بر لب پنجره ای نشسته بودم

بر لب پنجره ای نشسته بودم
به خود از آمدن تو گفته بودم

ولی از آمدنت، هیچ خبر نیست!
من عاشق به رهت سوخته بودم...
دیدگاه ها (۱)

کمی بخند، بگذار همه بفهمندخورشید فقط جسم کوچکی‌ستکه در مقابل...

عشق شانه ی مردانه می خواهد؛مثل وقتی که کوه شانه اش را بالا م...

همین که می دانمکسی شبیه تو نیست،چقدر دلهره آورتر از نبود توس...

نه بی او می توان بودننه با او می توان گفتن

يک آمدنِ بعید یعنی تو🍀صد پنجره انتظار یعنی من🍀

دوست داشتنِ توشبیه روشن گذاشتنِ چراغی‌ستپشتِ پنجره‌ای دور؛نه...

دوست داشتنِ توشبیه روشن گذاشتنِ چراغی‌ستپشتِ پنجره‌ای دور؛نه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط