و پارت
و پارت ۴۷
اوبیتو سر جایش خشکش زد، یعنی کاکاشی انها را دیده بود؟ گونه هایش سرخ شد و اب دهانش را قورت داد:"نمیدونم داری چی میگی."
کاکاشی روی کاناپه صاف شد و زل زد توی چشم های اوبیتو، حالا نوبت او بود بازیگوشی کند:"بیخیال، میدونی. همون بسته ی +18 رو میگم."
(فلش بک، دو هفته پیش، خانه ی کاکاشی و اوبیتو:)
اوبیتو یواشکی در خانه را باز کرد و امد داخل، کاکاشی رفته بود خرید ولی اوبیتو میدانست زود برمیگردد. سریع بسته ای را که خریده بود از توی کیسه اورد بیرون، با دیدن انها یک لبخند بزرگ زد.
سی دی های +18، که یواشکی خریده بودشان و نمیخواست کاکاشی بفهمد که انها را خریده وگرنه حسابی همه چیز لو میرفت.
سریع رفت توی اتاق و کشو را کشید، لباس ها را به هم زد و یک جای خوب برای بسته پیدا کرد. سی دی ها را چپاند همانجا:"خب عزیزم، برو اینجا تا کاکاشی نبینتت."
(زمان حال:)
اوبیتو سعی کرد بپیچاند:"نه بابا، اونا ام...مال رینه."
کاکاشی چشم هایش را تنگ کرد:"اره، منم لابد الاغم."
O:"باشه بابا، اصن منم منحرفم. حالا خوبت شد؟"
کاکاشی پوزخند زد:"افرین پسر خوب، حالا برو فیلماتو بیار میخوایم ببینیم."
چشم های اوبیتو گشاد شد، امکان نداشت بتواند بنشیند بغل کاکاشی و همچین فیلمی ببیند. سریع سرش را تکان داد:"هرگز و ابدا. اگه من با تو نشستم فیلم خاک بر سری دیدم خر به تمام معنام."
●
O:"قول دادیا. گفتی اگه بذارم ببینیم اون لباس خرگوشیه رو میپوشی."
K:"باشه قول دادم، حالا خفه شو میخوایم ببینیم."
و کاکاشی یجورایی اوبیتو را خر کرد. بهش قول داد اگر فیلم ها را ببینند، همان لباس خواب خرگوشی که اوبیتو برای تولد کاکاشی خریده بود را میپوشد. حتی با اینکه صورتی بود.
فیلم را گذاشتند و نشستند روی کاناپه، اوبیتو یک مشت پاپ کورن چپاند توی دهانش:"داره شروع میشه."
و با صحنه ی اول...همان پاپ کورن پرید توی گلویش، شروع کرد به سرفه کرد و صد البته که خون دماغ شد.
K:"اوبیتو؟! تازه اولشه."
O:"من عادت ندارم به این چیزااا."
او با صدای گرفته ای گفت. کاکاشی کمی تماشایش کرد، بعد شیطنت در چشم هایش برق زد. بازویش را حلقه کرد دور شانه ی کاکاشی و او را کشید نزدیک، دوباره صحنه را برد عقب تا از اول ببینند.
K:"پس بیا بهش عادت کنیم."
O:"چی، نه. وایسا"
●
K:"نمیدونستم تا این حد خون دماغ میشی."
اوبیتو که روبروی سینک ایستاده بود و داشت هر کاری میکرد تا خون را بند بیاورد، چشم هایش را چرخدند:"چون من ۲۴ ساعته عکسای مزخرف اون کتابه رو نگاه نمیکنم."
کاکاشی خندید و و یک دستمال دیگر فرو کرد توی دماغ اوبیتو:"حالا ابشارتو نریز پایین. واقعا تحملت کمه ها."
O:"عه؟ اونوقت مال تو الان خیلی زیاده؟"
K:"من خون دماغ نمیشم."
O:"جون عمت. چند شب پیش بغل دستم با اون کتابه خون دماغ شدی."
●
O:"چقد بهت میاددددد"
اوبیتو با ذوق داشت کاکاشی ای را که یک بلیز شلوار خرگوشی صورتی پوشیده بود نگاه میکرد.
K:"باورم نمیشه واقعا مجبورم کردی."
اوبیتو رفت پشت کاکاشی تا با گوش های مخملی ای که به کلاه او وصل بودند بازی کند:"خیلی خوشگله، همیشه دلم خرگوش میخواست."
K:"منم همیشه دلم سگ میخواست. پس میرم یه لباس سگی میخرم و باید بپوشیش."
O:"داری ذوقمو کور میکنیا."
اوبیتو سر جایش خشکش زد، یعنی کاکاشی انها را دیده بود؟ گونه هایش سرخ شد و اب دهانش را قورت داد:"نمیدونم داری چی میگی."
کاکاشی روی کاناپه صاف شد و زل زد توی چشم های اوبیتو، حالا نوبت او بود بازیگوشی کند:"بیخیال، میدونی. همون بسته ی +18 رو میگم."
(فلش بک، دو هفته پیش، خانه ی کاکاشی و اوبیتو:)
اوبیتو یواشکی در خانه را باز کرد و امد داخل، کاکاشی رفته بود خرید ولی اوبیتو میدانست زود برمیگردد. سریع بسته ای را که خریده بود از توی کیسه اورد بیرون، با دیدن انها یک لبخند بزرگ زد.
سی دی های +18، که یواشکی خریده بودشان و نمیخواست کاکاشی بفهمد که انها را خریده وگرنه حسابی همه چیز لو میرفت.
سریع رفت توی اتاق و کشو را کشید، لباس ها را به هم زد و یک جای خوب برای بسته پیدا کرد. سی دی ها را چپاند همانجا:"خب عزیزم، برو اینجا تا کاکاشی نبینتت."
(زمان حال:)
اوبیتو سعی کرد بپیچاند:"نه بابا، اونا ام...مال رینه."
کاکاشی چشم هایش را تنگ کرد:"اره، منم لابد الاغم."
O:"باشه بابا، اصن منم منحرفم. حالا خوبت شد؟"
کاکاشی پوزخند زد:"افرین پسر خوب، حالا برو فیلماتو بیار میخوایم ببینیم."
چشم های اوبیتو گشاد شد، امکان نداشت بتواند بنشیند بغل کاکاشی و همچین فیلمی ببیند. سریع سرش را تکان داد:"هرگز و ابدا. اگه من با تو نشستم فیلم خاک بر سری دیدم خر به تمام معنام."
●
O:"قول دادیا. گفتی اگه بذارم ببینیم اون لباس خرگوشیه رو میپوشی."
K:"باشه قول دادم، حالا خفه شو میخوایم ببینیم."
و کاکاشی یجورایی اوبیتو را خر کرد. بهش قول داد اگر فیلم ها را ببینند، همان لباس خواب خرگوشی که اوبیتو برای تولد کاکاشی خریده بود را میپوشد. حتی با اینکه صورتی بود.
فیلم را گذاشتند و نشستند روی کاناپه، اوبیتو یک مشت پاپ کورن چپاند توی دهانش:"داره شروع میشه."
و با صحنه ی اول...همان پاپ کورن پرید توی گلویش، شروع کرد به سرفه کرد و صد البته که خون دماغ شد.
K:"اوبیتو؟! تازه اولشه."
O:"من عادت ندارم به این چیزااا."
او با صدای گرفته ای گفت. کاکاشی کمی تماشایش کرد، بعد شیطنت در چشم هایش برق زد. بازویش را حلقه کرد دور شانه ی کاکاشی و او را کشید نزدیک، دوباره صحنه را برد عقب تا از اول ببینند.
K:"پس بیا بهش عادت کنیم."
O:"چی، نه. وایسا"
●
K:"نمیدونستم تا این حد خون دماغ میشی."
اوبیتو که روبروی سینک ایستاده بود و داشت هر کاری میکرد تا خون را بند بیاورد، چشم هایش را چرخدند:"چون من ۲۴ ساعته عکسای مزخرف اون کتابه رو نگاه نمیکنم."
کاکاشی خندید و و یک دستمال دیگر فرو کرد توی دماغ اوبیتو:"حالا ابشارتو نریز پایین. واقعا تحملت کمه ها."
O:"عه؟ اونوقت مال تو الان خیلی زیاده؟"
K:"من خون دماغ نمیشم."
O:"جون عمت. چند شب پیش بغل دستم با اون کتابه خون دماغ شدی."
●
O:"چقد بهت میاددددد"
اوبیتو با ذوق داشت کاکاشی ای را که یک بلیز شلوار خرگوشی صورتی پوشیده بود نگاه میکرد.
K:"باورم نمیشه واقعا مجبورم کردی."
اوبیتو رفت پشت کاکاشی تا با گوش های مخملی ای که به کلاه او وصل بودند بازی کند:"خیلی خوشگله، همیشه دلم خرگوش میخواست."
K:"منم همیشه دلم سگ میخواست. پس میرم یه لباس سگی میخرم و باید بپوشیش."
O:"داری ذوقمو کور میکنیا."
- ۱.۹k
- ۳۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط