قسمت جدید با اینکه امتحان ریاضی دارم ولی یکم وقت دارم تاز
قسمت جدید با اینکه امتحان ریاضی دارم ولی یکم وقت دارم تازه یه خوشگلی تو کامنتا درخواست کرده بود
---
مبارزه: ا.ت vs نائو
حیاط خلوت بود. باد صبحگاهی برگ درخت افرا رو تکون میداد. بقیه رفته بودن عقب. فقط مایکی روی پلهها نشسته بود، چای سبز سردش دستش.
نائو ژاکت چرمش رو درآورد. زیرش فقط یه تی شرت سفید بود و بازوهای عضلانی.
نائو: «میخوای جای مایکی بجنگی؟ باشه. ولی گریه نکن .»
ا.ت: نینجام. نینجاها گریه نمیکنن
هودی مشکی رو درآورد. انداخت کنار. تی شرت مشکی تنش.
ران از پشت پنجره: «آهان... این هودی رو که درآورد... دماغ من... باز هم...»(🤣😂چیز اخه تیشرته یکم به بدنش چسبیده)
ریندو (بدون نگاه به ران): «دستمالتو بگیر خفه شو.»
---
نائو اول حمله کرد.
سریع بود. خیلی سریعتر از چیزی که ا.ت فکر میکرد. مشت راست، بعد چپ، بعد لگد بلند.
ا.ت همه رو گرفت. روی ساعدش، روی کف دستش. عقب نرفت.
نائو (با تعجب): «کاراته بلدی؟»
ا.ت: «کمربند مشکی. ادامه بده.»
نائو سرعت رو بیشتر کرد. ضرباتش سنگین بود، مثل کسی که سالها تو خیابون جنگیده.
ولی ا.ت... ا.ت فقط واکنش نشون میداد. هر ضربه رو سانتیمتر قبل از برخورد خنثی میکرد.
نائو (نفسنفس میزد): «وایسا!»
ا.ت: «چرا؟ تموم که نشده.»
نائو: «تهاجمی نیستی. چرا حمله نمیکنی؟»
ا.ت چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد...
زد.
یک ضربه. کف دست به چانه نائو. نه محکم، نه آروم. دقیقاً اونقدر که سرش بپرد عقب.
نائو چند قدم نامرد برداشت. دستش رفت سمت صورتش.
چشماش درشتتر شد.
نائو: «...چی بود اون؟»
ا.ت: «کف tangan. کاراته. بازم بزنم؟»
نائو اخم کرد. دوباره حمله کرد. این بار خشمگینتر، ولی بیبرنامهتر.
ا.ت ضرباتش رو میگرفت و ول میکرد. نمیزد. فقط نگاه میکرد.
---
سوال
ا.ت (در حالی که مشت نائو رو گرفته بود، بیتلاش):
«چرا انقدر اون دختره احمق برات مهمه؟»
نائو یخ کرد.
ا.ت ولش کرد. عقب رفت.
نائو (با صدایی که دیگه مطمئن نبود): «چ... چی؟»
ا.ت: «یومیکو. خواهرت. پررو، فضول، بیاستعداد. تو خیلی ازش قویتری. چرا انقدر به فکرشی؟ اومدی اینجا فقط بخاطرش.»
نائو نفس عمیقی کشید. صورتش سفت شد.
نائو: «به تو چه؟»
ا.ت: «هیچی. فقط میخوام بدونم آدمایی که یه خواهر دارن... چرا انقدر براشون میجنگن؟»
سکوت.
باد برگ درخت رو تکوند.
نائو دستهاش رو پایین انداخت. مبارزه رو قطع کرد.
نائو (آروم، بدون خشم): «...چون اون تنها چیزی بود که بعد از مرگ مامانم برام موند. پدرم نبود. کسی نبود. فقط اون دختر احمق که هر روز بهم میگفت «نائو، نائو، باهات بیام؟»»
ا.ت چیزی نگفت.
امیدوارم لذت ببرید و اینکه اگه کامنت بزارین انرژی میگیرم و زود تر پارت میدم
---
مبارزه: ا.ت vs نائو
حیاط خلوت بود. باد صبحگاهی برگ درخت افرا رو تکون میداد. بقیه رفته بودن عقب. فقط مایکی روی پلهها نشسته بود، چای سبز سردش دستش.
نائو ژاکت چرمش رو درآورد. زیرش فقط یه تی شرت سفید بود و بازوهای عضلانی.
نائو: «میخوای جای مایکی بجنگی؟ باشه. ولی گریه نکن .»
ا.ت: نینجام. نینجاها گریه نمیکنن
هودی مشکی رو درآورد. انداخت کنار. تی شرت مشکی تنش.
ران از پشت پنجره: «آهان... این هودی رو که درآورد... دماغ من... باز هم...»(🤣😂چیز اخه تیشرته یکم به بدنش چسبیده)
ریندو (بدون نگاه به ران): «دستمالتو بگیر خفه شو.»
---
نائو اول حمله کرد.
سریع بود. خیلی سریعتر از چیزی که ا.ت فکر میکرد. مشت راست، بعد چپ، بعد لگد بلند.
ا.ت همه رو گرفت. روی ساعدش، روی کف دستش. عقب نرفت.
نائو (با تعجب): «کاراته بلدی؟»
ا.ت: «کمربند مشکی. ادامه بده.»
نائو سرعت رو بیشتر کرد. ضرباتش سنگین بود، مثل کسی که سالها تو خیابون جنگیده.
ولی ا.ت... ا.ت فقط واکنش نشون میداد. هر ضربه رو سانتیمتر قبل از برخورد خنثی میکرد.
نائو (نفسنفس میزد): «وایسا!»
ا.ت: «چرا؟ تموم که نشده.»
نائو: «تهاجمی نیستی. چرا حمله نمیکنی؟»
ا.ت چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد...
زد.
یک ضربه. کف دست به چانه نائو. نه محکم، نه آروم. دقیقاً اونقدر که سرش بپرد عقب.
نائو چند قدم نامرد برداشت. دستش رفت سمت صورتش.
چشماش درشتتر شد.
نائو: «...چی بود اون؟»
ا.ت: «کف tangan. کاراته. بازم بزنم؟»
نائو اخم کرد. دوباره حمله کرد. این بار خشمگینتر، ولی بیبرنامهتر.
ا.ت ضرباتش رو میگرفت و ول میکرد. نمیزد. فقط نگاه میکرد.
---
سوال
ا.ت (در حالی که مشت نائو رو گرفته بود، بیتلاش):
«چرا انقدر اون دختره احمق برات مهمه؟»
نائو یخ کرد.
ا.ت ولش کرد. عقب رفت.
نائو (با صدایی که دیگه مطمئن نبود): «چ... چی؟»
ا.ت: «یومیکو. خواهرت. پررو، فضول، بیاستعداد. تو خیلی ازش قویتری. چرا انقدر به فکرشی؟ اومدی اینجا فقط بخاطرش.»
نائو نفس عمیقی کشید. صورتش سفت شد.
نائو: «به تو چه؟»
ا.ت: «هیچی. فقط میخوام بدونم آدمایی که یه خواهر دارن... چرا انقدر براشون میجنگن؟»
سکوت.
باد برگ درخت رو تکوند.
نائو دستهاش رو پایین انداخت. مبارزه رو قطع کرد.
نائو (آروم، بدون خشم): «...چون اون تنها چیزی بود که بعد از مرگ مامانم برام موند. پدرم نبود. کسی نبود. فقط اون دختر احمق که هر روز بهم میگفت «نائو، نائو، باهات بیام؟»»
ا.ت چیزی نگفت.
امیدوارم لذت ببرید و اینکه اگه کامنت بزارین انرژی میگیرم و زود تر پارت میدم
- ۶۶۲
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط