پدر امروز روز توست و جات خالیه

پدر امروز روز توست و جات خالیه
از رفتنت گذشت چند سالیه
دست پینه بسته ات بی نشانیه
نیستی گلوم پر از بغضهای کالیه
خواستم که پیشم باشی ولی نبودی
از روزگار پرسیدم این چه بد فالیه
خوابیده بودی خواب به خواب شدی
سالها دستهای من از آغوش تو خالیه
در دلم حسرت اینه که باز بگم پدر
در روزی که بازار معرفت خالیه
شبم صبح نمیشود تا تو رو ببینم
دلم در تنهاییا سرد شده یخچالیه
ای خسته سالیان کی زندگی کردی
ارام بخواب سالها سالهای خشکسالیه ...
دیدگاه ها (۲۷)

می خوام یه قصری بسازم پنجره هاش آبی باشه من باشم و تو باشی و...

سلام بهونه قشنگ من برای زندگی آره باز منم همون دیوونه ی همیش...

کاش در دهکده عشق فراوانی بودتوی بازار صداقت کمی ارزانی یود ک...

وقتی کسی رو دوس داری ، حاضری جون فداش کنیحاضری دنیا رو بدی ،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط