هنوز صداش خوب یادمه... فرقی نداشت سر صبح یا سر ظهر، هر وق

هنوز صداش خوب یادمه... فرقی نداشت سر صبح یا سر ظهر، هر وقت میومد با صدای بلند تو بلندگو داد می زد " کهنه بیار و نو ببر...  " کارش همین بود...  ظرف و قابلمه ی رویی قدیمی رو با نو عوض می کرد و یکم پول سر می گرفت... قدیما واسش صف می کشیدن و حسابی کاسبیش خوب بود... ولی از یه جایی به بعد روزگار عوض شد... دیگه کسی اصلا تو فکر این چیزا نبود... تا اینکه کاسبیش کساد شد و دیگه تو محل ندیدمش... چند باری از بقالی محل شنیدم بعد از بیکاری دیوونه شده... کارش کشیده به آسایشگاه روانی... می گفتن اونجا کاسبی راه انداخته ولی اصلا مگه می شه تو آسایشگاه روانی کاسبی راه انداخت؟!
انقدر کنجکاو شدم که رفتم سراغش... عجیب واسش صف کشیده بودن... با همون بلندگو وایساده بود ...به سختی و به بهونه ی سوال پرسیدن خودمو بهش رسوندم و گفتم چی می فروشی؟ گفت خاطره...
گفتم مگه میشه؟! بهش برخورد... گفت این جمعیت رو نگاه کن... دیوونه نیستنا...  فقط دنبال روزای خوبشونن... روزایی که اگه ادامه داشت کارشون به اینجا نمی کشید... یه برگه سفید نشونم داد و گفت باید تو این خاطره ای که دوست داری رو بنویسی... بعد تا نیمه های شب بلند بلند خاطره های خوبت رو بخونی تا یادت بیاد چیو از دست دادی ... اونوقت که از خستگی خوابت برد میاد سراغت... دوباره به دستش میاری... بعد خندید و گفت حق داری باور نکنی ولی خوب منو نگاه کن... ببین چه صفی واسم کشیدن...  برگشتم به روزای خوبم... الان وسط خوابم... وسط رویا...
هیچی نگفتم...  فقط رفتم ته صف وایسادم...امشب باید خوابش رو می دیدم...!!!
#حسین_حائریان
دیدگاه ها (۰)

مادربزرگم همیشه بهم می‌گفت، هیچوقت جلوی قطره اشکی که وقتِ دل...

نخست، درمی‌یابی متفاوتی. ممکن است کودکی باشی که مجبور است با...

یادم نیست کجا خوانده بودم که دلیل ترس آدم‌ها از تغییر اطرافی...

باد پاییزی ؟ کاش خدا بودم نسیم خنک اول مهر میشدم که بپیچم ل...

𝐋𝐚𝐰 𝐨𝐟 𝐂𝐨𝐥𝐨𝐫𝐬p16تهیونگ که هنوز سرش رو تو گردن جونگکوک‌فرو کر...

I loved be angel PART 29اسلاید اول.لباس تهیونگاسلاید دوم.لبا...

وقتی خیلی خیلی عاشقته:>>>❄🍯🎀درخواستی^^خیلی خسته بود! چند وقت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط