چون سنگ ، شدی سبز نشستی سر راهم

چون سنگ ، شدی سبز نشستی سر راهم
گفتی که من آن حاصل یک لحظه گناهم
من متهم اول چشمان تو گشتم
وقتی که به سیمای تو افتاد نگاهم
در گوشه ی تنهایی دل اشک فشانم
یک سینه محن دارم  و گنجینه ی آهم
از غیر ننالم که همین دست برادر
دستان مرا بست و انداخت به چاهم
تصمیم گرفتم که دلم را به تو بخشم
بی دل شوم از هیچ کسی هیچ نخواهم
گفتی که به من سر بزنی گاه بگاهی
من منتظر  سر زدن گاه بگاهم  
دل طعمه ی اغیار نمی شد اگر از آن روز
قطع نظر از فاصله  ، می داد پناهم
دیدگاه ها (۲۰)

شبیه شادی دیوانگان، غم‌‌انگیزم ِرها شده‌ای پیش پای پاییزم اگ...

دوبار ه خاطراتم را ز تنهایی به خط کردم دلم هم بازمیسوزد نفهم...

روی این دفتر نم خورده کاهی بنویسدرد دل یا که گله ،هر چه که خ...

ساعتِ عمر مــن افتاد و دگر کـــار نکرد هیچ کس یادی از این سا...

🚩 بیست و دوم ذلحجه سالروز شهادت عاشقانه میثم تمار گرامیباد. ...

پارت ۲۴ناروتو و ساسکه با هم قدم میزدند، توی باغ قصر ساسکه.ان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط