گویند فقیری به نزد هندوانه فروشی رفت وگفت هندوانه‌ای برای

گویند فقیری به نزد هندوانه فروشی رفت وگفت هندوانه‌ای برای رضای خدا به من بده فقیرم وچیزی ندارم.
هندوانه فروش درمیان هندوانه ها گشتی زد وهندوانهٔ خراب و بدرد نخوری را به فقیر داد.فقیر نگاهی به هندوانه کرد و دید که به درد خوردن نمیخورد،و مقدار پولی که به همراه داشت به هندوانه فروش داد و گفت به اندازه پولم به من هندوانه ای بده.
هندوانه فروش هندوانه خیلی خوبی را وزن کرد و به مرد فقیر داد،فقیر هر دو هندوانه را رو به آسمان کرد و گفت خداوندا بندگانت را ببین...
این هندوانه خراب را بخاطر تو داده هست و این هندوانه خوب را بخاطر پول.
دیدگاه ها (۹)

Name the court where all the big faults are forgiven in a se...

خدایا بالاتر از بهشت،هم داری؟برای زیر پای مادرم میخواهم.

بسیار سفر باید تا پخته شود خامیصوفی نشود صافی تا درنکشد جامی...

من در میان مردمی هستم....که باورشان نمیشود شکسته ام....!می گ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط