کلماتم را

کلماتم را
در جوی سحر می‌ شویم
لحظه ‌هایم را
در روشنی باران‌ ها

تا برای تو شعری بسرایم، روشن
تا که بی‌ دغدغه بی ‌ابهام
سخنانم را
در حضور باد
این سالک دشت و هامون
با تو بی ‌پرده بگویم
که تو را
دوست می ‌دارم تا مرز جنون



دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی*
دیدگاه ها (۲)

- آرزویت کنم ، برآورده شدن بلدی؟photo"alirezajd402

مادرگفت : نرو ، بمان!دلم میخواهد پسرم عصاے دستم باشد...گفت :...

چمدان‌اَت را بی‌هوده نبند!هیچ قطاریبرای بُردنِ زنی که عاشق ا...

هوای سرد تنهایی فقط یک کوچ میخواهدمرا از این همه سرما ببر قش...

زندگی را سپاسبرای موهبت‌های بسیارشبرای چشمانی که به من دادتا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط