عشق در چشمانت

༺ عشق در چشمانت ༻
پارت ۳۳

(ویو کوک – چند دقیقه بعد از قتل پارک)

از ساختمون اومدم بیرون. خون هنوز از بازوم می‌چکید ولی اهمیت نمی‌دادم. سرم سنگین شده بود، شاید از درد، شاید از خشم. سوار ماشین شدم، فرمونو گرفتم و با بیشترین سرعت ممکن از اونجا دور شدم. و به سمت عمارت رفتم.

جاده توی مه شب تاریک شده بود، نور چراغ‌هام از توی شیشه جلو می‌پاشید بیرون. یه لحظه سرم گیج رفت.

وقتی رسیدم جلوی عمارت، چراغ‌های بیرونی روشن بودن. از ماشین پیاده شدم، اما هنوز درست روی پام بند نبودم.

در که باز شد، ات با عجله از خونه اومد بیرون.

— کوک! خدا لعنتت نکنه، خوبی؟! چیزیت که نشده؟ خیلی نگرانت بودم لعنتی!

نفس‌نفس می‌زد. قلبش از ترس تند می‌زد.

کوک آروم گفت: — تو چرا اینجایی؟ قرار نبود بری عمارتتون؟

ات یه لحظه سکوت کرد، ولی نگاهش افتاد به بازوی خونی کوک. چشم‌هاش گرد شد.

— کوک… بازوت… داره ازش خون می‌ره!

کوک شونه بالا انداخت: — ولش کن… یه زخم سادست.

بدون حرف رفت داخل، مستقیم به اتاقش. لباس‌هاشو عوض می‌کرد که یه لحظه دیوار رو گرفت. سرش دوباره گیج رفت.

در اتاق با عجله باز شد و ات با جعبه کمک‌های اولیه اومد داخل.

— کوک، بشین رو تخت!

کوک نگاهش کرد و گفت: — می‌گم چیزی نیست.

ات با صدای بلند گفت: — نمیشینی، یا خودم می‌شونمت!

کوک زیر لب گفت: — جون چه سلیطه‌ای دارم من...

ولی بی‌صدا رفت نشست. به‌محض نشستن، با شیطنت گفت: — بیب… نمی‌دونستم یه سلیطه هم دارم.

ات چشم غره رفت: — ساکت شو!

اومد جلو، لباسشو کنار زد. تا چشمش افتاد به جای گلوله، چشماش گشاد شد.

— آره… یه زخم کوچیک؟! این رد گلوله‌ست کوک! خدارو شکر کن نرفته تو بازوت، وگرنه جرت می‌دادم! البته تلافی‌ش از سرت درمیارم...

بتادین ریخت روی زخم. کوک صورتشو جمع کرد، یه آه کوچیک گفت. ات با دقت دستشو پاک کرد، پانسمان کرد و پیچید.

وقتی تموم شد، برگشت و رو‌به‌روش نشست.

— خب حالا، توضیح بده چرا گذاشتی صدمه ببینی؟

کوک نگذاشت حرفش تموم شه. دستشو گرفت، کشیدش تو بغلش و باهاش دراز کشید.

— ببخش عزیزم… از این به بعد بیشتر حواسم هست.

ات گفت: — این نشد که… فردا خودم می‌دونم با اون دوتا چی‌کار کنم! (اشاره‌اش به تهیونگ و جیمین بود)

بعد نگاهش کرد و ادامه داد:

— الان به دستت فشار میاد. بذار کنارت بخوابم.

کوک لبخند زد: — مهم نیست.

ات زد تو سینه‌ش: — چرا، برای من مهمه.

خوابید کنارش، پشتشو کرد. کوک آروم کشیدش تو بغلش، دستشو انداخت دور کمر باریکش. سرشو نزدیک گردنش برد و یه بوسه‌ی آروم زد.

— انقدر روم حساسی پرنسس؟

ات با لبخند آرومی گفت: — آره… حتی بیشتر از خودم.

کوک تو گوشش زمزمه کرد: — تو اولویت منی. تو آسیب ببینی… انگار خودم نابود شدم.

چند لحظه سکوت بین‌شون افتاد، بعد ات آهسته پرسید:

— کوک… پارک چی شد؟

کوک اخم کرد، صدای نفسش سنگین‌تر شد.

— کشتمش. عوضی رو کشتم. حقش مرگ بود. دیگه هم راجع بهش حرف نزن… اون حروم‌زاده لایق هیچی نبود.

ات برگشت رو‌به‌روش. نگاهش کرد. نگاهش محکم و خسته بود.

کوک نزدیک شد… بوسه‌شو شروع کرد.

بوسه‌ها عمیق شد، طولانی شد… ده دقیقه که گذشت، هر دو با نفس‌های بریده جدا شدن.

کوک آروم گفت: — شب بخیر بیب.

ات لبخند زد: — شب توام بخیر عشقم.

و توی آغوش هم خوابیدن.

مثل دو قلب، که فقط وقتی کنار هم باشن، آروم می‌زنن.
دیدگاه ها (۲)

༺ عشق در چشمانت ༻پارت ۳۴(ویو ات – صبح)نور ملایم صبح از لای پ...

༺ عشق در چشمانت ༻پارت ۳۴بعد نیم ساعت:(ویو ات)با هزار زور و ز...

༺ عشق در چشمانت ༻پارت ۳۲— این‌بار، اون کسی که این همه سال دش...

༺ عشق در چشمانت ༻پارت ۳۱پارک احتمالا همین لحظه منتظرشه.(ویو ...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟑𝟑ات هنوز تو فکر خواب بود که ص...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟒𝟏ات دیگه طاقت نیاورد. صداش لر...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟑𝟐کوک صورت ات رو بین دستاش گرف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط