[بازی مرگ ]
[بازی مرگ ]
پارت ۶
جونگ کوک با خشک وو عصبانیت داد زد جونگ کوک : کی بهت دستور داد زن منو به اون انباری ببری
دوباره ضربه مرد تنش رو بی اختیاری لرزوند انگشتانش شکسته و کج شده بودند خون تازه لایه هر انگشت اش میجوشید لحظه ای فقط اشک و ناله ای به گوش رسید ـ خوا..هش .. میکنم نزن..
جونگ کوک: خفشو
جونگ کوک انگشت اش رو تهدید آمیز انگشت اش رو جلوش تکون داد هنوز شعله آتیش از چشم هایش معلوم میشد جونگ کوک : این بهت دستور داد مثله بچه آدم حرف بزن
همینکه مرد خواست حرفی بزنه دوباره داد زد جونگ کوک : اون دهن فاکیت رو فقط بخاطر یه اسم باز میکنی
مرد با صدای ضعیفی و ناتوانی لب زد ـ ن..نمیدونم
جونگ کوک خسته میلهی آهنی را روی پای مرد نشوند مرد به خودش پیچید و اشک و خون قاطی درد بی پایانش شد سپس میلهی آهنی رو کنار انداخت و شروع به مشت زدن به صورت کبود مرد نمود با هر ضربه ای خون بیشتری روی دست هایش جاری میشد و صدا سرفه های خونی و فریاد ن..نمیدونم فضای سیاهچال رو پر میکرد جونگ کوک نفس زنان و عصبی فریاد کشید جونگ کوک : فقط یه اسم بگو لعنتی
ــ ن.. نمیدونم
کلافه از این حرفی که همیشه این مرد مزخرف میگفت سمتش هجوم برد این دفعه مشت های محکمی به صورت مرد میزد جوری که صندلی تلو تلو میخورد در نهایت روی زمین افتاد جونگ کوک داد زد انقدر بلند و پر از حرص که دیوارها هم لرزید جونگ کوک : فقط یه اسم بگو..
صدای باز شدن در به گوش رسید، دو یون با دیدن آن صحنهی اذاب آور ترسی به جونش افتاد، گوشه ای از اتاق ایستاد جونگ کوک با چهره خنثی روبه مردی که روی صندلی بسته شده و روی زمین افتاده بود کرد
جونگ کوک : خودت میدونی که اگه حرفی نزنی زنده نمیمونی
مرد با صدای ضعیف نالید ــ چه حرف بزنم چه حرف نرم تو که آخر منو میکشی .. جونگ کوک چند لحظه ای به مردی که ناله میکرد خیره شد ناگهان مرد با نیشخند کج و ماوج به سمته جونگ کوک نگاه انداخت پلک های بنفش و برآمده اش به سختی باز میشد ـ اونا دقیقا همینو میخواستند اینکه تو رو اینجوری دیونه کنن
جونگ کوک : کیا ..
ــ : نمیدونم اما دیدم چطوری با اون زن
حس عصبانیت جونگ کوک له فوران رسید خون در رگ هایش می جوشید
ــ اون... بدن ...خوبی ..داشت
پارت ۶
جونگ کوک با خشک وو عصبانیت داد زد جونگ کوک : کی بهت دستور داد زن منو به اون انباری ببری
دوباره ضربه مرد تنش رو بی اختیاری لرزوند انگشتانش شکسته و کج شده بودند خون تازه لایه هر انگشت اش میجوشید لحظه ای فقط اشک و ناله ای به گوش رسید ـ خوا..هش .. میکنم نزن..
جونگ کوک: خفشو
جونگ کوک انگشت اش رو تهدید آمیز انگشت اش رو جلوش تکون داد هنوز شعله آتیش از چشم هایش معلوم میشد جونگ کوک : این بهت دستور داد مثله بچه آدم حرف بزن
همینکه مرد خواست حرفی بزنه دوباره داد زد جونگ کوک : اون دهن فاکیت رو فقط بخاطر یه اسم باز میکنی
مرد با صدای ضعیفی و ناتوانی لب زد ـ ن..نمیدونم
جونگ کوک خسته میلهی آهنی را روی پای مرد نشوند مرد به خودش پیچید و اشک و خون قاطی درد بی پایانش شد سپس میلهی آهنی رو کنار انداخت و شروع به مشت زدن به صورت کبود مرد نمود با هر ضربه ای خون بیشتری روی دست هایش جاری میشد و صدا سرفه های خونی و فریاد ن..نمیدونم فضای سیاهچال رو پر میکرد جونگ کوک نفس زنان و عصبی فریاد کشید جونگ کوک : فقط یه اسم بگو لعنتی
ــ ن.. نمیدونم
کلافه از این حرفی که همیشه این مرد مزخرف میگفت سمتش هجوم برد این دفعه مشت های محکمی به صورت مرد میزد جوری که صندلی تلو تلو میخورد در نهایت روی زمین افتاد جونگ کوک داد زد انقدر بلند و پر از حرص که دیوارها هم لرزید جونگ کوک : فقط یه اسم بگو..
صدای باز شدن در به گوش رسید، دو یون با دیدن آن صحنهی اذاب آور ترسی به جونش افتاد، گوشه ای از اتاق ایستاد جونگ کوک با چهره خنثی روبه مردی که روی صندلی بسته شده و روی زمین افتاده بود کرد
جونگ کوک : خودت میدونی که اگه حرفی نزنی زنده نمیمونی
مرد با صدای ضعیف نالید ــ چه حرف بزنم چه حرف نرم تو که آخر منو میکشی .. جونگ کوک چند لحظه ای به مردی که ناله میکرد خیره شد ناگهان مرد با نیشخند کج و ماوج به سمته جونگ کوک نگاه انداخت پلک های بنفش و برآمده اش به سختی باز میشد ـ اونا دقیقا همینو میخواستند اینکه تو رو اینجوری دیونه کنن
جونگ کوک : کیا ..
ــ : نمیدونم اما دیدم چطوری با اون زن
حس عصبانیت جونگ کوک له فوران رسید خون در رگ هایش می جوشید
ــ اون... بدن ...خوبی ..داشت
- ۲۰.۲k
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط