Part
۵𝑚𝑖𝑢𝑡𝑒𝑠 𝑡𝑜 𝑑𝑒𝑎𝑡𝒉
Part 5
هی به سینش مشت میزدم و ازش میخواستم که منو بزاره زمین ولی اون همچنان به راهش ادامه میداد....
ویو سر خدمتکار عمارت جونگین
همه ی خدمتکار ها رفتن به اتاق سرایداری که بخوابن و من فقط مونده بودم تا ارباب بیاد چند دقیقه که همینطور منتظر موندم دیدم ارباب یه دختر که فرم مدرسه چه هوا به تنشه رو بغل کرده و داره میاره سمت عمارت
س.خ: خیلی خوش اومدین ارباب
_نمیخوام از الان تا فردا صبح کسی مزاحممون بشه(منظور جونگین مامان و باباش و مامانبزرگ و پدربزرگش بودن چون جونگین با اونا زندگی میکنه طبق رسم خانوادگیشون)
س.خ: چشم
×چ...چی؟ منظورت چیه؟
جونگین والریا رو برد سمت اتاقش و بعد از وارد شدن به داخل اتاق درو با پاش بست و والریا رو انداخت روی تخت و مشغول دراوردن لباساش شد اما والریا سر سخت تر از این حرفا بود و مدام مخالفت میکرد و به جونگین اجازه ی دراوردن لباساش رو نمیداد که جونگین واقعا کلافه و عصبی شده بود و سیلی محکمی به والریا زد که باعث شد والریا ساکت و کمی آروم شه
تفنگشو گرفت روی پیشونی والریا:
_بهتره خفه شی و همکاری کنی چون دیگه زیادی داری میری رو مخم
×اینکارو نکن(گریه)
جونگین برخلاف بقیه ی شبا امشب کلی الکل خورده بود و باعث شده بود که کلا هوشیاریش رو از دست بده و برای همین والریا رو با دوست دختر سابقش اشتباه گرفته بود....
_با اینکه کات کردیم هنوزم نمیتونم از بدنت دست بکشم بیبی (لباس والریا رو توی تنش پاره کرد)
جونگین دوتا دست والریا رو با یه دستش بالا سرش قفل کرده بود و با ولع لب، گردن، ترقوه، سینه، انحنای دل و کمر و....والریا رو میبوسید و کبود میکرد و در همین حین والریا فقط اشک میریخت
بلاخره جونگین بوسه هاشو تموم کرد و رفت سمت دامن والریا و اونو از پاش در اورد و......
Part 5
هی به سینش مشت میزدم و ازش میخواستم که منو بزاره زمین ولی اون همچنان به راهش ادامه میداد....
ویو سر خدمتکار عمارت جونگین
همه ی خدمتکار ها رفتن به اتاق سرایداری که بخوابن و من فقط مونده بودم تا ارباب بیاد چند دقیقه که همینطور منتظر موندم دیدم ارباب یه دختر که فرم مدرسه چه هوا به تنشه رو بغل کرده و داره میاره سمت عمارت
س.خ: خیلی خوش اومدین ارباب
_نمیخوام از الان تا فردا صبح کسی مزاحممون بشه(منظور جونگین مامان و باباش و مامانبزرگ و پدربزرگش بودن چون جونگین با اونا زندگی میکنه طبق رسم خانوادگیشون)
س.خ: چشم
×چ...چی؟ منظورت چیه؟
جونگین والریا رو برد سمت اتاقش و بعد از وارد شدن به داخل اتاق درو با پاش بست و والریا رو انداخت روی تخت و مشغول دراوردن لباساش شد اما والریا سر سخت تر از این حرفا بود و مدام مخالفت میکرد و به جونگین اجازه ی دراوردن لباساش رو نمیداد که جونگین واقعا کلافه و عصبی شده بود و سیلی محکمی به والریا زد که باعث شد والریا ساکت و کمی آروم شه
تفنگشو گرفت روی پیشونی والریا:
_بهتره خفه شی و همکاری کنی چون دیگه زیادی داری میری رو مخم
×اینکارو نکن(گریه)
جونگین برخلاف بقیه ی شبا امشب کلی الکل خورده بود و باعث شده بود که کلا هوشیاریش رو از دست بده و برای همین والریا رو با دوست دختر سابقش اشتباه گرفته بود....
_با اینکه کات کردیم هنوزم نمیتونم از بدنت دست بکشم بیبی (لباس والریا رو توی تنش پاره کرد)
جونگین دوتا دست والریا رو با یه دستش بالا سرش قفل کرده بود و با ولع لب، گردن، ترقوه، سینه، انحنای دل و کمر و....والریا رو میبوسید و کبود میکرد و در همین حین والریا فقط اشک میریخت
بلاخره جونگین بوسه هاشو تموم کرد و رفت سمت دامن والریا و اونو از پاش در اورد و......
- ۹.۳k
- ۱۴ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط