🌚فن‌فیک شینیچیرو🌚

🌚فن‌فیک شینیچیرو🌚
#تک_پارتی
ببینید دوزتان عزیز^^
ایده‌ های سمی به ذهنم اومده...
پس حق هییییچ اعتراضی ندارید!!!
و بابت کیفیت عکس موتاسفم👈👉🗿

ویو (راوی)
۶ سال از زمانی که شینیچیرو و ا/ت ازدواج کردن میگذره...
اونا یه دختر خوشگل به اسم سوکی داشتن که کپیِ شینیچیرو بود...
اونروز ا/ت و شین به مهمونی خونه تاکه میچی اینا رفته بودن...
همه‌چی داشت به روال عادی خودش پیش می‌رفت که ا/ت خیلی ناگهانی بیهوش شد...
شین و مایکی و بقیه که همه ترسیده بودن ا/ت رو به بیمارستان بردند...
شین یقه‌ی دکتر رو گرفت و گفت:
همین الان بهم بگو حال همسرم چطوره؟
چه اتفاقی براش افتاده؟
دکتر: خب...نمیدونم چطوری بهتون بگم..خب...
ایشون سرطان دارن!!
خیلی رشد نکرده پس_
شین: هر چقدر که بخای بهت پول میدم!
فقط نجاتش بده...خواهش میکنم!...
دکتر به بهترین جراح های توکیو پیغام فرستاد که سریع همشون توی بیمارستان جمع بشن (چه دکتر پول پرستیه😀)
همه‌ی جراح ها اومدن و ا/ت رو به اتاق عمل بردن...
اِما، سوکی رو خوابونده بود تا متوجه قضیه سرطان مادرش نشه(بچه ۴ سالشه)...
همه‌با استرس و اضطراب به در اتاق عمل خیره شده بودن و شین رنگ پریده به دیوار خیره شده بود...
شین باورش نمیشد تنها شخص مهم زندگیش (غیر از دخترش) همچین بلایی بخواد سرش بیاد...
بعد از گذشت ۲ ساعت جراح ها از اتاق عمل خارج شدن و به سمت در خروجی رفتن..
شین از دکتر پرسید: چیشد؟ حالش چطوره؟
دکتر: الان حالش نرماله و لازم نیست نگران باشین...غده‌ی سرطانیش هنوز رشد نکرده بود پس تونستیم جلوش رو بگیریم...فقط به چن روز استراحت نیاز داره...
دکتر با تماس چشمی به شین فهمون که بهتره به دخترش قضیه رو بگه...
شین هم قبول کرد و آروم سوکی رو بیدار کرد...
شین: سوکی...عزیزم بیداری؟ (نه‌عزیزم‌مُردع🗿)
سوکی: هوم...*خمیازه*
آره بابایی بیدارم...اومم...
بابایی؟
شین: بله؟ سوکی: ما چرا تو بیمارستانیم؟
همه به گفتگوی پدر دختری این دو نگاه میکردن که همه از تعجب خشک‌شدن...
شینیچیرو کل قضیه‌ی ا/ت رو بدون هیچ چون و چرایی برای سوکی تعریف کرد...
سوکی شروع کرد به گریه کردن و پرخاش با پدرش...
او گفت: چطور تونستی اینطوری از مامانم محافظت کنی؟! هااا؟ ازت متنفرم!
منو تو دیگه همدیگه رو نمی‌شناسیم!
دیگه نه تو پدر منی و نه من دختر تو فهمیدی؟
شین: ا..اما‌‌..س‌..سوکی...
سوکی: ااااسمم رووو بههه زبونتتت نیاررر!!!*جیغغغ*
ا/ت همانطور که پهلوش رو گرفته بود داد زد:
سوکی! به حرف پدرت گوش کن!
من حالم خوبه فهمیدی!
دخترک اشک توی چشماش جمع شد و با سرعت به آغوش مادرش برگشت...
و بعد یه هفته استراحت ا/ت خوبِ خوب شد و همه‌چی به خوبی و خوشی به پایان رسید...


نانای*💃
دیدگاه ها (۲۸)

پارت هشتمباهم سوار موتور شدین و یه گوشه شینیچیرو زد کنار و پ...

True Love③⑥تهیونگنه ا/ت نه نه این یه کابوسه یه کابوس ا/ت ی م...

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

دو پارتی غمیگن از کوکو...پارت ۲ و اخر

p24²عروس فراریولی این جعبه کاملا سالمه ریندو کاکوچو هم جعبه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط