابا...پارک تهیونگ
بلا:جانم؟پارک تهیونگ کیه دیگه؟چی میگی تو؟ی پارک جیمین داریم با ی کیم تهیونگ!
سونگیین:اها نه پارک جیمین
بلا:تو غل...اها اوکی پس...خودم بهش میرسم
سونگیین:ولی خانم گفتن...
بلا:خانم برا خودشون میگن بهت میگم من میارمش...شما هم آماده باشید
سونگیین:خدایا...باشه
بلا:حالا بریم بشینیم...باید کنسرت تموم بشه بعد
سونگیین:اوکی
بلا:این خر رفت و نشست سر جاش....اوکی و درد مرض...نه واقعا با خودتون چی فکر کردید هان؟سویون با خودش چی فکر کرده مثلا ها؟یعنی من نمیفهمیدم؟اول و آخرش میفهمیدم...قصدش از اینکار چیه؟یعنی نمیدونه برادرم باهاشون صمیمیه؟نمیدونم من کلی باهاش همنشینی داشتم...درسته صمیمی نیستم اما بله باهم حرف زدیم...برادرم باهاش دوسته
فک کرده اجازه میدم بلایی سرش بیاره؟درسته اولین ماموریتمه اما ببخشید انجامش نمیدم...الانکه اون زرنگ بازی دراورده منم خوب بلدم زرنگ بازی دربیارم سویون خانم!
خودم بهت نشون میدم بازی واقعی یعنی چی؟
سونگیین:کنسرت شروع شد
بلا:هوی حرف نزن انگار خودمون چشم نداریم!
اینم خفه خون گرفت و کنسرت شروع شد...تا حالا نشده کنسرتشونو ببینم و محو اجرا و خودشون نشم
چقدر خوووبن...سعی کردم حواسم پرت نشه...ولی آخه جیمین مگه میزاره؟آقا این چرا اینقدر خوشتیپههههههه....چقدر جذابههههه....این سویون چطور دلش اومد همچین فکری کنه...برو بابا شده بزارم خون به پا بشه اما نمیزارم بهش دست هم بزنن
......
تقریبا کنسرت تموم شد اعضا داشتن خداحافظی میکردن که برن...اما قبل از اینکه برن من بادیگارد ها رو کنار زدم و رفتم رو استیج
با تعجب بهم نگاه میکردن سالن چند هزار نفری جز سکوت چیزی نفهمید
میکروفون رو برداشتم شروع کردم حرف زدن
بلا:اوکی های گایز...خب میدونم الان تقریبا حرکتم ناگهانی بود و شما تعجب کردید ولی لازم نیست قراره فقط یکم بازی کنیم...
برگشتم سمت اعضا و گفتم:اجازه هست؟
نامجون:اره بفرما...
بلا:خب بازی ما اینطوره که همه باید دستاشونو بزارن رو چشماشون و چشماشونو ببندن و بعدش....
با صدایی که از اعضا شنیدم واسه ی لحظه ساکت شدم!
جونگکوک:کسی میشناستش؟
شوگا:خواهر یونجونه!
جیمین:ولی داره چیکار میکنه؟من اطلاعی ندارم! از یونجون پرسیدم گفت کار داره نمیاد کنسرت الان اینجا چخبره من نمیدونم
- ۴.۷k
- ۲۵ دی ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط