"خانهای که با عشق ساخته شد"🌺
"خانهای که با عشق ساخته شد"🌺
پارت ۴
جی می حالا هفده ساله بود. روزی در جشن تولد یکی از دوستانش، دختری را دید که نگاهش در میان جمع درست به او قفل شد. دختر با موهای مشکی بلند و لبخندی شبیه به خورشید، باعث شد قلب جی می برای اولین بار تندتر بتپد.
اسمش یونا بود… دختر تهیونگ.
از همان روز، جی می و یونا شروع کردند به حرف زدن. اول فقط به بهانهی تکالیف مدرسه یا موسیقی، اما کمکم پیامها و تماسها بیشتر شد. جی می وقتی کنار او بود، حس میکرد دنیا جای زیباتری است.
یک شب روی نیمکت پارک، یونا با خجالت گفت:
"جی می... تو اولین کسی هستی که باعث میشی حس کنم خاصم."
جی می دستش را گرفت و لبخند زد:
"تو فقط خاص نیستی، یونا... تو همون کسی هستی که دلم میخواست سالها پیش بشناسم."
اما این رابطه برای جی می ساده نبود. او میدانست پدرش جیمین خیلی سختگیر است و تهیونگ هم همیشه برای دخترش مثل یک دیوار محکم عمل میکرد.
یک شب، وقتی جیمین فهمید جی می بیشتر وقتش را با یونا میگذراند، با او جدی صحبت کرد:
"پسرم، تو هنوز جوونی... باید مواظب باشی که اسیر احساسات زودگذر نشی."
جی می با جدیت گفت:
"بابا، این فقط یه حس زودگذر نیست. من واقعاً دوستش دارم."
جیمین سکوت کرد. نگاهش پر از نگرانی بود، اما وقتی چشمهای پر از اطمینان پسرش را دید، یاد خودش و ات افتاد… همان روزهایی که همه فکر میکردند عشقشان ماندنی نیست، اما حالا قویترین پیوند زندگیشان شده بود.
روز بعد، جیمین در کافهای با تهیونگ ملاقات کرد. تهیونگ با اخم گفت:
"شنیدم پسرت با یوناست... جیمین، اون هنوز بچهست."
جیمین آهی کشید:
"میدونم، ولی ما هم وقتی جوون بودیم همینطوری شروع کردیم. بذار خودشون تجربه کنن. من فقط میخوام مطمئن شم دخترت آسیب نمیبینه."
تهیونگ لحظهای سکوت کرد و بعد لبخند کوچکی زد:
"باشه... اما من چشم ازشون برنمیدارم."
از اون روز، رابطهی جی می و یونا رسماً وارد فصل تازهای شد. دو خانواده با همهی نگرانیها و سختگیریها، کنارشان ایستادند.
جی می شبها در دفترچهاش مینوشت:
"عشق مامان و بابا مثل الگویی برام شد... و من میخوام با یونا همونقدر واقعی و پاک عاشق باشم."
پارت ۴
جی می حالا هفده ساله بود. روزی در جشن تولد یکی از دوستانش، دختری را دید که نگاهش در میان جمع درست به او قفل شد. دختر با موهای مشکی بلند و لبخندی شبیه به خورشید، باعث شد قلب جی می برای اولین بار تندتر بتپد.
اسمش یونا بود… دختر تهیونگ.
از همان روز، جی می و یونا شروع کردند به حرف زدن. اول فقط به بهانهی تکالیف مدرسه یا موسیقی، اما کمکم پیامها و تماسها بیشتر شد. جی می وقتی کنار او بود، حس میکرد دنیا جای زیباتری است.
یک شب روی نیمکت پارک، یونا با خجالت گفت:
"جی می... تو اولین کسی هستی که باعث میشی حس کنم خاصم."
جی می دستش را گرفت و لبخند زد:
"تو فقط خاص نیستی، یونا... تو همون کسی هستی که دلم میخواست سالها پیش بشناسم."
اما این رابطه برای جی می ساده نبود. او میدانست پدرش جیمین خیلی سختگیر است و تهیونگ هم همیشه برای دخترش مثل یک دیوار محکم عمل میکرد.
یک شب، وقتی جیمین فهمید جی می بیشتر وقتش را با یونا میگذراند، با او جدی صحبت کرد:
"پسرم، تو هنوز جوونی... باید مواظب باشی که اسیر احساسات زودگذر نشی."
جی می با جدیت گفت:
"بابا، این فقط یه حس زودگذر نیست. من واقعاً دوستش دارم."
جیمین سکوت کرد. نگاهش پر از نگرانی بود، اما وقتی چشمهای پر از اطمینان پسرش را دید، یاد خودش و ات افتاد… همان روزهایی که همه فکر میکردند عشقشان ماندنی نیست، اما حالا قویترین پیوند زندگیشان شده بود.
روز بعد، جیمین در کافهای با تهیونگ ملاقات کرد. تهیونگ با اخم گفت:
"شنیدم پسرت با یوناست... جیمین، اون هنوز بچهست."
جیمین آهی کشید:
"میدونم، ولی ما هم وقتی جوون بودیم همینطوری شروع کردیم. بذار خودشون تجربه کنن. من فقط میخوام مطمئن شم دخترت آسیب نمیبینه."
تهیونگ لحظهای سکوت کرد و بعد لبخند کوچکی زد:
"باشه... اما من چشم ازشون برنمیدارم."
از اون روز، رابطهی جی می و یونا رسماً وارد فصل تازهای شد. دو خانواده با همهی نگرانیها و سختگیریها، کنارشان ایستادند.
جی می شبها در دفترچهاش مینوشت:
"عشق مامان و بابا مثل الگویی برام شد... و من میخوام با یونا همونقدر واقعی و پاک عاشق باشم."
- ۷۳.۲k
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط